از کجای ماجرای فرشتههای شهرک صابر صحبت کنم که مرد شدند، اما با آرزوهای کوچک کودکی؟
از کجای ماجرا شروع کنم و حرف بزنم از فرشتههایی که کودکی را ندیدهاند و انگار از سی سالگی متولد شدهاند.
از سختی زندگیشون بگم؟ از تلاش و پشتکارشون؟ یا از امیدشون که شکستناپذیره؟ از آوار شدن دنیای صورتی دخترانشون بگم؟ یا از غرور و اعتماد به نفس خرد شده پسر بچههایی که پشت لبشون هنوز سبز نشده؟ از بیرحمی ما آدم بزرگا و بافرهنگا و بالاشهرنشینها بگم؟ یا از فریادهایی که سر طفلهای مظلوم و بیدفاع میزنیم؟
از محمد شروع میکنم. محمد هفت سالهای که میدونم هنوز آرزوی خوردن پیتزا و رفتن به شهربازی تو دلش مونده اما پنهان میکنه و با بغض میگه آرزوم خوبشدن پای مامان زهراست.
از علی بگم که لطافت دستای نه سالهاش تو انبار مصالح ساختمانی لابهلای سیمانها دفن شده.
وقتی اولینبار دیدمشون آنقدر با غرور و ابهت بودند که نتونستم بدون کلمه آقا خطابشون کنم. هیچ وقت یادم نمیره رفتیم برای علی کفش بخریم بهش گفتم «کدومو میخوای علی جان؟» گفت «من پول کفش خریدن رو امروز درنیاوردم پس نمیخوام. همینا خوبه راحتم.»
اون لحظه از خودم خجالت کشیدم و از غرور این بچه حیرت کردم. بهش گفتم: «بیا پس معامله کنیم من برات کفش میخرم تو بعدا وقتی پول داشتی پس بده.»
از کیان بگم که با 11سال سنش سرپرست خواهرش طلیعه 6ساله است. آنقدر هم غیرت و غرور داره که طلیعه رو مینشونه تو سایه که آفتاب اذیتش نکنه و خودش تا غروب آفتاب تو گرما ذره ذره آب میشه تا خواهرش شب نون برای خوردن داشته باشه.
4سال از عمرم رو با افتخار کنار تک تک این علیها و محمدها زندگی کردم و هر روز از روز قبل بیشتر عاشقشون شدم. ازشون یاد گرفتم صبوری کردن و امیدوار بودن رو. این بچهها هیچی از بسیاری از بزرگا کم ندارن جز پول بیارزش. این دنیا ملاک زندگیمون شده و قضاوت مردم فقط از رو پوله، اما این بچهها با تمام فقر و فشارهای روانی دوستداشتنی هستند. باورشون کنیم و احترام بذاریم بهشون. به اندازه کافی از کودکی ربوده شده و گمشدهشون در عذابن با بیاحترامی بهشون و فریاد زدن سرشون زندگی سختشون رو تلختر نکنیم. باور کنیم قهرمان زندگی اینها من و شمایی هستیم که این سیاه قلم رو نوشته و میخونیم. از امروز دنیای صورتی به دخترای کارمون هدیه بدیم و غبار خاکستری زندگیشون رو پاک کنیم و دست محبت بکشیم به سرشون و غرور و مردونگی پسرای کارمون رو با فریاد و ناسزا له نکنیم.
به امید روزی که کودک کاری در دنیا وجود نداشته باشه اگه فال و دستمالی ازشون نمیخرید، حرمت و شخصیتشون رو به غارت نبرید.