مرضیه ترابی | شهرآرانیوز؛ نخستینبار حدود چهار سال قبل بود که خبر کشفیات باستانشناسی منطقه «بازههور» را شنیدم؛ خبری هیجان انگیز که نشانههایی از ایران باستان را در ۷۵ کیلومتری مشهد، پیشروی علاقهمندان قرار میداد. این اکتشافات، شامل مجموعهای شگفتانگیز از گچبریهای اواخر دوره ساسانی بود که مانند آنها را تنها در منطقه «بندیان» درگز دیدهبودم. حالا با گذشت چند سال، مطالعه بر روی گچبریهای اکتشافی در بازههور وارد مرحله تازهای شدهاست.
اوایل خردادماه بود که خبر بازسازی چهره یزدگرد سوم، آخرین فرمانروای ساسانی، از روی طرح گچبریهای بازههور انتشار یافت. این کشف ویژه توسط دکتر میثم لبافخانیکی، دانشیار رشته باستانشناسی دانشگاه تهران، صورت گرفت؛ کسی که بیش از ۹ سال در منطقه بازههور کاوشهای متوالی انجام داده و در اینباره، به تمام معنی، صاحب نظر است. او اعتقاد دارد که یکی از گچبریهای یافت شده، نمایی از چهره یزدگرد سوم را نشان میدهد که در منابع تاریخی برخی از ویژگیهای لباس و تاج او توصیف شده است.
دکتر لباف خانیکی معتقد است که اشیاء و گچبریهای یافتشده در بازههور میتواند نشانهای از وجود آتشکده مشهور «آذربُرزینمهر» در این منطقه باشد که یکی از سه آتشکده بزرگ ایران عصر ساسانی بود. طبق آنچه در پایگاه اطلاعرسانی دانشگاه تهران منتشر شده است، وی توضیح میدهد:
«در کاوشهای اخیر آتشکده بازه هور ... پانلی (سطح پیش ساخته) گچبری متعلق به اواخر دوره ساسانی کشف شد که تنها بخش پایینی آن باقی ماندهاست. این پانل که در اتاق ورودی آتشکده نصب بوده، تصویر چهار شخصیت را نشان میدهد: یک فرد نشسته در سمت راست و سه فرد ایستاده در مقابل او. ویژگیهای کفش، شلوار و تزئینات فرد نشسته، که با نشانههای پادشاهی ساسانی مطابقت دارد، او را از دیگران متمایز میکند.
بر اساس شواهد باستانشناسی (کشف قطعاتی از گچبری تاج پادشاه ساسانی، ناتمام ماندن گچبری، پنهان شدن پانل در پشت دیوار خشتی) و منابع تاریخی (گزارش فتوحالبلدان از آخرین روزهای یزدگرد سوم در خراسان)، این پژوهش احتمال میدهد که شخصیت نشسته بر تخت، یزدگرد سوم، واپسین فرمانروای ساسانی باشد که به این آتشکده پناه آورده و روزهای پایانی عمر را در آن گذرانده است.»
این یافته، از نظر باستانشناسی، کشفی مهم و درخورتأمل در مطالعات مربوط به تاریخ ایران باستان محسوب میشود و البته بهانهای است برای بازخوانی یک واقعه تاریخی که در محدوده جغرافیایی شمال شرق ایران، جایی که امروزه مشهد در آن قرار دارد، رقم خوردهاست؛ اینکه یزدگرد سوم که بود و چه فرجامی پیدا کرد؟

هنگامی که یزدگرد سوم در سال ۶۳۲ میلادی (سال ۱۱ قمری) در آتشکده «آناهید» در استخر فارس تاجگذاری کرد، امپراتوری ساسانی چیزی جز یک پیکر نیمهجان نبود. جنگهای فرسایشی و بیستپنجساله خسرو پرویز با امپراتوری بیزانس (روم شرقی)، طغیان رودخانهها در بینالنهرین، قحطی، شیوع طاعون (طاعون شیرویه) و از همه مهمتر، جنگهای داخلی و قتل پیاپی مدعیان تاج و تخت، پس از مرگ خسرو پرویز، رمق این حکومت چهارصدوبیست ساله را کشیده بود و درباریان و اشراف به جان هم افتاده بودند.
یزدگردسوم، پسر «شهریار» و نوه «خسرو پرویز»، جوانی خام و بیتجربه بود که توسط سردارانی همچون «رستم فرخزاد» و اشراف مقتدری مانند «پیروز خسرو» بر تخت نشاندهشد تا شاید نمادی از مشروعیت دودمان ساسانی باشد. اما واقعیت این بود که او قدرت متمرکزی نداشت و اشراف ایالات مختلف، هر یک ساز خودشان را میزدند.
محمدبنجریر طبری در «تاریخ الرسل و الملوک» (مشهور به تاریخ طبری) درباره تشتت آرا و اختلافات عمیق میان سران سپاه ساسانی در این دوره، به تفصیل سخن گفتهاست. به اعتقاد طبری، این وضعیت مانع شکلگیری جبههای متحد برای حفظ حکومت ساسانی میشد.
در همان حال، نظام انعطافناپذیر و کاستی حاکم بر جامعه ایران که مردم را به طبقات گوناگون تقسیم میکرد و شکاف طبقاتی گستردهای پدید آورده بود، از سوی دربار امری بدیهی تلقی میشد. فقر و پریشانی جانکاه ناشی از این ساختار نیز، چنانکه در ادامه خواهیم گفت، تودههای فرودست جامعه را بهشدت زیر فشار قرار داده بود.
با آغاز ورود سپاه مسلمانان به مرزهای قلمرو ساسانیان، ضعف ساختاری آنها خود را نشان داد. پس از شکستهای سنگین در نبردهای «قادسیه» (۶۳۶ میلادی) و «جلولا» (۶۳۷ میلادی)، پایتخت افسانهای ساسانیان، یعنی تیسفون (مدائن)، توسط مسلمانان فتح شد. یزدگرد سوم به جای مقاومت در پایتخت، راه عقبنشینی را پیش گرفت؛ تصمیمی که تا پایان عمر گریبانش را رها نکرد.
«ابوحنیفه دینوری» در کتاب «اخبار الطوال» روند فرار یزدگرد سوم را به تفصیل شرح میدهد؛ او مینویسد که شاه ساسانی همراه با دربار، گنجینهها و بازماندگان خاندان سلطنتی، ابتدا به «حُلوان»، سپس به «ری»، «اصفهان»، «استخر» و در نهایت به سوی خراسان گریخت.
نبرد سرنوشتساز «نهاوند» در سال ۶۴۲ میلادی، آخرین میخ بر تابوت ارتش ساسانی بود. پس از این نبرد، یزدگرد سوم دیگر پادشاه یک قلمرو پهناور محسوب نمیشد، او آوارهای تاجدار بود که از شهری به شهر دیگر میرفت و از حاکمان محلی تقاضای پول و سرباز میکرد.
یزدگرد با امید یافتن متحدانی تازه و تجدید قوا به خراسان بزرگ روی آورد. او حتی سفیرانی به دربار خاقان تُرک و امپراتور چین (دودمان تانگ) فرستاد تا از آنها کمک بگیرد. منابع تاریخی چین باستان ورود فرستادگان یزدگرد سوم و درخواست کمک آنها را ثبت کردهاند، اما امپراتور چین به دلیل دوری راه و مشکلات داخلی خود، از درگیری نظامی مستقیم خودداری و تنها به پناه دادن به بازماندگان یزدگرد سوم (مانند پسرش پیروز، مشهور به پیروز سوم) در سالهای بعد بسنده کرد.
حاکمان محلی ایران نیز که اکنون سایه قدرت مرکزی را از سرشان کم میدیدند، تمایلی به قربانی کردن خود برای پادشاهی شکستخورده نداشتند. رفتار متکبرانه یزدگرد سوم که با وجود از دست دادن تمام قلمرو خود، همچنان برخوردی توهینآمیز و توأم با غرور شاهانه داشت، اوضاع را بدتر کرد. ثعالبی در «غرر اخبار ملوک الفرس و سیرهم» اشاره میکند که یزدگرد سوم در مسیر فرار خود، به جای جلب همدلی مرزبانان، با توقعات بیجا و مصادره اموال، آنها را از خود بیزار میکرد.
تراژیکترین بخش زندگی یزدگرد سوم، روزهای پایانی عمر او در مرو است. کشتهشدن یزدگرد سوم در سال ۶۵۱ میلادی (۳۱ هجری) رخ داد. داستان مرگ او در منابع مختلف با جزئیات متفاوتی نقل شده، اما هسته مرکزی همه این روایتها، بیتفاوتی اشراف محلی و بیزاری مردم عادی از شاه ساسانی است. هنگامی که یزدگرد سوم به مرو رسید، حاکم (مرزبان) آنجا شخصی به نام «ماهویه سوری» (یا ماهوی زادویه) بود که از او در منابع با عنوان «کنارنگ» هم یاد شدهاست.
در ابتدا ماهویه از شاه استقبال کرد، اما خیلی زود متوجه شد که همراهی با یزدگرد سوم، نه فقط برای او نفعی نخواهد داشت، بلکه به دلیل رویکرد سلطهگرانه شاه ساسانی، هر لحظه ممکن است که حکومت ماهویه ساقط شود. برخی معتقدند که در آن گیر و دار، گنجینههای همراه یزدگرد سوم هم، طمع ماهویه سوری را برانگیختهبود.
بر اساس روایت «تاریخ بلعمی» (ترجمه و اقتباس از تاریخ طبری)، ماهویه با «نیزک طرخان»، از حاکمان هپتالی (یا ترک) منطقه، نامهنگاری کرد و او را علیه شاه ساسانی شوراند. نیزک طرخان به سپاهیان اندک یزدگرد سوم شبیخون زد و او که سپاهیانش پراکنده شدهبودند، در تاریکی شب و به تنهایی از میدان گریخت. یزدگرد سوم، خسته، گرسنه و ناامید، به حومه مرو رسید و به آسیابی پناه برد. از اینجا به بعد، روایات تاریخی مشابه یکدیگر نیستند. ما تنها به دو روایت اشاره میکنیم:
روایت اول: مشهورترین روایت که فردوسی نیز در «شاهنامه» آن را با هنرمندی به نظم کشیده، این است که یزدگرد سوم وارد آسیاب شد. آسیابانی به نام «خسرو» او را دید. یزدگرد که لباسی فاخر و جواهردار بر تن داشت، از آسیابان نان خواست. آسیابان که مردی فقیر بود، از او پولی طلب کرد. شاه کمربند زرین یا نگینی به او داد. آسیابان که مبهوت ثروت همراه این مرد ناشناس شدهبود (و یا طبق برخی روایات، توسط ماهویه که به دنبال شاه میگشت، تطمیع یا تهدید شده بود)، یزدگرد سوم را در خواب، با کوبیدن سنگ یا تبر بر سرش به قتل رساند و جسد او را در رودخانه انداخت.
روایت دوم: ابن اثیر در «الکامل فیالتاریخ» و برخی دیگر از مورخان اسلامی معتقدند که آسیابان، ماهویه سوری را از حضور یزدگرد سوم مطلع کرد. ماهویه که میترسید زنده ماندن او در آینده برایش دردسرساز شود، به گروهی از سواران خود دستور داد تا به آسیاب رفته و شاه را بکشند.
آنها یزدگرد سوم را خفه کردند یا گردن زدند و پیکرش را در آب افکندند. صرف نظر از اینکه ضربه نهایی را چه کسی به شاه ساسانی وارد کرد، بسیاری از راویان تاریخ مقصر اصلی مرگ یزدگرد سوم را ماهویه سوری دانستهاند. برخی تاریخنویسان نوشتهاند که یکی از مسیحیان مرو، هنگامی که از کشتهشدن پادشاه و افتادن جسد او در رودخانه مطلع شد، با گروهی از همکیشان خود پیکر یزدگرد سوم را از آب گرفت و به خاک سپرد.

مرگ یزدگرد سوم در آسیاب مرو، تنها مرگ یک پادشاه نبود؛ بلکه نمادی از فروپاشی کامل یک سیستم فرسوده محسوب میشد. در نگاهی واقعبینانه، یزدگرد سوم مقصر تمام این شکستها نبود. او وارث حکومت از درون متلاشیشدهای بود که فساد اشراف، جنگهای داخلی، مالیاتهای سنگین، شکاف عمیق طبقاتی و نارضایتی عمومی، پایههای آن را موریانهوار خوردهبود.
منابع تاریخی مانند «تاریخ یعقوبی» نشان میدهند که بسیاری از دهقانان و طبقات پایین جامعه ساسانی، در برابر ورود مسلمانان مقاومت چندانی نکردند، زیرا از نظام طبقاتی خشک ساسانی و بار سنگین مالیاتها به ستوه آمدهبودند. ارتش ساسانی نیز، فاقد انگیزه و یکپارچگی لازم بود و اصولا بخش مهمی از آن را رعایایی تشکیل میدادند که به زور به جنگ آورده شدهبودند و برای آنکه میدان را ترک نکنند، هنگام نبرد آنها را به یکدیگر زنجیر میکردند!
طبیعی است که در چنین وضعیتی، نمیتوان امید چندانی به پیروزی داشت. از سوی دیگر، یزدگرد سوم، با وجود تلاشهای مداومش برای بقا، فاقد کاریزما، نبوغ نظامی و درک سیاسی لازم برای مدیریت بحران بود. او تا لحظه مرگ نتوانست واقعیت از دست رفتن قدرت را بپذیرد و همچنان در توهم یک پادشاه قدرتمند با زیردستانش رفتار میکرد؛ توهمی که در نهایت در یک آسیاب تاریک و متروک در مرو، به قیمت جانش تمام شد.