راه و بیراه

خجالت می‌کشم

  • کد خبر: ۵۰۸۲
  • ۲۵ شهريور ۱۳۹۸ - ۰۸:۰۲
خجالت می‌کشم

متین نیشابوری - دلم می خواست با کسی درد دل کنم. وقتی دوستم کمی از مشکلات زندگی اش را گفت من هم مسائل زندگی ام را برای او بیان کردم. بعد از مرگ همسرم برای فرزندانم هم مادر بودم هم پدر. سر کار می رفتم و زجر می کشیدم تا بچه هایم کم و کسر نداشته باشند. نمی خواستم دستمان را پیش دیگران دراز کنیم و محتاج کسی باشیم.
خانواده ام می گفتند ازدواج کنم اما به خاطر بچه هایم حاضر به این کار نشدم. جوانی ام را به حکم وظیفه ای که به گردن داشتم به پای فرزندانم سوزاندم. هیچ وقت فکر نمی کردم بچه ای که این قدر برایش زحمت کشیدم این گونه مزد محبت هایم را بدهد.
دخترم جوان شده و قد کشیده است. به او دلخوش بودم و می گفتم حداقل یک مونس در زندگی دارم و هر موقع احساس دلتنگی کنم، می نشینم و چند کلمه با او حرف حساب می زنم اما این بچه هم آن فرزندی که می خواستم نبود. دخترم زیاده خواه و مغرور بار آ مد و شاید هم محبت های بیش از حد من باعث شد این گونه شود. چند بار سر صحبت را باز کردم و با نصیحت از او خواستم دست از لج بازی و کج فکری اش بردارد ولی یک گوشش در بود و گوش دیگرش دروازه.
هر موقع هم خلاف خواسته و نظرش حرف می زدم احترامم را زیر پا می گذاشت و تندی می کرد. رفتار او از روزی تغییر کرد که پای آن دوستش به زندگی ما باز شد. او دختری بود که نه خانواده ای داشت و نه اصل و نسبی. اشک می ریختم و التماس می کردم که به رابطه اش با این دختر پایان دهد اما هیچ اثری نداشت. او نه تنها به حرف هایم توجهی نشان نمی داد بلکه با کم محلی مرا قدیمی خطاب می کرد. هیچ وقت به ذهنم نرسید که از یک مشاور متخصص کمک و راهنمایی بگیرم تا کار به اینجا کشیده نشود.
دخترم از مدتی قبل با پسری جوان در فضای مجازی آ شنا شد. از او توضیح خواستم و گفتم این کارها به ما نیامده و آ خر و عاقبتی ندارد. حتی به خواسته اش احترام گذاشتم و گفتم اگر واقعا این پسر تو را می خواهد و دوستت دارد باید همراه خانواده اش به خواستگاری ات بیاید اما گوشش بدهکار این حرف ها نبود. این اواخر در چشمم زل می زد و می گفت با پسر مورد علاقه اش هم قسم شده اند که هیچ وقت همدیگر را تنها نگذارند و می خواهند به هر قیمتی با هم ازدواج کنند.
من مانده بودم چه بگویم. می گفتم خودت را با این حرف های احساسی گول نزن. یک روز خانه پدرم بودیم. احساس کردم حالت طبیعی ندارد. به رفتار و حرکاتش شک کردم. مدام داخل یکی از اتاق ها می رفت. فکر می کردم با همان پسر تلفنی صحبت می کند، خود خوری می کردم و چیزی نمی گفتم. روز بعد پدرم زنگ زد و گفت که پول ها یش گم شده است. نمی دانستم چه بگویم. بیچاره پدرم ماشین قراضه اش را فروخته بود و مقداری اسکناس و چک پول از وجه فروش ماشینش را به خانه آ ورده بود که به زخم های زندگی اش بزند.
موضوع را به پلیس اعلام کردیم و چند روزی گذشت. دخترم در این مدت حسابی به هم ریخته بود. تصور می کردم معتاد شده باشد. اصلا در مخیله ام نمی گنجید دست کجی کرده و پول های پدرم را برداشته باشد. کمی با او صحبت کردم انگار خودش هم احساس نیاز می کرد با من صحبت کند. می گفت همان پسری که قرار بود با هم ازدواج کنند و وعده های رویایی به هم داده اند از او خواسته پول های پدرم را سرقت کند و بعد از گرفتن پول ها هم دیگر گم و گور شده است.
با شنیدن این حرف ها انگار دنیا روی سرم خراب شد. به او گفتم پدر بزرگت آ ن قدر معرفت دارد که چند وقت قبل بخشی از سهم ارثیه مان را به نام من سند زده تا مبادا بعد از مرگش دچار مشکل شویم و بعد تو پول هایش را برداشته ای؟
دخترم شوکه شده بود او که تا آ ن لحظه از این ماجرا بی خبر بود می گفت همیشه از پدربزرگش کینه به دل داشته که چرا کمکمان نمی کند برای همین موضوع هم دست به سرقت زده است.
پدرم همیشه هوایمان را داشت اما می گفت هیچ کس حتی بچه هایم از این حمایت ها خبردار نشوkد.
او می خواست غرورمان حفظ شود اما دخترم پاک آبرویم را برد. دخترم از کرده اش پشیمان است و برای همین موضوع را به پلیس گزارش کردیم. خجالت می کشم به چشم های پدرم نگاه کنم. او هنوز هم لبخند می زند و برای دخترم دعا می کند که خوشبخت و عاقبت به خیر شود.

گزارش خطا
ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.