در شهرهای بزرگ میلیونها نفر که اغلب همدیگر را نمیشناسند در کنار هم زندگی میکنند. در شهر حدودا سهمیلیوننفری مشهد هرکدام از ما بیش از چندنفر مشخص را نمیشناسیم. بیش از این دیگر حافظه ما اجازه به یاد آوردن چهرهها و نامها را نمیدهد. از میان همین جمعیت اندک هم احتمالا انگشتشمارند کسانی که از حال و روز و مشکلاتشان از نزدیک مطلعیم. در واقع اقتضای زندگی در کلانشهر آن است که هر روز بیشتر وقت خود را با کسانی سر کنیم که اطلاعات ما از احوالات شخصی آنها اندک است. اگر کارمندیم در تعامل با ارباب رجوع، اگر معلمیم در تعامل با دانشآموزان و اگر فروشندهایم در تعامل با مشتریان هستیم، یعنی با کسانی روبهروییم که اندک زمانی با هم هستیم. در این وقت اندک و با این اطلاعات محدود چگونه میتوانیم یاریگر یکدیگر باشیم؟ در این اوضاع چالشبرانگیز اقتصادی چگونه میتوانیم از آلام کسانی که چندان نمیشناسیمشان بکاهیم؟ شاید به نظر برسد که نمیتوان چندان کاری کرد. هیچ معلمی قطعا نمیتواند مشکلات خانوادگی و فردی تمام دانشآموزان خود را بفهمد و حل کند. هیچ کارمند یا فروشندهای هم نمیتواند چنین خدماتی را به اربابرجوع خود ارائه کند. این حرف درست است اما درعینحال راههایی برای مسئولیتپذیری و یاریگری در چنین شرایطی وجود دارد. اصلیترین ایده نگارنده دراینباره آرامشبخشی و احترام متقابل است. اگر شهروندان در تعاملات کوتاهمدت از طریق احترام -فارغ از مراتب اجتماعی و توجه به خواستههای یکدیگر- مسئولیتورزی کنند، شهر چهره دیگری خواهد داشت. اغلب اوقات اگر نمیتوانیم کمک مالیای به هم بکنیم شنیدن خواستهها و احترام گذاشتن میتواند رضایت ایجاد کند. اگر همه چنین کنند آرامش اجتماعی حاکم خواهد بود و حتی اگر مشکلات اقتصادی کماکان پابرجا باشد، روحیه افراد در برخورد با این مشکلات متفاوت خواهد بود.