خبر ویژه
راه و بیراه

قربانی انتخاب غلط

  • کد خبر: ۴۸۶۴
  • ۲۰ شهريور ۱۳۹۸ - ۰۹:۰۳

نا شکری نمی کنم. نمی گویم روزگار با من نساخت. اتفاقی که در زندگی ام افتاد قسمتم بود و می دانم که دست سرنوشت می خواهد پخته و با تجربه ام کند. با اعتقاداتی که دارم پای مسئولیت زندگی ام ایستاده ام و با شرایط سخت زندگی سوختم و ساخته ام با همه این حرف ها تا به حال نگذاشته ام پسر کوچکم اخم و ناراحتی ام را ببیند.
از دوران نوجوانی دختری سرزنده بودم. تمام فامیل اسم مرا به شادی و خوش اخلاقی یاد می کردند و مادرم همیشه می گفت : « با این اخلاق خوبت هیچ وقت پیر نمی شوی.»
خدا بیامرز پدرم عزیز دردانه صدایم می زد و همیشه دعایم می کرد. هنوز درسم را تمام نکرده بودم که چند خواستگار برایم آمد. دو مورد از آن ها غریبه بودند و یکی هم از فامیل بود. خانواده ام می گفتند فامیل اگر گوشت همدیگر را بخورد استخوان یکدیگر را بیرون نمی ریزد. البته من هم ریش و قیچی را دست بزرگ ترها سپرده بودم و دوست داشتم زودتر ازدواج کنم و سرو سامان بگیرم.
پدرم به پسر فامیلمان جواب مثبت داد و به اعتبار اسم و رسم خانوادگی شان و از همه مهم تر اینکه فامیلمان بودند تحقیقاتی در مورد آن ها انجام نداد. دیپلمم را که گرفتم با خوشحالی حلقه طلایی ازدواج دستم کردم و به عقد همسرم درآمدم. دوران عقدمان 15ماه بود و در این مدت همسرم زیاد به خانه ما نمی آمد. خانواده اش می گفتند که او خجالتی است. از بی توجهی و کم محلی هایش دلم می گرفت و حرص می خوردم اما مادرم آرامم می کرد و می گفت: «مرد باید شرم و حیا داشته باشد و به کار خودش اهمیت بدهد. ناسلامتی دو روز دیگر می خواهد یک زندگی را راه ببرد.»
روزی که جهیزیه ام را به خانه شوهر بردند عمق نگرانی و دلتنگی مادرم را درک کردم. اشک می ریخت و می گفت که گریه شوق است. او خودخوری می کرد و دلداری ام می داد که همه چیز درست می شود. بالاخره با امید و آ رزو به خانه شوهر رفتم. شوهری که نه اخلاق داشت و نه بویی از عاطفه برده بود. مادر شوهرم می گفت باید این مردها را به خودت و خانه و زندگی ات دلگرم کنی و صبور باشی. هر کاری که از دستم برآ مد انجام دادم اما هیچ وقت دیده نشدم. یعنی شوهرم، آن فردی که باید درکم می کرد نبود. او اصلا مرا نمی دید و برایش هم مهم نبودم.
در مدت کوتاهی فهمیدم که اعتیاد دارد. موضوع را از خانواده ام مخفی کردم و نشستم و دوستانه با او حرف زدم. از او خواستم با نظر یک دکتر متخصص اعتیادش را ترک کند اما انگار حرفم برایش سنگین بود. به شدت عصبی شد و هر چه به دهانش رسید نثارم کرد. طوری برخورد کرد که دیگر هیچ وقت جرئت نکردم درباره ترک اعتیادش حرف بزنم. چند سال دیگر هم گذشت. هر کس ما را می دید حس کنجکاوی اش گل می کرد که چرا بچه دار نشده ایم و از این حرف ها. خانواده ام که نمی دانستند شوهرم معتاد است می گفتند: « بچه زندگی تان را گرم تر می کند.»
با تمام نگرانی که برای آینده داشتم و می دانستم شوهرم مردی نیست که بتوانم به او امیدوار باشم پای یک نفر دیگر را به این دنیا باز کردم. گفتم شاید با یک بچه اوضاع بهتر بشود. پسرم که به دنیا آ مد شوهرم چند روزی تغییر کرد و حواسش به من و فرزندمان بیشتر شد اما این شرایط عمر کوتاهی داشت و او دوباره درگیر رفقای نااهلش شد. آ ن قدر تنهایم گذاشت و بی محبتی از او دیدم که دچار افسردگی بعد از زایمان شدم.
همه دلخوشی ام پسرم بود. روز به روز قد می کشید و با دیدن بزرگ شدنش لذت می بردم. 5سال دیگر هم دندان روی جگر گذاشتم و به خودم امیدواری دادم که اوضاع درست می شود اما هر چه بیشتر برای حفظ زندگی ام تلاش می کردم کمتر نتیجه می گرفتم. روز به روز حال شوهرم بدتر می شد و این اواخر دوستانش را به خانه می آ ورد تا اینکه خانواده ام متوجه شدند در چه منجلابی گرفتار شده ام.
پدرم که خودش را مقصر می دانست کمکم کرد طلاق بگیرم و با یک بچه به خانه پدرم برگشتم. روزهای سختی را پشت سر گذاشتم. دیگر از آن شادی و نشاط دوران جوانی ام خبری نبود. همراه خانواده برای ادامه زندگی به مشهد آ مدیم. پدرم از غصه من بیمار شد و سکته کرد و بعد همه ما را تنها گذاشت و فوت کرد. به کلی به هم ریخته بودم برای همین تصمیم گرفتم سرکار بروم. نگرانی از آ ینده و افسردگی بی قرارم کرده بود و به خاطر حواس پرتی که داشتم در یک حادثه رانندگی معلول شدم و روی ویلچر نشستم.
مادرم به شهر خودمان برگشت. اما من نمی خواستم آ شنایان و فامیل که می گفتند آهِ شوهر معتادم دامن مرا گرفته به شهر پدری ام برگردم. با کمک مادرم خانه ای اجاره کردم. یک سری کارهای خانگی انجام می دهم و خرج زندگی ام را در می آ ورم. پسرم بزرگ شده و به مدرسه می رود. هوش و استعدادش خیلی خوب است. اما شرمنده چشم های معصومش هستم. به خاطر شرایط بدمالی می ترسم نتوانم از پس هزینه های مدرسه او بربیایم. چند وقت پیش یک جفت کفش دست دوم برایش خریدم؛ از خوشحالی در پوست خودش
نمی گنجید.
همه چیز از یک اعتماد بیجا شروع شد. ای کاش همان روز که متوجه اعتیاد همسرم شدم موضوع را با خانواده مطرح می کردم. ای کاش حداقل پای پسرم را به این دنیا باز نمی کردم و هزاران ای کاش دیگر که حالا سودی
ندارد...

ارسال نظرات
نام:
ایمیل:
* captcha:
* نظر:
سرخط خبرها

{*Start Google Analytics Code*} {*End Google Analytics Code*}