نیکو عقیده
خبرنگار شهرآرا محله
غرور توی نگاهش اولین چیزی است که به چشم میآید. البته نه از آن غرورهای کاذب توخالی! غروری که دلنشین است و حاصل سالها تلاش در حرفه و استعدادش، استمرار در آن و درنهایت رسیدن به استقلال. بعد از آن شمرده شمرده حرفزدنهایش و جملههایی که یکی یکی با مکث به زبان میآورد آدم را مجذوب میکند. میگوید: « معلولیتم را پذیرفتهام اما تاب محدودیت را ندارم. اگر محصول و هنری برای ارائه داشته باشم ترجیح میدهم خودم رو در رو و چشم در چشم مشتری آن را بفروشم.
من بهعنوان یک معلول جسمی در جامعه انکارنشدنی هستم که باید ارتباط بیواسطهای هم با جامعه داشته باشم.»
اینها بخشی از صحبتهای آل عامر، هنرمند نقاش شهرک شهید بهشتی، است. کسی که پس از معلولیت غیرمنتظره و ویلچرنشینشدنش تازه در مسیر پرورش استعدادش گام برمیدارد.
او 10سال متمادی به آموزش و بعد تدریس نقاشی میپردازد اما بعد از آن بهدلیل مشکلات مالی نقاشی را رها کرده و فروشنده محصولات چرمی میشود. با همه اینها حالا از مسیری که طی کرده راضی است و نقطهای را که در آن ایستاده است، دوست دارد.
« صبح از خواب بیدار شدم، چشمهایم را باز کردم و بعد دیدم نمیتوانم پاهایم را حرکت بدهم.» داستان فراز و نشیبهای زندگی او با همین چند خط ساده در یکی از روزهای بیست سالگیاش آغاز میشود. وقتی که بدون هیچ حادثهای کاملا ناگهانی دچار معلولیت میشود، روزها از این دکتر به آن دکتر میرود اما هیچکسی علت را تشخیص نمیدهد. چند باری هم به اتاق عمل میرود اما فایدهای ندارد... سرانجام میپذیرد اما این پذیرش به معنای تسلیمشدن نیست. فصل جدید زندگی او ورق میخورد. تصمیم میگیرد با تمرینهای سخت ویلچر را کنار بگذارد و عصا را جایگزین کند. موفق هم میشود. در همان هنگام تصمیم میگیرد که قدم در راه پرورش استعدادش هم بگذارد و نقاشی را حرفهایتر دنبال کند. در همان روزها با مجتمع توانیابان مشهد آشنا میشود. در آن مجتمع دورههای حرفهای نقاشی را زیر نظر استادان مختلف پشت سر میگذارد و بعد از چند سال به درخواست مدیریت مجتمع تدریس را آغاز میکند. میگوید:« هر روز مسیری طولانی را با اتوبوس و مترو و با عصا یا بعضا ویلچر طی میکردم تا به مجتمع برسم اما هیچ کدام از اینها مرا خسته نمیکرد.
همیشه با خودم میگویم چیزی تغییر نکرده است. مسیر سر راست من برای رسیدن به هدف حالا فقط کمی پستی و بلندی دارد. همین.»
همه اینها از حس استقلالی که در وجودش بهوضوح دیده میشود نشئت میگیرد. خودش معتقد است فوت پدرش، وضعیت نابسامان اقتصادی خانواده و... دست به دست هم دادهاند تا او تمام تلاشش را در راه استقلال خودش انجام بدهد. همین موضوع و درآمد اندکی که از تدریس هنر داشته باعث میشود که نقاشی را رها کرده و در رشته طراحی صنعتی ادامه تحصیل بدهد.
بعد از فارغالتحصیل شدن از دانشگاه در یک کارخانه به مدت 4سال مشغول به کار میشود اما کارخانه ورشکست میشود. پس از یک سال و نیم بیکاری تصمیم میگیرد دوباره نقاشی را از سر بگیرد. اینبار به پیشنهاد استادش در شارستان غرفهای را برعهده میگیرد. او درباره بازار شارستان توضیح میدهد:
« شارستان بازاری بود در منطقه طبرسی که تمام هنرمندان را جمع کرده بودند.
انگشترسازان، تراشکاران، خطاطها و نقاشها... به پیشنهاد استادم آنجا طراحی میکردم و تابلوهایم را میفروختم. اما آنقدر استقبال مردم از این بازار کم بود که به سال نکشید بیشتر غرفهها بسته شدند. کار من هم تعطیل شد.»
بعد از آن به پیشنهاد یکی از چرمدوزان همان بازار دوخت چرم را هم تجربه میکند. او که دیگر از درآمدداشتن از کار نقاشی ناامید شده بوده کار چرمدوزی را از سر میگیرد. حالا یکسال است که هم چرم میدوزد و هم در یک بازار بزرگ چرم در مشهد فروشندگی را تجربه میکند. او حالا با وجود تمام گلهها و نارضایتیهایش بابت حمایتنشدن هنرمندان بهویژه هنرمندان معلول در شهر، از جایی که حالا ایستاده راضی است و دلیل رضایتش را اینطور توضیح میدهد:« همیشه ارتباط مستقیم و رودر رو با مردم را دوست دارم. من بهعنوان یک معلول جسمی در جامعه انکارنشدنی هستم که باید ارتباط بیواسطهای هم با جامعه داشته باشم. برنامهام برای آینده این است که این ارتباط را گسترش بدهم و روزی فروشگاه خودم را برای فروش چرم داشته باشم.»