کنگو (قسمت دوم)

  • کد خبر: ۵۲۳۹
  • ۲۷ شهريور ۱۳۹۸ - ۰۹:۵۰
کنگو (قسمت دوم)

ایلیا موسایی - پرده اول
دختر کمک کرده بود تمام پله ها را بالا آمدند و مرضیه را روی کاناپه کهنه خاکستری خوابانده بود. صدای تلق تلقِ هم زدن آب و نبات از آشپزخانه می آمد. دختر آمد و کنار مرضیه خانم لبه کاناپه نشست. گفت: «ببخشید توروخدا تقصیر من شد... نباته. خوبه براتون» دست از هم زدن برداشت و لیوان را به لب های بی رنگ مرضیه چسباند. مرضیه به سختی چند جرعه را از گلوی خشکش پایین داد بعد سرش را به دسته کپل کاناپه تکیه داد. دختر گفت: «نباید امروز این همه اذیتتون می کردم. راستش کنجکاو بودم ماشینو...»
«سارا می خوام ببینمشون»
دختر جا خورد. اولین بار بود که مرضیه اسم دختر را به زبان می آورد. گفت: «چی؟»
«می خوام دخترا و زنایی که توی این پرونده بودن رو ببینم»
«برای چی؟»
مرضیه جواب نداد.


پرده دوم
مرضیه بعد از ماجرای ماشین، هم با پدر و مادرهای دیگر ملاقات کرد هم با زن هایی که قربانی ماجرا بودند. به جز یک نفر؛ «نرگس خزایی». با کمک سارا و تجربه خبرنگاری اش و رابط هایی که داشت معلوم شد نرگس خزایی همانی بوده که بیشتر از همه پرونده را پیگیری می کرده. سارا می گفت: «شاکی های دیگه یک شکایت نصفه نیمه ای کرده بودن که همین طوری لنگ در هوا مونده بود و احتمالا به همون دلیل همیشگی ترس از آبرو و این حرفا بی خیال موضوع شده بودن. اما این خانمه هرکی هست رفته اون شاکی های دیگه رو هم پیدا کرده و خدا می دونه چی بهشون گفته که راضی شدن بیان شکایت کنن.»
مرضیه و سارا هرچه گشتند اثری از کسی به نام نرگس خزایی نبود جز یک وکیل که به سختی وقت ملاقات داد. یک عصر بارانی بود. مرضیه خانم و سارا لباس گرم پوشیده بودند و پیاده رو خیس را زیر باران طی کرده بودند تا وکیل را ببینند. وکیل حدودا پنجاه ساله بود با موهای جوگندمی مرتب و اصلاح شده که از همان ابتدا آب پاکی را ریخت روی دستشان و گفت که نمی تواند شماره نرگس خزایی را بدهد. درعوض شماره مرضیه خانم را گرفت و گفت: «می گم خودشون با شما تماس بگیرن. این نهایت کاریه که می تونم براتون بکنم.»
3روز بعد یک ظهر نیمه آفتابی بود که سروکله دختر پیدا شد. باز هم دم در توی کوچه خالی و مسکوت روی یک جدول نشسته بود و تا مرضیه را دید گرم لبخند زد و قبل از سلام گفت: «تو محله تون فکر می کنم دارم روی ماه قدم می زنم. آدم یخ می زنه» بتن های جویده و قدیمی حاشیه بلوک ها تا انتها خالی بودند. گیاهان خشکیده بی نامی، ساقه های سمج و کلفتشان را از حاشیه ها و ترک ها بیرون داده بودند و توی روشنایی یخ زده، کند و تنبل رشد می کردند.
مرضیه پرسید: «پیداش کردی؟»
دختر گفت: «سلاااام» و تندی مرضیه را بغل کرد. گفت: «یه چیزایی پیدا کردم. فهمیدم کیه و چیکاره است. و این...» کاغذ لای انگشتانش را توی هوا تکان تکان داد «شماره اش» مرضیه یک پاکت شیر در دست داشت. کلید انداخت.
آن بالا توی خانه، دختر هرچه با گوشی خودش و با گوشی مرضیه شماره را گرفت، در دسترس نبود. مرضیه گفت: «حتما فقط خواسته ان دست به سرت کنن»
سارا همان طور که سرش توی گوشی بود پرسید: «برای چی می خواین ببینیدش؟»
مرضیه گفت: «جوابی ندارم بهت بدم»
سارا به مرضیه نگاه کرد: «نرگس خزایی پارسال یک خودکشی ناموفق داشت»
مرضیه آرام از جایش بلند شد. گفت: «بریم توی ماشین»


پرده سوم
توی ماشین هر دو عقب نشستند. پراید سفید مُرده و سرد بود. توی اتاقک بوی ماندگی می آمد انگار روح ماشین داشت آرام آرام کپک می زد. مرضیه گفت: «اون شب بعد از اینکه رفتی و حالم کمی بهتر شد، کلیدها رو برداشتم و اومدم اینجا نشستم...»
«خودتون تنها؟ چرا؟»
«اون اولا وقتی خبر رسید که جلال چیکار کرده، جوری شوکه شده بودم که کلا پشت کردم به اینکه بچه ای داشتم و خیال می کردم مرد خوبی تربیت کرده ام. اما اون شب تصمیم گرفتم که بیام اینجا بشینم که به جلال نگاه کنم: ببینم بچه ام چطور آدمی بوده. توی اون تاریکی همینجا نشسته بودم و خیال می کردم جلال پشت فرمونه... به چیزی که ظهر اون روز گفته بودی فکر می کردم...»
سارا داشت خالیِ سنگ مانندِ بیرون را تماشا می کرد که زیر کورسوی دورِ یک چراغ برق، روشنایی کم حالی داشت. گرمای نفس سارا روی شیشه نشست و بی اینکه به مرضیه نگاه کند گفت: «خب... چی دیدین؟»
مرضیه معمولی نشسته بود. مثل یک مسافرِ شبانه، توی ماشینی که دارد حرکت می کند. «بچه مو دیدم. اما انگار توی مه بود؛ نمی شناختمش. اون پسر دانشجویی که من تربیت کرده بودم کجا و این کسی که داشت ماشین رو می روند کجا... می خواستم اون زن ها و دخترها رو ببینم که بفهمم جلال من چیکار کرده. بفهمم چی به دنیا آوردم»
سارا ساکت بود.
«می خواستم با خودشون حرف بزنم. مثل همین کاری که تو داری انجام می دی. برات سؤاله که چی باعث شده اینا همچین جونورایی بشن. منم برام سؤال بود که چیکار کردم بچه ام، جلالم همچین چیزی شده. می خوام گناه خودمو این وسط بدونم»
«خب شما که چنتاشون رو دیدین. چه اصراری دارین برای دیدن نرگس خزایی؟»
صورت مرضیه مثل سنگ تراشیده بود. توی آن تاریکی بی صدا اشک می ریخت. فقط گفت: «نمی دونم»
مرضیه خانم حس کرد شانه هایش از تنش جدا می شوند. به سارا نگاه نکرد.
سارا گفت: «وقتی این اتفاق برای یک زن میفته دیگه چه فرقی داره که به بقیه تجاوز شده یا نه... تمام دنیا رو سرت خراب می شه. انگار هر جا بری داری تو کنگو قدم می زنی»
مرضیه دستش را به سمت دست سارا برد.
سارا گفت: «اون روز ظهر که اصرار کردم بیایم توی ماشین بشینیم می خواستم ببینم هنوزم حس پارسال رو دارم یا نه. می خواستم ببینم از این ماشین می ترسم یا نه...»
پوزخند زد: «اون موقع که سوارم کردن این سالم بود...» با دستش تکه ای از روکش را که ورآمده بود برگرداند. «توی آینه هم چشم های معصوم یک جوون راننده دیده می شد که یک مسافر هزاری رو هم با خودش سوار کرده... اما الان خالیه. فقط میشه تو آینه تاریکی محله رو دید»
مرضیه دستش را کشید. هاج و واج به سارا نگاه می کرد.
سارا گفت: «نرگس خزایی منم...»
ادامه دارد...

گزارش خطا
ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.