کلاس اولی‌های متفاوت

  • کد خبر: ۵۳۶۷
  • ۳۰ شهريور ۱۳۹۸ - ۰۲:۰۰
کلاس اولی‌های متفاوت
محبوبه فرامرزی دبیر شهرآرامحله منطقه ۲

گوشه چادر خواهر را محکم بین انگشتانم فشار می‌دادم. از پشت سرش به دختربچه‌ها و پسربچه‌هایی که کیف به دست به سمت مدرسه می‌رفتند نگاه می‌کردم. قدم‌های خواهرم که تند شد قلبم از نگرانی تند تند می‌زد. آب دهانم را تندتر قورت می‌دادم. جلوی در کوچک مدرسه که رسیدیم به تعداد بچه‌های مدرسه‌ای اضافه شد.
وقتی همه به صف شدند خودم را با همان سن و سال کم به سرنوشت سپردم. می‌دانستم نه راه پس دارم نه راه پیش. عاقبت آن‌هایی را هم که گریه می‌کردند با چشم خودم دیدم. کمی مادرشان دلداری‌شان داد و بعد با همان چشم‌های اشک‌آلود در صف ایستادند. بعضی از بچه‌های در صف هم ریز ریز به آن‌ها می‌خندیدند و با نگاهشان مسخره‌اش می‌کردند. حتی خاطرم هست یکی از مادرها برای جدا کردن دخترش مجبور شد نیشکونی میهمانش کند. دخترک در حالی که از ته دل گریه می‌کرد بازویش را می‌مالید و آب بینی‌اش را با آستین مانتوی سرمه‌ای رنگش پاک می‌کرد. متوجه شدم که این تو بمیری از آن تو بمیری‌ها نیست و گریه و زاری سودی ندارد.
 از جلو نظام. صدای قرآن که یکی از دخترهای سال بالایی می‌خواند مدرسه را پر کرد. سرود ملی را خواندند ما کلاس اولی‌ها هر چه در تلویزیون شنیده بودیم سرهم کردیم و دست و پا شکسته جمع را همراهی کردیم. به نوبت بچه‌ها به کلاس‌ها می‌رفتند. من هم مثل بچه اردکی آرام مسیر کلاسم را پیش گرفتم. لحظاتی گنگ و گیج اطرافم کلاس را با نگاهم زیر و رو کردم. روی هر نیمکت 3نفر نشسته بودند. معلم که وارد کلاس شد هنوز بعضی‌ها گریه می‌کردند. بعضی‌ها مثل من گیج و مات به اطراف نگاه می‌کردند. معلممان سبزه رو و قد بلند بود. وقتی شروع به صحبت کرد هنوز صدای گریه بعضی‌ها شنیده می‌شد. معلم خودش را معرفی کرد و از بچه‌ها خواست خودشان را معرفی کنند و شغل پدرشان را هم بگویند. همان روز اول بچه‌هایی که سایه پدر بالای سرشان نبود مشخص شدند. آرام آرام از صدای گریه خبری نبود. زنگ تفریح که خورد عده‌ای خوش و خرم کیف به دست می‌خواستند راهی خانه‌شان شوند اگر ناظم مدرسه با تشر آن‌ها را به کلاس برنگردانده بود از بچه‌های کلاس کسی نمی‌ماند. تازه متوجه شدیم چیزی به اسم زنگ تفریح وجود دارد و در آن بچه‌ها خوراکی می‌خورند و سرشان را با دویدن دنبال هم و بازی کردن گرم می‌کنند. آرام آرام دوست پیدا کردیم و حضور در مدرسه برایمان تحمل‌‌پذیرتر شد.
چند روز قبل اولین جلسه آشنایی دخترم با معلمش بود. از آن همه سادگی بچه‌های دهه شصت دلم کباب شد. معلم یک هفته قبل از سال تحصیلی جلسه‌ای با مادرها و دانش‌آموزانش گذاشت تا با آن‌ها آشنا شود. در بین صحبت‌هایش از مادرها خواست اگر کسی دلش نمی‌خواهد فرزندش مشق بنویسد اعلام کند. دهه شصتی‌ها می‌دانند چه شب‌هایی را تا صبح ما مشق نوشتیم و جیکمان هم در نیامد. همان روز به آن‌ها برنامه هفتگی داده شد در حالی که تا یک ماه ما فسقلی‌های آن دوره با کیف پر از کتاب به مدرسه می‌رفتیم. کلا نسل حالا همه چیزشان متفاوت است حتی کلاس اول رفتنشان.

گزارش خطا
ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.