شهید مُحرم

  • کد خبر: ۴۳۱۵
  • ۱۰ شهريور ۱۳۹۸ - ۰۲:۰۰
شهید مُحرم
روایت‌هایی از زندگی ظاهر آشوری از زبان همسرش

فیضی - هفته گذشته بسیاری از هیئت‌های مذهبی و تشکل‌های فرهنگی منطقه خود را برای عزاداری ماه محرم آماده کردند و این روزها گوشه و کنار خیابان‌ها حال و هوای خاصی دارد.
برای تهیه گزارش میدانی به همین منظور به خیابان رسالت شمالی رفتم. تصویر یک شهید مدافع حرم روی ورودی ایستگاه صلواتی نصب شده بود کنجکاو بودم تا بدانم این شهید کیست و تصویرش اینجا چه می‌کند که یکی از دوستان شهید به سراغم آمد و گفت: ظاهر محرم سال 95 به شهادت رسید و جزو بچه‌های خوب هیئت ما بود. و زندگی نامه‌ای از زبان همسر شهید آماده کرده بودند که اگر فردی بخواهد از شهید بیشتر بداند این کاغذ را نگاهی بیندازد و روایت‌ها را بخواند. در ادامه باهم با زندگی شهید محرم آشنا می‌شویم.آقا ظاهر شغلش مثل خیلی از بچه‌های فاطمیون آزاد بود. بیشتر سنگ بُری و بنایی کار می‌کرد. او حدود ۱۲-۱۳ سال سن داشت که پدرش فوت کرد و تأمین مخارج خانواده را برعهده گرفت.ظاهر از دوران نوجوانی تا سن 27 سالگی، چند بار در جنگ داخلی افغانستان شرکت کرده بود؛ به همین دلیل تجربه و توان جنگی بالایی داشت. حس مسئولیت نسبت به دین، از او مردی با صلابت و شجاعت ساخته بود و الگوی تمام عیارش، امام حسین (ع) بود.زمان آشنایی ما هم، بر می‌گردد به همان بیست و هفت سالگی «آقا ظاهر»! خرداد ۸۸ ازدواج کردیم. یک ازدواج کاملا سنتی و ساده با معرفی خانواده‌ها. اوایل ازدواج، اصفهان زندگی می‌کردیم اما از آنجا که مراقبت از من برای «ظاهر» از هر چیز مهم‌تر بود، با شروع بارداری اولم بین اصفهان و مشهد در رفت و آمد بودیم چون خانواده‌ام ساکن مشهد بودند.
ظاهرجان خصوصیات اخلاقی خاصی داشت. مثلا همیشه شست و شو بر عهده «ظاهر» بود. می‌گفت: «تو دستات ظریفه، حیفه که ظرف بشویی» یا اینکه جایگاه مرا در خانواده‌ها بالا می‌برد و برایم بسیار احترام قائل می‌شد. همیشه می‌گفت: «تربیت «نازنین زهرا» با مادرشه، فقط مادرش اجازه داره امر و نهی کنه.»خیلی برای خرید لباس بچه‌ها نظر نمی‌داد اما همیشه موقع خرید لباس‌های من حضور داشت. نقطه ضعفش هم این بود که بیرون از خانه قهر کنم! خیلی ناراحت می‌شد. می‌گفت: «اگه بیرون از خونه از دستم عصبانی شدی، جلو مردم چیزی نگو. دوست ندارم زنم جلو بقیه قهر کنه.»به چشم پاک بودن بین خانواده‌ها مشهور بود و از این بابت همیشه احساس خوبی داشتم. به نماز اول وقت هم بسیار مقید بود. حتی زمانی که از سر کار بر می‌گشت، با صدای اذان اول نمازش را اقامه می‌کرد.
سال ۹۴ بود که پسرم «امیرعلی» به دنیا آمد. با تولد «امیرعلی» به طور کامل در مشهد ساکن شدیم. آن زمان «نازنین زهرا» سه ساله بود و ظاهر به تنهایی برای کار به اصفهان می‌رفت.
شهریور سال ۹۴ هم مثل دفعات قبل به اصفهان رفته بود اما بعد از چند روز که تماس گرفت، به جای اصفهان سر از سوریه درآورده بود و به جای گچ و سیمان، اسلحه به دست گرفته بود. هر روز تماس می‌گرفت که شرایط را توضیح دهد و مرا قانع کند. اوایل آرام و قرار نداشتم و با هر تلفن، تمام وجودم آشوب می‌شد. ناراحت می‌شدم از بی‌خبر رفتنش، از در معرض خطر بودنش، از احتمال بی پدر شدن فرزندانش. اما حرف‌هایش، آرامم می‌کرد. از اسارت زنان و دختران مسلمان می‌گفت. از مظلومیت حضرت زینب می‌گفت. از مبارزه با ظلم جهانی می‌گفت. از وظیفه شرعی که بر عهده من بود می‌گفت و... کار به جایی رسید که دفعات بعد، به اجازه و قانع کردن من نیازی نداشت؛ خود من مشوق و همراه همسرم می‌شدم.مهر سال ۹۵ هم‌زمان با اول محرم، برای سومین بار اعزام شد. از نهم محرم به بعد خبری از همسرم نشد. مدتی مفقود بود و بعد از 6ماه بی‌خبری، زمانی که مناطق تحت نفوذ داعش به دست نیروهای مقاومت افتاد، پیکر بی سرش را در خاک‌های حلب تفحص کردند. طبق اطلاعاتی که بعد از خاک‌سپاری به دست آمد، همسرم و 6 نفر دیگر در محاصره داعشی‌ها قرار گرفتند که بعد از اتمام مهمات، به دست داعش سربریده شدند و پیکرهایشان یکی پس از دیگری به آغوش خانواده‌هایشان بازگشت.

گزارش خطا
ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.