توی ایستگاه منتظر اتوبوس نشسته بودم، سرم توی گوشیام بود و داشتم توی فضای مجازی گروهها را بررسی میکردم، چند تا عکس توی گروه همسایهها توجه من را به خودشان جلب کردند، جشن، استندآپ کمدی، سرود، مسابقه، هلهله بچهها، بازیهای کودکان و تعداد زیادی از شهروندان دور هم جمع شدهبودند.
جشن عید غدیر در بوستان نیایش! خیلی برای من جالب بود. راستی تو گروه برای جشن 28مرداد در امیریه11 اطلاعرسانی شده است، چقدر خوب، امشب حتما به همراه خانواده در این جشن و سرور شرکت میکنم. عصر که شد برنامهها را طوری تنظیم کردم که حتما نماز را در مسجد حضرت زینب(س) به جماعت اقامه کنم. بین دو نماز، امام جماعت ضمن تبریک عید غدیر از نمازگزاران دعوت کرد در مراسمی که به مناسبت عید غدیر در محل مسجد برگزار میشود شرکت کنند.
ما هم که از قبل برنامهریزی کرده بودیم، نماز که تمام شد به محل برگزاری جشن رفتم. در حاشیه مراسم چند نفری بودند که با لباس فرم در تکاپوی هماهنگی برنامهها بودند. توی صحبتهایشان متوجه شدم که چند نفر از کارشناسان فرهنگی شهرداری منطقه12 نیز حضور دارند، ابتدای برنامه نورافشانی بسیار زیبایی اجرا شد، بعد هم آیتمهای شاد برنامه به همراه پذیرایی یک به یک اجرا شد. قلندرآبادی رئیس اداره فرهنگی که روی سن آمد گزارشی مختصر از برنامههای دهه ولایت را بیان کرد و گفت: شهرداری منطقه با همکاری سازمان فرهنگی و اجتماعی شهرداری مشهد هشتتا جشن در محلات مختلف منطقه از عید قربان تا عید غدیر با عنوان فصل همدلی برگزار کرده که بیش از 6000نفر در این جشنها شرکت کردند.
برگزاری این جشنها و مراسمها در ایجاد همدلی در بین همسایه و شهروندان خیلی مؤثر است و هممحلیها میتوانند در مناسبتهای مختلف با همکاری و مشارکت نهادهای اجرایی اینگونه اقدامات فرهنگی و اجتماعی را در سطح منطقه انجام بدهند. این جشن توی امیریه11 برای اولینبار برگزار میشد و مردم هم خیلی خوب استقبال کرده بودند، صندلیها کامل پر شده بود، حتی مردم ایستاده جشن را دنبال میکردند که جوانان مسجدی چند تا فرش و موکت را از مسجد آوردند. از بچههای کوچک گرفته تا پدر و مادرها و حتی پدربزرگ و مادربزرگها با شور و نشاط از قسمتهای مختلف جشن لذت میبردند. برای من جالب بود که از دیگر محلات هم آمده بودند و در این دورهمی شاد شرکت میکردند.
در حاشیه برنامه، چند تا میز بود که روی آنها از گیره مو و سنجاق و کیف چرم گرفته تا لباس بافتنی چیده شده بود، چیزی شبیه بازارچه محلی و فروش اجناس خانگی، جشن حدود ساعت11 شب تمام شد و مردم که تا آخر مراسم نشسته بودند با احساس رضایتی که توی چهرههایشان مشخص بود به سمت خانههایشان رفتند. چندین نفر هم توی جمعکردن لوازم به عوامل برنامه کمک کردند. توی مسیر خانه به این فکر میکردم که محرم نزدیک است و چه فرصت خوبی است برای راهاندازی ایستگاههای صلواتی یا دستهجات عزاداری، باید از همین الان به فکر بود.