شنبه
داخل مترو مردی میانسال جلو میآید و بعد از درددل و شکایت از اوضاع اقتصادی و مشکلات جاری، دست میکند داخل کیسه نایلونیاش و کاغذی که از قبل آماده دارد، به دستم میدهد. یک دردنامه است که کپی گرفته و پایینش نشانی و شماره تلفن خودش را اضافه کرده است. وقتی میرود، پیرمرد بغل دستیام با لبخندی نمکین میگوید: کارش راه افتاد!
لابد با خودش فکر میکند من کارهای هستم و الان دارد توی دلش به زیرکی صاحب نامه غبطه میخورد که به طرفهالعینی مراد گرفته است! از او میپرسم: آن که بتواند کاری راه بیندازد، توی مترو کنار شما مینشیند؟
یکشنبه
توی یکی از مناطق بالای شهر با عجله در حال عبور از کنار خیابان هستم که با پیرزنی عصابهدست روبهرو میشوم. هنوز از او نگذشتهام که بوی حالت آشفته و احساس چهره درهمرفتهاش به مشامم میرسد و صدای بلند ناسزایی که میگوید به گوشم؛ فحشی کشدار و بیادبانه میدهد! با خودم فکر میکنم پیرزن هم پیرزنهای قدیم! احتمالا او هم در همین لحظه با خودش میگوید: آخوند هم آخوندهای قدیم!
دوشنبه
در میان پیامهای گوناگون شب عاشورا، فیلمی کوتاه از آشپزخانه یک هیئت عزاداری میرسد، با شمارهای ناشناس! هر چه فکر میکنم که این فیلم چه ربطی به من دارد، متوجه نمیشوم. چند لحظه بعد یک متن اضافه میشود که شما ٢٢سال قبل در این حسینیه منبر رفته بودی و امشب به یادت هستیم!
با خودم میگویم وقتی خادمان حسینیه بعد از 22سال به یاد یک همراهی باشند، آیا ممکن است صاحبش نفس کشیدنها و سینه زدنها و اشک ریختنها و قدم برداشتنها را از یاد ببرد و فراموش کند؟
سهشنبه
راننده تاکسی که میفهمد عازم مجلس روضهام، پول نمیگیرد! اصرار میکنم، التماس میکنم! میگوید نمیخواهی من هم در اقامه عزای امام حسین(ع) سهمی داشته باشم؟
چهارشنبه
چند دقیقه در یک توقفگاه بین راهی ایستادهایم تا از شتاب جاده فارغ شویم و نفسی تازه کنیم. خودرو سفیدرنگی که 2سرنشین دارد، نزدیک میشود و قصد دارد در جای پارک خالی کنار ما توقف کند. سرنشین کنار راننده چهرهای مهربان دارد و از دور سبیل پرپشتش توجه مرا جلب میکند. وقتی میخواهد پیاده شود، در را برایش باز میکنم و بیمقدمه میگویم: برای این هیبت مردانه باید ایستاد! با تعجب نگاهم میکند و میخندد و بیمقدمه همسخن میشویم. وقتی برمیگردد و میخواهند حرکت کنند، به لهجهاش اشاره میکنم و میپرسم: همشهری نیستیم؟ تا میفهمد محله اجدادیمان یکی است، شعری از مولانا میخواند و میگوید: بیسبب نیست که دل کشش دارد!
میخندیم و با نگاههایی پرمهر وداع میکنیم. میایستم و دورشدنش را تماشا میکنم. سفر به دنیای درون آدمها آسانتر و ارزانتر از آن است که خیال میکنیم! روادیدش محبت است و گذرنامهاش صداقت، و هزینهای جز لبخند و مهربانی ندارد!
پنجشنبه
وسط مجلس روضه وقتی چراغها را خاموش کردهاند و همه بر سر و سینهزنان گریه میکنند، چشمم به دوست و همکاری قدیم میافتد که چندی پیش بد و بیراهی نثارم کرده است! در دلم بغض و کدورتی از او نمییابم و همینطور که صفای اشک ریختنش را میبینم، برایش دعا میکنم! شنیده بودم که خداوند در بهشت دلهای مؤمنان را با هم صاف میکند؛ «و نزعنا ما فی صدورهم من غل إخوانا على سرر متقابلین».
بهشت اینجاست که پویش دلها یک قبله بیش ندارد! بهشت اینجاست که جوی مهربانی جاری است و درختان محبت سایه گستردهاند! بهشت اینجاست که برادرانه بر سریر خاکساری و توسل روبهرو نشستهایم!