خبر ویژه

قابله های‌فراموش شده

  • کد خبر: ۴۷۴۴
  • ۱۷ شهريور ۱۳۹۸ - ۰۷:۰۳
روایتی از حال و روز قابله‌های قدیمی که سال‌هاست بازنشسته شده‌اند

سعیده آل ابراهیم| روایتی که می خوانید، قصه تنهایی و رنجِ زنانی است که روزگاری بدون هیچ توقعی، تجربه خود را وقفِ زنان باردار روستا کردند، نه یک بار، بلکه چندین و چند بار. در ازای این کار پولی دریافت نکردند و در عوض برای خود احترام خریدند. از وقتی بیمارستان ها باز شد و پای خانه های بهداشت به روستاها رسید، قابلگی هم از رونق افتاد و آن ها خیلی وقت است که صدای گریه های نوزاد در زمان زایمان را نشنیده اند. اما هنوز دلخوش هستند به قد و قامت رعنای بچه هایی که روزی نافشان را بریده اند و آن ها را مانند بچه های خودشان می دانند. قابله ها سال هاست که بازنشسته شده اند و هیچ جا خط و خبری از آن ها نیست؛ درست مانند دایه هایی که فراموش شده باشند.
برای شنیدن حرف های ناگفته شان روستا به روستا دنبال آن ها می گردیم و چندنفری پیدا می کنیم، اما بخت عمر با برخی از آن ها یار نبوده و فقط خاطره خوش روزگار بودنشان، دهان به دهان می چرخد و در یادها مانده است.

 

قابلگی برای تولد رئیس شورا
30 سال است که بدون هیچ مزد و مواجبی، صبح و شب، وقت و بی وقت، در سرمای استخوان سوزِ زمستان و شرجیِ گرمای تابستان کار کرده است. حسابِ تعداد بچه هایی که به مدد پنجه طلایی اش به دنیا آمده اند از دستش در رفته است. شهربانو اما هنوز به خاطر دارد که ناف بچه ها را چطور می بریده و آن ها را «قمار» (قنداق) می کرده است. هیچ وقت حتی یک 10 شاهی نه خواسته و نه گرفته است. به قول خودش اگر پول های قابلگی را جمع کرده بود، تا به حال سه بار حج واجب رفته بود. اما حالا سهمش از مال و منال دنیا، یک اتاق کاهگلی با سقف چوبی، سه مرغ و یک خروس به اضافه حقوق ماهانه ای به اندازه پول یک کیلو گوشت است.
چین و چروک های صورت شهربانو تبدیل به شیارهایی شده است که انگار آن ها را روی پوستش حکاکی کرده اند. گردی دور چشم های ریزش جوری خالی است که انگار یک جفت چشم را وسط دو حفره جاگیر کرده اند. حتی از ته مانده شادابی روزهای جوانی هم در پوستش خبری نیست. 27 سال پیش یار زندگی اش با روزگار وداع کرد و شهربانو، تنها در خانه نقلی و چوبی شان در روستای آبقد (نزدیک آرامگاه فردوسی و در 55 کیلومتری مشهد)، روزگار می گذراند.


روزگار تنهایی...
شهربانو در کنجی از ایوان، منظره روستا را به تماشا نشسته، روستایی که به قول خودش در آن فقط نانِ دو خانه را نخورده است. او برای تولد نوزادان روستا، از خانه غربت ها گرفته تا کُرد و چادرنشین رفته است؛ به همین دلیل همه اهالی روستا برایش احترام قائل هستند. به قول خودش با کمک های او در هر خانه بین 5 تا 9 بچه، قد و بالای دنیا را دیده اند، اما حالا دیگر از قابلگی فارغ شده و بیشتر اوقات تنهاست. دو دخترش در روستا زندگی می کنند و خانه دو پسرش در منطقه «نوده» است. آن ها هم گرفتاری های زندگی خودشان را دارند، در کلاف این گرفتاری ها مانده اند و زندگی به آن ها اجازه نمی دهد هر روز به مادر سر بزنند. شهربانو شاید هیچ وقت فکرش را هم نمی کرد، اما چندسالی است که مددجوی کمیته امداد شده و ماهیانه 100 هزار تومان حقوق می گیرد؛ مقرری اندکی که در حساب و کتاب بازار امروز، بیشتر از خرید یک کیلو گوشت نیست.
با همان کمر خمیده اما با رویی خوش و خرم، ما را که مهمان های سرزده اش هستیم، به خانه دعوت می کند. اتاق ورودی، همان ایوان خانه است که با دیوارهای کاهگلی و آجر محصور شده است. نورِ آفتاب اتاق را کمی روشن کرده است. موکتی قدیمی و کهنه، زبری کف اتاق را پوشانده و پشتی های قدیمی کنار اتاق به چشم می خورد. چراغ نفتی روشن است و کتری پر از آب روی آن در حال جوشیدن.گوش های شهربانو سنگین است. با اینکه بینمان دو وجب فاصله است، خوب حرف هایم را نمی شنود و باید بلند صحبت کنم. تا به حال کسی از او درباره شغلش نپرسیده است؛ گمانش این است که می خواهم از او کار قابلگی یاد بگیرم. طول می کشد تا قصد و منظورم را متوجه شود. وقتی می گویم که می خواهم قصه اش را روایت کنم، می گوید: مادربزرگ، مادر و خواهرم همه قابله بودند و من از آن ها یاد گرفتم. حتی فامیلی مان هم «قابل» است. هم در روستای آبقد هم در روستاهای اطراف قابلگی کرده ام. برای رضای خدا این کار را می کردم و چشم به پول نداشتم. در این سال ها پولی از کسی طلب نکردم؛ اگر هم می خواستند پولی بدهند، قبول نمی کردم. البته دروغ چرا؛ یک بار بچه زنی را به دنیا آوردم که شوهرش آهنگر بود؛ یکی از چاقوهایم را مجانی تیز کرد.
شهربانو همان طور که چارقد سفید گل دار را دور سرش می پیچد، می گوید: تا به حال کمک کرده ام که 200، 300 بچه یا شاید هم بیشتر به دنیا بیایند. بچه هایی که من نافشان را بریده ام، دیگر کلون (بزرگ) شده اند، 50 سال یا بیشتر سن دارند. رئیس شورای همین روستا را من به دنیا آورده ام.


حالا به بچه های قابله ها شناسنامه نمی دهند!
می پرسم: هنوز هم کسی در روستا پیدا می شود که بخواهد بچه اش را شما به دنیا بیاورید؟ ادامه می دهد: مادر، من 85 سال عمر دارم؛ دیگر بازنشسته شده ام. حالا همه برای زایمان به شهر می روند. چهار سال پیش، یکی از زن های روستا به بیمارستان نرفت و بچه اش را من به دنیا آوردم. خیلی وقت است که گفته اند به بچه هایی که قابله در روستا به دنیا بیاورد، شناسنامه نمی دهند؛ به همین دلیل همه مجبورند به شهر بروند. اما هنوز زنان روستا مانند قدیم گاهی سراغم می آیند که متوجه شوند بچه شان داخل شکمشان، عدل (میزان) هست یا نه.
رگ دست هایش میان لایه نازکی از پوست آن قدر برجسته شده که انگار رودی زیر پوستش جاری است. استخوان دست راستش سال ها پیش شکسته و همان طور کج جوش خورده است. 18 سال چادرنشینی و 30 سال قابلگی، پوست دست هایش را زبر و زمخت کرده است. شهربانو می گوید: حالا همه مادرها از ماه های اول می دانند بچه شان دختر یا پسر است، اما ما تا وقتی بچه به دنیا نمی آمد، نمی دانستیم. قدیم مانند حالا نبود که بچه را آن قدر دکتر ببرند که حتی بینی اش هم خونی نشود؛ آن موقع امکاناتی نبود. اما خدا را شکر در تمام مدتی که قابله بودم، برای بچه ها و مادرهایشان اتفاقی نیفتاد.


موهایی که در این راه سفید کردم
شهربانو هنوز یادش هست که در برف و بوران با یک الاغ از کوه و کمر بالا رفته است تا بچه ای را به دنیا بیاورد. او می گوید: یک شب در زمستان به سراغم آمدند. با اینکه خانه شان نزدیک نبود و بچه کوچک داشتم، گفتم خدا را خوش نمی آید که زائو تنها باشد و رفتم. پسر کوچکم را هم با خود بردم. بعد از اینکه بچه شان را به دنیا آوردم، پدرِ بچه نامردی کرد و حتی ما را از کال هم رد نکرد. یک زنِ تنها را با بچه راهی کرد. هیچ وقت یادم نمی رود؛ الاغمان قلچماق بود و جفتک زد. پسرم هم به خاطر سرمای هوا دندان درد شد. در زمان قابلگی خیلی سختی کشیدم؛ موهای سرم به خاطر مردم سفید شده، اما بازهم از زندگی راضی و خوشحال هستم، چون هر کاری از دستم برآمده است، برای مردم انجام داده ام.
می پرسم: شوهرتان مخالفتی نداشت که وقت و بی وقت برای قابلگی می رفتید ؟ او اضافه می کند: شانزده ساله بودم که عروس شدم. فکر کنم شوهرم قبل از من زن دیگری هم داشت. آن سال ها خیلی از مردها زن دوم داشتند. شوهر من هم خیلی وقت ها در خانه نبود و من نمی دانستم کجاست. هر وقت کسی دنبالم می آمد، به شوهرم نگاه می کردم. اگر چشم هایش را پایین می انداخت، می رفتم؛ اگر ابروهایش را بالا می انداخت، نمی رفتم. البته تعداد آن هایی که مخالفت می کرد، کم بود و همان ها هم اگر اصرار می کردند، اجازه می داد که بروم.
گاز هنوز به روستای آبقد نرسیده و زمستان های روستا استخوان سوز است. شهربانو حتی در خانه اش حمام ندارد، اما با وجود همه این مشکلات، از زندگی گذشته اش راضی است و توقعی از مردم روستا
ندارد.

 

قابلگی در زمان بارداری
«خواست خدا بود که من قابله شوم. هیچ کس در خانواده مان قابله نبود و جایی هم ندیده بودم. اما روی شکم زن باردار که دست می گذاشتم، متوجه می شدم که بچه اش پسر یا دختر است. اهالی روستا من را قبول داشتند، می گفتند «ننه حسین» یا «بی بی» دستش سبک است.» این ها را معصومه محجوب می گوید؛ قابله روستای محمدآباد که به گفته خودش از زمانی که بیمارستان ها باز شده، دیگر قابلگی نکرده است.
سر انگشتان دست و موهایش حنایی است. تازگی ها، دندان های یک دستی هم مهمان دهانش شده، اما هنوز به آن ها عادت نکرده است و هر وقت می خندد با دست جلو دهانش را می پوشاند. بی بی می گوید: در این روستا، کمک کرده ام که 18 بچه به دنیا بیایند. خودم یک تنه کار را انجام می دادم. از این کار ترس نداشتم، با اینکه از هیچ جا یاد نگرفته بودم. تا چند روز هم به مادر و بچه ها سر می زدم. برای زائو «کاچی» درست می کردم و بچه هایشان را حمام می بردم و اگر می خواستند، گوش دخترهایشان را سوراخ می کردم.


دم نوش هایی برای زایمان راحت زائو
بی بی ادامه می دهد: قدیم، زن های باردار خیلی درد می کشیدند تا بچه شان به دنیا بیاید. به آن ها دم کرده تخم شوید، گل گاو زبان، گلاب، هل باد و هل رسمی می دادیم تا دردشان پرزور شود و راحت تر بتوانند بچه را به دنیا بیاورند. انگار آب روی آتش بود و بچه شان به سلامتی به دنیا می آمد.


پولی برای عمل چشم هایم نداشتم
نزدیک ظهر است، اما رختخواب بی بی گوشه خانه پهن شده؛ مریض احوال است. او از مرز هفتاد سالگی عبور کرده و دردِ پا و کمر امانش را بریده است، دردی که خودش دعا می کند نصیب کافر هم نشود. یکی از چشم هایش نیز به خاطر آب مروارید تقریبا بینایی اش را از دست داده است. او می گوید: باید چشمم را عمل کنم، اما پولش را ندارم. دکتر گفته روماتیسم گرفته ام. ببین دفترچه ام برای مُهر جا دارد یا خلاص (تمام) شده است؟
می پرسم: اولین بچه ای را که به دنیا آوردید، یادتان هست؟ بی بی لبِ پایینش را به داخل دهانش می برد، دستش را زیر چانه می گذارد و به گل های قالی خیره می شود و می گوید: فکر کنم بچه همسایه مان بود، اما درست یادم نیست. فقط می دانم هیچ کدام از مادر یا بچه ها خدا را شکر برایشان اتفاقی نیفتاده است. حتی چندباری بچه ها را با پا به دنیا آوردم. وقتی به دنیا می آمدند نفس نداشتند. آن ها را با نان باد می زدم تا به برکت آن، نفسشان برگردد. یادم هست یک بچه به دنیا آوردم که شش انگشتی بود.
بی بی می گوید: باور کن هیچ وقت حتی یک قِران از خانواده ها نخواستم، اما بعضی ها لطف می کردند و 200تومان یا هزار تومان به من می دادند؛ البته آن موقع پول ها خیلی ارزش داشت. برای رضای خدا کار می کردم. حتی وقتی خودم باردار بودم، قابلگی می کردم.
معصومه علاوه بر اینکه بچه های خود را خودش به دنیا آورده است، برای تولد تعدادی از نوه هایش در روستا هم خودش آستین بالا زده است. بی بی ادامه می دهد: هشت تا از بچه هایم در کودکی از بین رفتند. یک پسر و یک دخترم را در بزرگ سالی به دلیل دعوا و تصادف از دست دادم. اما 10 بچه دیگر دارم که سر خانه و زندگی شان هستند. 30 سالی می شود که شوهرم را از دست داده ام؛ طفلی فقط 44 سال داشت که سکته کرد.
بی بی می گوید: اینجا رسم بود هر کسی که دیرتر فارغ می شد، چادرش را در مغازه گرو می گذاشتند و هم وزن آن خرما می خریدند و خیرات می کردند تا بچه به سلامت به دنیا بیاید یا روی پشت بام اذان می گفتند. گاهی هم با ضربه به بشکه های بزرگ، صدای بلندی ایجاد می کردند تا زن باردار بترسد و بچه اش به دنیا بیاید.
می پرسم: به نظرتان زایمان ها در قدیم راحت تر بود یا حالا؟ معصومه ادامه می دهد: حالا انگار زایمان ها جور دیگری شده است. حالا زن ها از همان ابتدا پیش دکتر می روند و برایشان پرونده درست می کنند. گاهی با خودم می گویم مگر من و زنان این روستا که بچه هایشان را بدون هیچ امکاناتی به دنیا آوردم، جانمان را دوست نداشتیم؟ الان به زنان باردار دارو و ویتامین می دهند، اما در گذشته، ویتامین برای زنان باردار، تخم مرغ خانگی، کره و روغن زرد بود. قدیم، وقتی زن ها زایمان می کردند، گوسفند می کشتند و زائو تا چندوقت گوشت می خورد و راحت و سرزنده راه می رفت. اما حالا به زنان بعد از زایمان فقط آمپول می زنند و سرُم وصل می کنند. بعد از زایمان هم دیگر نمی توانند بار سنگین بلند کنند. سالم به بیمارستان می روند و عیب دار بیرون
می آیند. می پرسم: بچه هایی که کمک کرده اید تا به دنیا بیایند، به شما سر می زنند؟ بی بی می گوید: نه، اینجا از این رسم ها نداریم؛ هرکس دنبال کار خودش است. من هم وظیفه ام را انجام داده ام و انتظاری از کسی ندارم. حالا هم یک جورهایی دکتر روستا حساب می شوم؛ هرکس هر دردی دارد پیش من می آید.
بی بی هم مانند شهربانو منبع درآمدی ندارد و یکی از بچه هایش کارهای او را انجام می دهد. به قول خودش در این دوره و زمانه «هرکس به انقلابِ خودش است،» اما خدا روزی رسان است.

 

از قابلگی تا رگ گیری
عینک ته استکانی به صورت دارد که چشم هایش را بزرگ تر نشان می دهد؛ کلاهی محلی که سوزن دوزی شده به سر کرده و روی آن روسری بسته است. زیور خانم مانند تمام اهالی روستای اَمرودک لباس محلی کُردهای کرمانج را به تن دارد. از سن و سالش که می پرسم، حتی حدودی هم نمی داند که چند سال دارد، اما خطوط روی صورت و پاهایی که او را برای ایستادن یاری نمی کند، نشان کامل سالخوردگی اوست. زیور نامدار به قول خودش همه فن حریف است و از قابلگی گرفته تا رگ گیری را انجام می دهد. ناف 16 بچه را در روستای خودشان بریده و برعکس سال های عمرش، دقیق به خاطر دارد که برای کدام خانواده، چند بچه به دنیا آورده است.


به دنیا آوردن نوزادان برایم مثل عروسی بود
اهالی روستا، زیور را «بی بی» صدا می کنند. با کسی تعارف ندارد و حرفش را رک می گوید. همه روستایی ها هم می دانند که ته دلش چیزی نیست و به شوخی های او عادت دارند. بی بی می گوید: زمانی که قابله بودم، هر بار می خواستم بچه ای را به دنیا بیاورم، انگار برایم عروسی بود و اصلا سختیِ کار، گرما و سرما برایم مهم نبود.
بچه هایی که زیور ناف آن ها را بریده است، هوای او را دارند. به قول خودش هر چیزی بخرد یا اگر کپسول گازش را پر کند، بچه ها زحمت حمل آن تا در خانه اش را می کشند. بی بی ادامه می دهد: شمارِ همه بچه هایی را که کمک کرده ام به دنیا بیایند، دارم. حتی یکی از دخترهایی که نافش را بریده‌ام، حالا عروسم شده است. در روستاهای دیگر برای قابلگی نمی رفتم، چون حوصله دردسر نداشتم. خدا را شکر هر بار برای قابلگی رفته ام، هم مادر و هم بچه سالم بوده اند.


دوره ما گذشته
بی بی می گوید: دیگر خیلی وقت است که ناف بچه ای را نبریده ام. دوره ما گذشته است؛ حالا همه چیز بهداشتی شده. به قولِ معروف حالا دوره رختِ دوخته و نانِ پخته است؛ کسی حاضر نیست خودش را سختی بدهد. اما هنوز هم گاهی زنان باردار پیش من می آیند؛ مثلا اگر به خاطر کار زیاد بچه شان پایین آمده باشد، کمکشان می کنم یا اینکه از روی صورتشان متوجه می شوم چند وقت می شود که باردار هستند. چه قابلگی و چه رگ گیری را رایگان انجام می دهم. گاهی به بعضی از خانواده ها می گفتم اگر پول دارید پنج هزار تومان و اگر ندارید، هزار تومان به صندوق مسجد روستا بیندازید. چند نفری بودند که وقتی بچه هایشان بزرگ شدند، برایم روسری و نبات آوردند.
بی بی دوا و دکتر امروز را خیلی قبول ندارد و می گوید: تمام خانه ام را زیر و رو کن؛ اگر توانستی یک قرص پیدا کنی!
به همین دلیل با هزار زحمت، گیاهان مختلف را جمع می کند و خودش داروهای گیاهی درست می کند؛ برای هر دردی، دارویی در خانه اش پیدا می شود که آن را هم رایگان به مردم می دهد.
زیور و شوهرش خانه کوچکی در روستا دارند و از 14 بچه ای که حاصل زندگی مشترکشان بوده است، فقط 6 پسر باقی مانده اند. بی بی یکی از پسرهایش را 6 سالی می شود که از دست داده است. عکسش را قاب کرده و کنار یک دسته گل قرمزرنگ به دیوار آویزان کرده است. زیور با چشم هایی که از نمِ اشک خیس شده است، می گوید: از وقتی رمضان فوت کرد، کمی فراموشی گرفته ام. داغِ بچه خیلی سخت است. فوتِ پدر، مادر، خواهر و برادر فراموش می شود، اما داغِ جگرگوشه از یاد نمی رود. هرچه زودتر پیش رمضان بروم، برایم بهتر است.
کسی چه می داند شاید شهربانو، معصومه و زیور، دلتنگِ روزهای قابلگی باشند و دوباره دلشان بخواهد کمک کنند پای نوزادی به این دنیا باز شود. روزگار است دیگر؛ شاید به قول زیور دوره آن ها گذشته باشد. اما همه آن ها که به کمک قابله های قدیمی و مهربان روستا به دنیا آمده اند، قدردان زنانی هستند که روزی روزگار، ناف زندگی آن ها را به دنیا باز کردند.

 

قابله‌های دیروز و ماماهای امروز
قدیم‌ترها مثل امروز نبود که علوم پزشکی در هر رشته و رده‌ای پیشرفت کرده باشد؛ مثل خیلی از بیماری‌های دیگر که طبیب سنتی بر بالین مریض حاضر می‌شد، برای زائوها نیز در هنگام زایمان، زنانی به عنوان «قابله» بر بالین بیمار حاضر می‌شدند تا از درد جان‌فرسای زایمان کاسته شود. ماماها یا همان قابله‌ها در سال‌های خیلی دور، بیشتر در زمان فارغ شدن و تولد کودک بر بالین مادر حاضر می‌شدند. قابله‌ها معمولا پیش از زایمان، اقداماتی انجام می‌دادند؛ مثلا با استفاده از روغن محلی شکم زن زائو را چرب می‌کردند و هنگام زیاد شدن درد وی، گل بابونه، دارچین، دانه زردک (گازرک) و... را جوشانده و به وی می‌نوشاندند. اطلاع از داروهای گیاهی و تأثیر آن‌ها برای وضع حمل آسان و ایمن‌تر به زنان زائو کمک می‌کرد. وقتی درد کم‌کم شروع می‌شد، زائو را بالای خشت می‌نشاند و دو، سه زن دیگر نیز به او کمک می‌کردند. پس از زایمان، قابله ناف نوزاد را می‌برید و آن را با نخ مشکی و آبی می‌بست و هر روز روی ناف «مُورد» و «روغن محلی» می‌گذاشتند و سر هفته ناف او می‌افتاد. نوزاد را داخل قنداق می‌گذاشتند و در گوشش اذان می‌گفتند. در کشورهای توسعه‌یافته جایگاه ماماها کاملا مشخص است و مادران مرز بین ماما و متخصص زنان را می‌دانند؛ درحالی که در کشور ما این طبقه بندی وجود ندارد. در این کشورها ماماها در صدر نیازهای بانوان قرار گرفته‌اند و فقط در شرایطی که نیاز به تشخیص ویژه یا جراحی خاص باشد، زنان به پزشک متخصص ارجاع داده می‌شوند. بعد از سال‌ها بی‌توجهی به فرهنگ حضور ماماها (قابله‌ها) بر بالین زنان باردار، حالا توجه به بحث مامایی بیشتر شده است. گستره خدمات مامایی بسیار وسیع و تخصصی است، اما همچنان بانوان در کشورمان اصرار دارند که یک پزشک متخصص آن‌ها را معاینه کند؛ موضوعی که به گفته معصومه فلاح‌کریمی، کارشناس روان‌شناسی و کارشناس‌ارشد مامایی، ریشه فرهنگی و تا حدودی روان‌شناختی دارد و برای ایجاد تغییر در شرایط فعلی باید از این 2حوزه وارد عمل شد. به طورمثال؛ یک باور اشتباه که در فرهنگ ما وجود دارد، این است که برای درمان باید فقط به یک دکتر مراجعه کرد؛ درحالی که گاهی برای درمان به شنوایی‌سنج، بینایی‌سنج، فیزیوتراپ و... که دکتر نیستند نیز می‌توان مراجعه کرد و نتیجه بهتری هم گرفت. بانوان باردار خود را بیمار خطاب می‌کنند؛ درحالی‌که بارداری بیماری نیست و روند طبیعی بدن است و بانوان عمدتا این دوران را تجربه می‌کنند.
هرچه پزشکی مطبش شلوغ‌تر باشد، حاذق‌تر است و باید حتی با داشتن روند یک زایمان طبیعی، زیرنظر چنین افرادی بود؛ درحالی که تمام مراجعه‌کنندگان یک متخصص زنان، بانوان باردار نیستند.
با اینکه برای قرن‌ها قابله‌ها نقش مهمی در روند بارداری و زایمان طبیعی در دنیا داشته‌اند، طب نوین تصورات نادرستی از آن‌ها به جامعه القا کرد که باعث ترساندن مادران از زایمان طبیعی و مراجعه به قابله‌ها شد. درعوض زایمان سزارین با عوارض زیادی که داشت، جایگزین زایمان طبیعی شد.
کمبود ماما و احساس ناخوشایندی که مادران از وضعیت رهاشدگی در زایشگاه‌ها هنگام تولد فرزندشان دارند، یکی دیگر از دلایلی است که مراجعه به پزشک به جای ماما را در جامعه زیاد کرده است.
نداشتن حمایت بیمه‌ای لازم و اعتبار نداشتن مُهر کاری ماماها در کشورمان برای آزمایشگاه‌ها، سونوگرافی‌ها و داروخانه‌ها هم، موضوع دیگری است که باعث شده است مادران باردار کمتر به ماماها مراجعه کنند.

ارسال نظرات
نام:
ایمیل:
* captcha:
* نظر:
سرخط خبرها

{*Start Google Analytics Code*} {*End Google Analytics Code*}