به گزارش شهرآرانیوز، سریال «گل سنگ» از همان ابتدا مسیر مشخصی را پیش روی مخاطب گذاشت؛ خانهای با دیوارهای گلدار، چمدانی که کشف جسد سوخته درون آن نخستین شوک روایی سریال را رقم میزد و خانوادهای که قرار بود روابط میان اعضایش، لایههای پنهانتری از زخمها و تعارضهای قدیمی را آشکار کند؛ مسائلی که سالها زیر پوست این خانه جریان داشته است. مجموعه این نشانهها، «گل سنگ» را به سمت یک درام جنایی خانوادگی هدایت میکرد؛ روایتی که قرار بود جرم و جنایت را نه در فضای بیرونی، بلکه از دل روابطی بیرون بکشد که سالها زیر سقف یک خانه و در دل یک خانواده شکل گرفتهاند.
اما مسئله اصلی «گل سنگ» از جایی آغاز شد که میان ساختن راز و پرداختن به راز فاصله افتاد. سریال در شروع، مخاطب را با پرسشهای متعددی همراه کرد؛ جسد سوخته، گذشته فریبا، قصه خانه، رابطه مبهم آدمها، کینههای خانوادگی و شکافهای پنهان میان اعضای خانواده. هر کدام از این عناصر میتوانستند تبدیل به مسیری تازه برای پیچیدهتر شدن روایت شوند؛ اما در ادامه، بسیاری از این گرهها پیش از آنکه فرصت تبدیل شدن به یک معمای واقعی پیدا کنند، باز شدند.
نقطه جذاب «گل سنگ» در قسمتهای ابتدایی، این نبود که فقط قرار است قاتل چه کسی باشد؛ جذابیت اصلی این بود که این جنایت چه لایههایی از شخصیت آدمهای این خانه را آشکار میکند. سریال حتی در قسمت دوم نشان داد میتواند از یک قصه صرفا جنایی فاصله بگیرد و به سمت بحرانهای روانی و عاطفی حرکت کند؛ جایی که تردید محبوبه نسبت به گذشته ایرج، به مسئله اصلی روایت تبدیل میشود و سوال دیگر فقط «چه اتفاقی برای فریبا افتاده؟» نیست، بلکه این است که بیاعتمادی چگونه یک رابطه را از درون فرسوده میکند.
این مسیر میتوانست برگ برنده سریال باشد؛ اینکه قتل و راز، تنها بهانهای برای ورود به تاریکیهای یک خانواده باشند. اما «گل سنگ» در ادامه نتوانست میان این دو جهان تعادل ایجاد کند. نه آنقدر در مسیر جنایی پیش رفت که یک معمای نفسگیر بسازد و نه آنقدر در لایههای روانی شخصیتها عمیق شد که بحران خانوادگی را به یک تراژدی ماندگار تبدیل کند.
مشکل پایان بندی نیز دقیقا از همینجا شکل میگیرد. سریالی که با انبوهی از علامت سوال آغاز شده بود، در نهایت بیشتر شبیه روایتی شد که قصد داشت پروندهها را ببندد، نه اینکه حقیقت پنهان پشت آنها را کشف کند. مخاطب منتظر یک افشاگری بزرگ یا پیچشی عجیب نبود؛ انتظار داشت آن نشانههایی که از ابتدا کاشته شده بودند، معنای عمیقتری پیدا کنند.
روایت حضور ایرج در زندان هم یکی دیگر از مسیرهایی بود که میتوانست به لایههای تازهای از قصه منتهی شود. بعد از اتفاقات مربوط به قتل فریبا و نقش برادر او در این ماجرا، به نظر میرسید ورود ایرج به زندان قرار است بحران تازهای برای شخصیت او ایجاد کند؛ موقعیتی که میتوانست هم ابعاد دیگری از گذشته این خانواده را آشکار کند و هم تنش داستان را افزایش دهد. اما این خط روایی نیز خیلی زود و ساده کنار گذاشته شد و سرنوشت برادر فریبا تنها با یک دیالوگ درباره اعدام او پایان یافت؛ در حالی که این بخش از داستان ظرفیت آن را داشت که به یک فصل مستقل و تاثیرگذار در روایت تبدیل شود.
در یک روایت معمایی، مخاطب نه فقط برای دانستن پاسخ، بلکه برای تجربه مسیر کشف حقیقت همراه میشود. تعلیق زمانی شکل میگیرد که هر پاسخ، پرسش تازهای ایجاد کند؛ اما در «گل سنگ»، بسیاری از پاسخها به جای آنکه مسیر تازهای برای روایت باز کنند، نقطه پایان همان پرسشهایی شدند که میتوانستند ادامه پیدا کنند.
حتی خانهای که در ابتدا یکی از مهمترین عناصر سریال بود، در پایان نتوانست همان نقش نمادین خود را حفظ کند. دیوارهای گلدار، قرار بود شاهد رازهایی باشند که آرام آرام آشکار میشوند؛ اما در نهایت بیشتر شبیه پس زمینهای برای اتفاقاتی شدند که میتوانستند پیچیدهتر و عمیقتر روایت شوند.
«گل سنگ» از آن دسته آثاری است که مشکلش از کمبود ایده و قصه نیست؛ اتفاقا ایده اولیه جذاب است. ساختن یک جنایت در بستر خانواده، جایی که هر شخصیت میتواند هم قربانی باشد و هم پنهان کننده حقیقت، ظرفیت زیادی برای یک درام متفاوت دارد. اما این ظرفیت زمانی به اثر ماندگار تبدیل میشود که رازها فقط برای غافلگیر کردن مخاطب ساخته نشوند، بلکه به شناخت عمیقتر شخصیتها کمک کنند.
شاید مهمترین حس بعد از پایان «گل سنگ» این باشد که سریال بیشتر از آنکه رازهایش را کشف کند، آنها را کنار گذاشت. قصهای که با سوختگی و دود آغاز شد، میتوانست تصویری پیچیدهتر از زخمهای یک خانواده بسازد؛ اما در نهایت، بسیاری از ترکهایی که روی دیوارهای این خانه دیده میشد، آنطور که انتظار میرفت به عمق زندگی آدمهایش راه پیدا نکرد.
منبع: سینما ۱۲۰