ایلیا موسایی - برای هرکس یک طوری اتفاق می افتد. آرام از پشت شمشادها می خزد یا مثل بخار از درز کابینت های آشپزخانه صعود می کند و به سراغش می رود. آن مردی که توی اتوبوس حواسش به ایستگاه پیاده شدنش بود یکهو ساکت شد و توی راهرو باریک بین ردیف صندلی ها دراز به دراز افتاد... برای دختربچه ای که مریم صدایش می کردند، ماشین پیکان سبز رنگی بود که عصر سوارش کرد و دیگر هیچ وقت پیدا نشد... لکه ای که روی شیشه بود اول اسپری شد و بعد با یک دستمال نخی برای همیشه محو شد... برای آن پسر دیلاقِ کراکی، چند کِرم گوشت خوار بود که از ساعد دستش شروع کردند و زنده زنده بافت های تنش را خوردند و صبح بدن لاغر کرم خورده اش، پشت پارک «چیت گر» کنار زباله ها پیدا شد. وقتی زنده بود و راه می رفت بدنش بوی مرده ها را می داد. دستش سیاه شده بود و مثل لکه نفتی که توی آب بزرگ می شود تا بازویش رسید و توی نسوج سینه اش نشت کرد... برای آن پیرزنی که پله ها را همیشه به کندی بالا می آمد، لبه جویده یک جوی آب بود. یک لحظه پاشنه پایش تا خورد و تمام خریدهایش روی زمین پخش شدند. غضروف پاشنه از جا دررفت، رگ ها طوری کشیده شدند که رباط پاره شد، بعد لگن راستش چرخید و وقتی به لبه دیگر جوی خورد کامل شکست. چند سیب زمینی هنوز روی آسفالت قل می خوردند. پیرزن یک ماه بستری بود و جانش قطره قطره از لوله سِرُم بالا رفت و توی مخزن آب و نمک تمام شد... قزل آلایی که توی مخزن ماهیِ زنده بود با تور بیرون کشیده شد، و تا روی تخته شالاپ شلوپ کرد وردنه چوبی محکم روی سرش کوبید و همانجا آرام گرفت... اما برای دخترهای خانه طبقه سوم یک بطری کوچک دلستر بود که شب ها ساعت نُه می چرخید...
شب اول
مهمان ها با چنان سروصدایی چمدان ها و ساک ها و بقچه هایشان را می کشیدند که تمام راه پله و ساختمان را روی سرشان گذاشتند. صداشان تا آن بالا می رسید. نیم ساعت پیش ناهید و پدر و مادرش منتظر مهمان ها بودند. شام مهیا بود و ناهید از روی مبل بلند شد تا با مهمان ها روبوسی کند. خاله نسرین و شوهرش با سه فرزندشان (دوتا دختر همراه با پسر دوازده ساله که گردن کوتاهی داشت) یکهو ریختند توی خانه و با خنده های بلند همه را بغل کردند.
دخترها غزل و نرگس بودند. غزل هفده ساله بود. چهره زبرو زرنگی داشت و گاهی مثل خانم ها رفتار می کرد. نرگس همسن ناهید بود و مادرهایشان بارها خاطرات آن وقتی را تعریف می کردند که همسایه بودند و با هم ناهید و نرگس را باردار بودند. امیررضا هم دوازده ساله بود و دوتا خواهرش مدام شاکی بودند که به آن ها چسبیده و مثل دم دنبالشان است. ساعت هشت ونیم دخترها رفتند توی اتاق ناهید که حرف های دخترانه بزنند و از خودشان بگویند. قرار هم شد که شب ها همان جا توی اتاق ناهید بخوابند. اتاق ناهید یک قالیچه چهارخانه ای داشت. یک تخت دوطبقه و یک قفسه کوچک کتاب که چند گلدان کوچک کاکتوس و عروسک فانتزی توی آن چیده شده بود. غزل شالش را باز کرد و خودش را باد زد و گفت: «نمی دونی چقدر گرم بود تو مسیر» ناهید کمی خجالتی بود. لبه تخت دوطبقه نشست. غزل خودش را کنار ناهید ولو کرد. گفت: «تو بالا می خوابی یا پایین؟» ناهید گفت: «پایین» غزل بلند خندید: «این دوتا خلا همیشه سر بالا خوابیدن دعوا دارن» نرگس مشغول وارسی قفسه های کتابخانه بود. یک لحظه چرخید و نیشش تا بناگوش باز شد و سیم نقره ای ارتودنسی توی دهانش برق زد. یکهو در باز شد و امیررضا سرک کشید. گفت: «مامان گفت بیام پیش شما»
نرگس گفت: «ایشالا کور و کچل شی این همه دروغ می گی»
«دروغ نمی گم»
«عین بز دروغ می گی. تو آخرش دختر می شی کلپاسه»
«تو ساکت شو خاله سوسکه»
غزل داد زد: «عه بسه»
امیررضا یک دلستر توی دستش بود غزل آن را از دستش گرفت گفت: «بدو لیوان بیار» امیررضا به این شرط رفت که بگذارند کنارشان باشد. غزل گفت: «بیاین بطری بازی». ناهید بلد نبود. در عوض نرگس از هیجان ذوق کرد. امیررضا هم به این شرط بازی کرد که یک کار سری که هیچ کس نفهمید چیست را برای غزل انجام دهد. غزل یک چشمک به امیررضا زد بعد برای ناهید توضیح داد: «یکی حاکم می شه. و بطری رو می چرخونه. سمت هرکسی که ایستاد. اون میشه ارباب. بعد ارباب باید بطری رو بچرخونه. این بار سمت هرکسی که بایسته اون میشه برده. بعد ارباب از برده می خواد که بین جرئت و حقیقت یکی رو انتخاب کنه. جرئت یعنی هرکاری ارباب بگه برده باید انجام بده مثلا ارباب می گه برو توی پذیرایی جلو پدرمادرا بلند قارقار کن» ناهید چشم هایش را گرد کرد و خندید. «حقیقت هم هر سؤالی بپرسه باید جواب بدی. هررررسؤالی»
سینی آوردند و بطری را توی سینی گذاشتند. غزل گفت: «چراغا رو کم کن» ناهید آباژور را روشن کرد و چراغ اصلی اتاق را خاموش کرد. اتاق نیمه تاریک شد و هاله ملایم سرخ فامی روی تمام وسایل نشست. غزل گفت: «من حاکمم» نرگس اعتراض کرد: «آقا همیشه تو حاکمی. یه بارم من باشم. آقا دیگه»
«این بار منم. حرف نباشه»
بطری را چرخاند. بطری توی سینی لغزید و آنقدر چرخید که روبه روی خود غزل ایستاد. به چشم های آن سه تای دیگر نگاه کرد و گفت: «ببینم برده ام کدومه». برده نرگس بود. هوف کشداری بیرون داد. امیررضا گفت: «خاله سوسکه» نرگس محکم خواباند توی کمر امیررضا. امیررضا روی زمین ولو شد و از خنده ریسه رفت. غزل مثل ارباب ها لم داد و پایش را دراز کرد و تکیه داد به زانوی نرگس که چهارزانو روبه رویش نشسته بود. «جرئت یا حقیقت؟» امیررضا پرید توی حرف: «حقیقت حقیقت. ازش بپرس تبلتم رو کجا قایم کرده. توروخدا» نرگس جرئت را انتخاب کرد. خواهر بزرگ که حالا ارباب بود گفت: « باید بریم مغازه، موبایلِ فروشنده رو بدزدی برام. تا بگم بعدش چیکار کنی»
نرگس گفت: «اینکه نمی شه»
«همه مون کمکت می کنیم»
دخترها شال ها را روی سرشان انداختند و دکمه های مانتو را بستند و از راه پله سرازیر شدند. به مادرها گفتند: «ما می ریم مغازه» ناهید ساکت و حیرت زده همراهی شان می کرد. امیررضا هم دمپایی هایش را لنگه به لنگه به پا کرد و دنبالشان دوید.
مغازه دار مرد میان سالی بود. ناهید را چندبار دیده بود که برای خرید می آید. ناهید کمی سرخ شد. نرگس یک قوطی رانی برداشت و گذاشت روی میز ام دی اف جلو فروشنده. بقیه بچه ها رفتند آن انتهای مغازه پشت قفسه ها غیبشان زد. یکباره صدای ریختن پفک ها و چیپس ها آمد. غزل یک جیغ نمایشی کشید و شروع کرد به دعوا کردن امیررضا. فروشنده از پشت دخل بیرون آمد و رفت به انتهای مغازه. نرگس وقتی دید توی نقطه کور است سریع کشوی دخل را کشید و لابه لای اسکناس ها و برگه ها یک موبایل پیدا کرد. شنید که مغازه دار می گفت: «اشکال نداره خانم. خودم درستشون می کنم» نرگس سریع گوشی موبایل را انداخت توی کیفش و برگشت روبه روی میز ایستاد. فروشنده که برگشت نرگس پول رانی را حساب کرد و بچه ها هم با چندتا چیپس و پفک آمدند.
توی اتاق غزل گفت: «شانست بگیره و قفل باشه» اما گوشی قفل نبود. با یک حرکت انگشت باز شد. پیام های واتساپ را نگاه کردند. مخاطبی که اسمش «عیال» سیو شده بود آخرین بار یک لیست خرید فرستاده بود. «جوش شیرین، تخم مرغ، آرد سفید» همه لیست مخاطبان را گشتند و پیام ها را خواندند. غزل مخاطب دیگری پیدا کرد به اسم «خانم ناصری». به نرگس گفت: «برای خانم ناصری یک شکلک بوس بفرست». نرگس فرستاد. غزل گفت: «حالا عکس پروفایل خانم ناصری رو برای عیال بفرست و بنویس خیلی نوکرتم»...
ادامه دارد...