به گزارش شهرآرانیوز، ابتدا قرار نبود پیکر رهبر شهید ایران برای تشییع به عراق برده شود، عراقیها درخواستهای متعددی داشتند که بگذارید پیکر ایشان در خیل انبوه عزاداران و عاشقان ولایت در عراق نیز تشییع شود؛ آخر آنها ارادت خاصی به رهبر شهید ایران داشتند؛ نه از آن بابت که همسایه و هممرز هستیم بلکه از این جهت که خودشان را با ایران اسلامی جدا نمیدانند و عقاید و اهداف مشترک دینی و ایمانی، آنها را به وصلهای جدا نشدنی با ایران تبدیل کرده است.
به خیابانهای نجف پا میگذارم. در و دیوار شهر با تصاویر رهبر شهیدمان مزین شده. پرچمهای سیاه عزا و پرچمهای سرخ خونخواهی نیز کم جلوه گری نمیکنند. عراقیها سعی کردهاند با نصب پرچم ایران خود را به ایرانیها نزدیکتر بدانند.
به محض اینکه میفهمند ایرانیام، چشمانشان را غبار غم میگیرد و بر زبانشان تسلیت و تعزیت جاری میشود. ما را صاحبان اصلی این عزا میدانند. اما آنها هم چیزی کم از صاحب عزا، ندارند؛ با این آماده شدنشان برای تشییع پیکر.
علی الغراوی دارد مقابل مغازه اش را آب و جارو میکند. مغازه نقره فروشی دارد. عکس رهبر شهید را در حالی که لبخند به لب دارند، پشت شیشه مغازه اش چسبانده. سلام و احوالپرسی میکنم و به او میگویم چه میکنی؟ میگوید داریم برای امشب و فردا که قرار است میزبان امام شهید باشیم خودمان را آماده میکنیم. بی صبرانه منتظر ورود او هستیم.
او میگوید وقتی خبر شهادت رهبر ایران را در سحرگاه ماه رمضان شنیدیم، باورمان نمیشد. دنیا روی سرمان خراب شد. ناگهان صدای گلوله و تیراندازیهای متعددی از بیرون به گوش رسید. همه مردم فهمیده بودند چه بر سرمان آمده. عراقیها رسم دارند وقتی خبر هولناکی میشنوند اسلحهها را بیرون آورده و تیر هوایی شلیک میکنند. همه به سر و سینه شان میکوفتند. غم شهر را فراگرفته بود. چند روز متوالی در عراق مراسمهای عزاداری برپا میشد و خداروشکر که ایران موافقت کرد و پیکر قائد شهید قرار است در عراق هم تشییع شود.
به حرم امام علی (ع) نزدیک میشوم. موکبی نسبتا بزرگ برپا شده. دیگها و کتریها نشان میدهد که قرار است از مهمانان پذیرایی مفصلی داشته باشند. بنر بزرگی از تصویر رهبر شهید را روی دیوار موکب نصب کردهاند و ناشدنی است کسی از آنجا گذر کند و نگاهی به تصویر نیندازد.
با یکی از خادمان موکب مشغول گفتوگو میشوم. نامش احمد حسن است. جوانی ۲۳ ساله است؛ چفیهای که به سر بسته، از هُرم گرما خیس خیس شده. سر صحبت را با او باز میکنم، میگوید: شما ایرانیها نمیدانید ما عراقیها چقدر خوشحال شدیم از آمدن پیکر رهبر شهید به عراق و آخرین دیدار با ایشان.
از این موضوع خوشحال میشوم و با او ابراز همدردی میکنم و میگویم چقدر آیتالله خامنهای را میشناختی؟ که در پاسخ میگوید: سعی میکردم همه سخنرانی هایشان را گوش دهم. واقعا فردی آینده نگر و شجاع بودند. در نهایت هم همین شجاعتشان ایشان را به جاودانگی در پیشگاه خداوند رساند.
لیوان آبی به من تعارف میکند و ادامه میدهد: دشمن از ایستادگی و شجاعت ایشان میترسید. ترس داشت که این شجاعت تکثیر شود؛ که البته شده بود و هنوز آنطور که باید و شاید فراگیر نشده. خون ایشان بیداری بخش خواهد بود. همانطور که خون امام حسین (ع) این مکتب را پس از ۱۴۰۰ سال هنوز زنده نگه داشته و زنده نیز خواهد ماند.
یکی شان هم از انتهای موکب با دست هایش قلب درست میکند و بلند میگوید: «ایران و العراق لایمکن الفراق» ...
راهی کربلا میشوم. پرچمهای با تمثال امام حسین (ع) و حضرت عباس (ع) با بادهای گرمی که صورت را میسوزاند، به رقص درآمدهاند. میخواهند تا به خاطر بیاورم که چیزی تا اربعین نمانده. کمتر از یک ماه دیگر این مسیر پر میشود از عاشقان امام حسین (ع). اما عاشقترین عاشقان قرار است ساعاتی دیگر پس از نزدیک به ۷۰ سال، به معشوق خود برسد. درست است که رهبر شهیدمان از زمان جوانی شان امکان سفر به عراق را دیگر پیدا نکردند، اما حالا با نثار ارزشمندترین دارایی شان به پابوس سیدالشهدا (ع) میروند.
استانداری کربلا هم به اولین زائر اربعین امسال با نصب بنری در ورودی شهر خیرمقدم گفته است.
به کربلا میرسم. کربلا غوغایی دیگر به پاست. جانمای موکبهای در مجاورت یکدیگر یادآور اربعین است. انگار عراقیها امسال زودتر به استقبال اربعین رفتهاند. یکی بنر نصب میکند و یکی پای نردبان را گرفته. یکی برنجها را درون دیگ میریزد و آن یکی چای را در استکان.
پیرمردهای هر موکب هم چفیه به کمرشان بستهاند و عصا بدست، برای هر موکب بزرگتری میکنند.
با یکی از آنها شروع به گفتوگو میکنم. اشکش سرازیر میشود وقتی میفهمد ایرانیام. هم من و هم خودش میدانیم که دلتنگ رهبریم. رهبری که ۴ ماه از دوری اش گذشته. دست هایش به لرزه درآمدهاند، صدایش هم همینطور و میگوید: خیلی او را دوست داشتم.ای کاش جانم فدایش میشد.
حالا اشک هایم بی اذن من از روی گونهام سُر میخورند. میگوید: ما هر چه در راه ایشان و ایران بدهیم باز هم جبران کاری که ایران در حق ما کرد نمیشود. میپرسم کدام کار؟ میگوید: بزرگترین سردارشان را در راه آزادی عراق از دست داعش، فدا کرد. پسر من هم در جنگ با داعش شهید شد؛ حتی اگر ده پسر دیگر هم میداشتم باز هم حاضر بودم آن را راهی این راه کنم.
جوانی در گوشه دیوار ایستاده و ریز ریز گریه میکند. خلوتش را بهم میزنم و میگویم: دوستش داشتی؟ میگوید:ای والله اهوای اهوای... آره بخدا خیلی خیلی زیاد...
هر چه به بین الحرمین نزدیک میشوم دلم بیشتر بی قراری میکند. نگاهم به گنبد امام حسین (ع) میافتد اشکها امانم را میبرند. صحرای کربلا در روز عاشورا در ذهنم مصور میشود. آن لحظه که شمر ملعون روی سینه سیدالشهدا (ع) نشسته و سر حضرت را به دست دارد و...
صحنه بعدی ۹ اسفند ۱۴۰۴ و تهران است. بمباران سنگینی به قصد فقط یک خانه و یک آدم. این بار شمر ملعون از کیلومترها آنطرفتر جان عزیزترینمان را گرفت. آه از آن لحظه....