بطری شوم(قسمت آخر)

  • کد خبر: ۴۵۳۳
  • ۱۳ شهريور ۱۳۹۸ - ۰۸:۲۵
بطری شوم(قسمت آخر)

ایلیا موسایی - نرگس را با یک پراید سورمه ای لق لقو رساندند بیمارستان و تازه آنجا معلوم شد که موقع بلند کردنش از روی زمین، مهره گردنش شکسته. تمام ردیف دنده هایش خرد شده بود و یکی از ریه ها را پاره کرده بود. دسته موتور هم توی پهلو فرو رفته بود. موقع تصادف راننده موتور پرت شد و آن قدر روی زمین کشیده شد که سرش به جدول حاشیه خورد و اندازه سه بند انگشت چاک برداشت. موتورسوار تا سال ها زنده ماند و سی و دو سال بعد در یک بعدازظهر گرم تابستان قلبش ایستاد و روی نیمکت یک پارک تمام کرد؛ چند مگس روی صورتش نشسته بودند. اما نرگس همان شب را فقط سر کرد. چهل و یک دقیقه بعد از اذان صبح، به سختی توی لوله های خرطومی پلاستیکی نفس کشید و هوا گرگ ومیش بود که بوق ممتد دستگاه به صدا درآمد؛ نرگس مرد. تا سه روز بعد هنوز پدر و مادرش را پیدا نکرده بودند. برای همین جسد را مستقیم به سردخانه منتقل کردند و نرگس با استخوان های شکسته همانجا یخ بست. توی یک کشوی استیل پوست سفید و بی خونش برفک گرفت و توی تاریکیِ ساکت منجمد ماند.


شب شانزدهم
هیچ کس حرفی نزد. جسد نرگس را توی سردخانه شناسایی کرده بودند اما هنوز خبری از دوتا دختر دیگر نبود. شب تصادف، امیررضا با همان گردنِ تورفته و کوتاهش در خلاف جهت دویدن نرگس دویده بود به سمت خانه. پله ها را دوتا یکی کرده بود و هوارکشان ساختمان را خبر کرده بود. تا پدر و مادرها بجنبند و توی خیابان ها حیران بمانند همه اتفاق ها تمام شده بود. تمام خیابان های اشتباهی را گشتند و نیم ساعت بعد بی آنکه بدانند، پا توی خیابانی گذاشتند که نرگس تصادف کرده بود. اما همه چیز طبیعی بود. آن ساعتِ شب هرازگاهی ماشینی پیدا می شد که با چراغ های سو بالا چشم را کور می کرد و ناگهان دور می شد. پدر و مادرها همراه امیررضا حاشیه همان خیابان ایستاده بودند و هیچ کس فکر نکرد که نرمه های شیشه ای که روی آسفالت برق می زنند ربطی به نرگس داشته باشند.
چهارده روز طول کشید تا نرگس یخ زده را پیدا کردند؛ شبیه به گوشت منجمد توی فریزر بود. مادرش دست هایش را روی لبه کشو گذاشت، زانوهایش تا خورد و طوری ضجه زد که انگار می خواست تمام مرده های سردخانه را بیدار کند...


شب چهل و نهم
توی تاریکی مطلقِ شب، دیوار یکسره باغ، هیبت مخوفی داشت. بالای آن، سیم خاردار کشیده بودند. غزل با لباس های پاره لای علف های بلند ایستاده بود و برای ناهید قلاب گرفت که بالا برود. ناهید دست انداخت و لبه آجری و زبریِ سیمان را لمس کرد. اول از دور صدای واق واق سگ آمد بعد در امتداد دیوارِ تاریک صدای نفس زدن و تلپ تلپ تندی شنیدند که سمتشان نزدیک می شد. یکباره انگار تمام سگ های جهان با هم کرده باشند صدای سگ بود که از آسمان و زمین می بارید. ناهید سایه سیاه چند سگ را دید، چشم هایش را دزدید و دوباره با تقلا دست انداخت. حس می کرد که خارهای سیمی، گوشتِ دست هایش را رنده می کنند. یک لحظه حس کرد دست غزل از زیر پای برهنه اش کشیده شد و جیغ های غزل و خُرخُرِ سگ ها به هم پیچید. ناهید خودش را روی دیوار کشید و قبل از اینکه بپرد یک لحظه نگاه کرد. سگ ها را توی نور مرده شب دید با آرواره های سمج و گردن هایی که تندوتند به چپ و راست تا می خوردند تا تن غزل را پاره پاره کنند. شبیه به شب هایی بود که آن سه جوان روی هرکدامشان جمع می شدند.
ناهید از لای کلاف تیغ دارِ روی دیوار پرید. صدای جیغ های غزل به زنجموره ای ضعیف تبدیل شد و بعد همه چیز خاموش شد. ناهید دور شده بود. قلبش خالی از هرچیزی بود. خاموش و ساکت مثل جانوری تنها فقط دوید. توی تاریکی فقط صدای تلپ تلپ پاهای خودش را می شنید...


شب پنجاه و دوم
ناهید پشت در ایستاده بود. یک پتوی مندرسِ خاکستری روی شانه هایش بود و خون، روی پاهای برهنه اش خشکیده بود. مادرش که او را دید نفسش بند آمد. محکم بغلش کرد ولی بعد نتوانست روی پا بایستد. یکسره گریه کرد. پدر ناهید هرچه کرد و هرچه گفت ناهید دم نزد. رفت توی اتاقش و ساکت نشست. پدر ناهید به سرعت تلفن را برداشت و به پدر و مادر فامیلشان زنگ زد.
ناهید مثل مرده ای بود که بی اختیار راه می رفت، می نشست و گاهی می خوابید.


شب دو هزار و نهصد و چهل و دوم
غزل 8سال بعد پیدا شد. فنس فلزی در امتداد زمین ادامه داشت و آن انتها، توی تاریکیِ شب ناپدید می شد. یک نورافکن بزرگ روشن کرده بودند که کامیون ها و لودرها بتوانند خاک برداریِ فونداسیون را شبانه انجام دهند. لودری که داشت زمین را حفاری می کرد یکهو با صدای چِسسس بلندی متوقف شد. راننده با کلاه ایمنی روی سر از روی سکوی زرد رنگ ورورفته پایین پرید. بازوی لودر بین زمین و تاریکی معلق مانده بود. چراغ قوه اش را روشن کرد و توی چنگک بیل مکانیکی انداخت که یک کپه خاک از زمین کنده بود. دست کرد توی خاک، اول یک استخوان پیدا کرد و بعد جمجمه را دید. نور چراغ را توی حفره زمین انداخت. استخوان های مرتب و باریکِ بندهای انگشت را توی خاک دید و بلند فریاد زد:
«مههههندس»


شب شش هزار و پانصد و بیست و هشتم
بطری تمام این سال ها توی آشغال ها چرخید و مدام بازیافت شد. زمانی دراز، یک لیوان بود. دقیقا سه سال و بیست روز تمام یک شکرپاش بود. چندماه شیشه مربای هویج بود و سرآخر باز هم بطری شد. آن شب توی کوره شیشه سازی ذوب شد. خمیری مذاب بود که به سر یک لوله فلزی چسبید بعد لپ های آفتابسوخته یک مرد پف کردند و توی لوله دمیدند. خمیر مذاب باد کرد و گرد شد. بعد روی یک سطح فلزی پهن شد و بخار کرد. یک انبر فلزی باز و بسته شد و حاشیه آن را موج موج انداخت و وقتی سرد شد یک بشقاب شیشه ای زیبا بود. هیچ کس نمی دانست که یک سال بعد بشقاب روی سرامیک های یک آشپزخانه می شکند و زنی تکه درشت و تیز آن را برمی دارد و تا انتها توی سینه یک مرد با گردن کوتاه فرو می کند. 

گزارش خطا
ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.