فرنود فغفور مغربی
خبرنگار شهرآرا محله
او از نسل اول سپاه است. آنزمان که میخواستند «سپاه مشهد» را راه بیندازند از او هم خواسته بودند که بیاید و «پشتیبانی و تدارکات» را سروسامان دهد. سالها قبل از «فردوس» آمده و کار بنایی میکرده و آدمی بهاصطلاح «دست به آچار» بوده و برای همین او را به تدارکات فرستاده بودند. او توانسته در همه سالهای جنگ در بخش «لجستیک» و «مهندسی» نقشآفرین باشد. بهمحض یادآور شدن خاطرات آن سالها، اشک و غرور، رقابتی حماسی میآفرینند و ناگاه گونههایش خیس میشود. «دلیر» حالا سرهنگ بازنشسته سپاه است و 20 درصد جانبازی را به یادگار از سالهای شور و حماسه با خود دارد.در رفتارش که دقیق میشوی نجابت و بیپروایی بچههای جنگ را با هم دارد. آنگاهکه موقع تحمل سختیهاست بیکلام پای کار میآید و تا آخر میماند و آنگاهکه یاد کارشکنیهای بعضی میافتد، بیمهابا لب به اعتراض میگشاید و برایش مسئول و غیرمسئول فرقی ندارد! گاهی به ناگفتههای جنگ اشاره میکند و میگوید هرچند نمیخواهم وارد این بخشها شوم اما بدانید هیچکدام از ما کارمان را درست انجام ندادیم!...
در طول مصاحبه حواسم هست که اعصابی پولادین ندارد و به اقتضای سن و جانبازیاش، شاید یادآوری آن روزها برایش آسان نباشد. در جایجای گفتوگویمان که چشمهایش خیس و صدایش بلند میشود با اینکه در دلم ولوله راه انداخته و میخواهم اصل موضوع را از زبانش بشنوم، لبخند میزنم و موضوع را عوض میکنم. میگویم بفرمایید چای؛ امتناع میکند. شاید روزه است. امام خمینی (ره) سالها قبل، برای جوانان توصیه کرده بودند که دوشنبهها و پنجشنبههای هر هفته را روزه بگیرند. نکند حاجی دلیر فکر میکند هنوز جوان
است؟!
خودتان را مختصر معرفی کنید.
حسن دلیر باغستان متولد 1331 هستم. اصالتاً از اهالی فردوس هستم. زلزله فردوس در دهه40 که اتفاق افتاد به مشهد آمدم. شغلم در جوانی بنایی بوده است. یادم میآید جلسهای مذهبی داشتیم و کسی از اعضای آن جلسه عکسی از امام خمینی را آورده بود و نشان میداد و ایشان را به اهالی جلسه معرفی میکرد و میگفت که ایشان رهبر انقلاب اسلامی هستند. انقلاب که پیروز شد ما هم گروهی راه انداختیم و حفاظت از محله و منطقهای را که در آن زندگی میکردیم به عهده گرفتیم. شبها تا پاسی از شب در کوچه و بازار همین محله فاطمیه که هنوز هم در آنجا ساکن هستیم گشت میزدیم و مواظب بودیم تا اخلالگران به زندگی مردم آسیبی وارد نکنند.
درباره سالهای اولیه انقلاب بگویید!
همدلی عجیبی بین مردم بود. همه انتظار میکشیدیم که روزهای بهتری را در سایه اسلام و عمل به قوانین دینی داشته باشیم. افراد سعی داشتند بهطور خودجوش همه مشکلات را حل کنند. حتماً شنیدهاید که در زمان تصادف، رانندهها از ماشینشان پیاده میشدند و میگفتند برای سلامتی امام و انقلاب از هم گذشتیم و صلواتی میفرستادند و ماجرا ختم میشد! البته گروههای اخلالگر هم بودند که به همه آنها منافق میگفتیم و شناسایی خانههای تیمی و خنثی کردن نقشهها و طرحهایشان از جمله کارهایمان بود. گاهی با وانتی که داشتم بچههای بسیجی را به مناطق بالاشهر میبردیم و با بسیجیهای آن مناطق همکاری میکردیم. یادم میآید روزی به پسرم که 6سالش بود یکسری کاغذ تبلیغاتی دادم و گفتم برود به در و دیوار بزند. منافقها او را تنها گیر آورده و زده بودند.
چطور شد که به سپاه پاسداران وارد شدید؟
در همان اول شروع جنگ به ما گفتند برای آموزش به سمنان برویم. ما را به پادگان شهید بهشتی بردند و بعدش به مشهد برگشتیم. به خاطر دارم در همان حوالی پادگان روستایی بود که میگفتند ضدانقلاب آنجا مستقر شده است. همراه گردانی از همان پادگان به روستا فرستاده شدیم و حضورمان باعث شد همه آن افراد بساطشان را از منطقه جمع کردند و آرامش به روستا برگشت.پس از برگشت به مشهد پیشنهاد کردند که آمبولانسی (مارک فورد از آلمان) تحویل بگیرم و کمکرسان باشم. مقرّمان در بیمارستان بنتالهدی بود و مجروحان را به این بیمارستان و آن مرکز منتقل میکردم. بعد از دو ماه برگههایی را جلویمان گذاشتند و گفتند آنها را پر کنم و از آنجا بود که بهطور رسمی پاسدار سپاه شدم. چون اصل کارم بنایی بود و در کار ساختوساز بودم بخش خدمات سپاه مشهد را به من دادند و بهعنوان مسئول وقت خدمات در آن دوره استخدام شدم. لباس سبز پاسداری پوشیدم. لباسهایی که هیچ درجه نظامی نداشت و همان آرم معروف سپاه بر جیب روی لباس به چشم میخورد.
روزی که رادیو و تلویزیون خبر حمله عراق به کشور را داد به یاد دارید؟
بله! شایعه کردند که میخواهد تا تهران هم بیاید! در جریان حمله عراق به ایران روزی که هواپیماهای متجاوز عراقی آمدند و تمام مرزهای جنوب و غرب کشور مورد حمله و تجاوز قرار گرفت، مسئولان و فرماندهان درحالیکه مضطرب بودند به خدمت امام آمدند و ایشان آنها را راهنمایی فرمودند. امام در آن زمان گفته بودند که دزدی آمده و سنگی انداخته و در رفته است.
هرکسی که به انقلاب علاقه داشت در آن سالها سعی میکرد برای مراقبت از میهن و نظام اسلامی هر کاری میتواند بکند. از فرستادن جوانها به جبهه تا تهیه کمکهای لازم برای رزمندگان و خط مقدم مبارزه با دشمن بعثی. کسی از کاری فروگذار نمیکرد. اولین مرتبهای که به جبهه اعزام شدم سال 62 بود. من را به لشکر92 زرهی اهواز فرستادند. بعد به منطقهای در ایلام به نام «ششتار» اعزام شدم.
در جبهه چه کاری بر عهده شما بود؟
از همان جنس کاری که در مشهد داشتم. همین بخش خدمات لجستیک و مهندسی که بیشتر ساختوسازهایی مثل حمامهای صحرایی یا کانالها و سنگرسازی را انجام میدادم. جمعآوری کمکهای مردمی و توزیع آنها در جبههها و این موارد هم بر عهده من و تعدادی از همرزمانم بود. هشت ماهی در ایلام بودم و دوباره در ابتدای سال64 به جبهه رفتم. اولین عملیاتی که شرکت کردم خیبر (اسفند ۱۳۶۲) بود. بعد از آن 8 یا 9عملیات دیگر هم حضور داشتم. بارها شاهد گرفتن مناطق مختلف مثل مهران بین ایران و دشمن بودیم. تدبیری که برای بازپسگیری ارتفاعات کلهقندی زدیم را هیچگاه از خاطر نمیبرم.
ماجرای آزادسازی ارتفاعات کلهقندی را برایمان بگویید!
ارتفاعات کلهقندی مشرف به بخش مهمی از جبههها و مناطقی بود که در دست ایران بود اما هر کاری کرده بودیم آنجا را هم فتح کنیم ممکن نشده بود. به خاطر دارم سردار قاآنی و دیگر مسئولان جنگ فرماندهان میانی را جمع کردند و تأکید کردند که حتماً این ارتفاعات باید آزاد شود. سردار قاآنی در آن جلسه گفتند از نیروهای دیگر لشکرها و گردانها، گردانی نو تجهیز میکنم و تحویل قرارگاه میدهم. شب عملیات را به خاطر دارم. سیدی کهنسال که در آبدارخانه مشغول بود پاپیچ شده بود که من به عملیات کلهقندی بروم. پیرمرد گریه میکرد و میگفت خواب دیدهام و اگر من را نفرستید شکایت میکنم... در بنه همراه سردار کوثری و سردار نوریان استراحت میکردیم. همان لحظاتی که بیدار شدم دیدم که فردی بر روی سر ما ایستاده و قصد کشتن ما و انفجار بنه را دارد. او را گرفتیم. بعدها فهمیدیم از سربازان تک عراقی است. او را تحویل نیروهای اطلاعات دادیم تا تخلیه اطلاعاتی شود.آنجا از او پرسیده بودند که چطور میشود وارد کلهقندی شویم. اول که همکاری نمیکرد اما ظاهراً از او پذیرایی خوبی کرده بودند تا حدی که آنقدر تحویلش گرفته بودند که تصور کرده بود از ایرانیها شده است. گفته بود که فرمانده منطقه کلهقندی فردی به نام «سرهنگ جاسم» است و نسبتی نزدیک با صدام دارد. او هر امکاناتی بخواهد سریع برایش فراهم میکنند. با بالگرد هر نوع مهمات و خدماتی که بخواهد سریع برایش ارسال میشود با این وضعیت ایران نمیتواند کاری بکند. فقط یک راه نفوذ وجود دارد و آن هم دور زدن کلهقندی است. باید نیروها را از طرف عراق به سمت کلهقندی سرازیر کنید. به تعبیری باید کلهقندی را دور میزدیم و از سمت دیگرش که دست عراقیها بود حمله میکردیم. شب عملیات سردار قاآنی نیروها را جمع کرد و گفت: «بچهها ما چندان امکانات نظامی نداریم فقط سیم مان را به خدا وصل کردیم.» بین بچه غلغله شد. عدهای بهعنوان جنگ ایذایی از سمت ایران به ارتفاعات حمله کردند و اینطور دشمن تصور کرد که ما قصد حمله داریم. عدهای مختصر هم منطقه را دور زدند و از پشت سر نیروهای عراقی ظرف 45دقیقه ارتفاعات کلهقندی را آزاد کردند. این کاری بزرگ بود که پیش از آن چندین مرحله دستیابی به آن سعی شده بود اما موفقیتی پیدا نکرده بودیم که با این نقشه موفق به فتح آن ارتفاعات شدیم. سید را بعد از آن عملیات دیدم که به بُنه میآمد و یک تلویزیون ۱۲اینچ رنگی کوچک در بغل داشت. آمد و گفت این را از عراقیها به غنیمت گرفتم. من که گفته بودم باید به کلهقندی بروم. من همهچیز را در خواب دیده بودم.
درباره کمکهای مردمی به جبههها چه خاطراتی دارید؟
هر کجایی که جبههها نیاز به کمک مردمی داشت همه وارد صحنه میشدند. در نوبتهای مختلف دیده بودم پیرزنی فرتوت همه داراییاش را که 4تا تخممرغ محلی و نیم کیلو قند حبه بود به جبههها کمک کرده بود. اینها افسانه نیست. من و خیلی از افرادی که آن سالها در جبههها بودیم شاهد این ماجرا و موارد مشابه زیادی بودیم. یادم میآید زمانی در همان اوایل جنگ به پلاستیک برای سنگرها نیاز داشتیم. اعلام کردیم و بعد از چند روز از پلاستیکهایی به ابعاد یک مترمربع تا توپهای بزرگ پلاستیک را برای جبههها فرستاده بودند. مشخص بود هرکسی هر چه داشته –چه کم و چه زیاد- را برای جبههها فرستاده است. البته این روحیه بعضاً با فراز و نشیبهایی در جنگ همراه بود. بههرحال سالها مقاومت کرده بودیم و توانایی اقتصادی مردم و دولت هم محدود شده بود. بعضیها هم مضمونهای دیگری کوک کرده بودند که البته نمیخواهم وارد آن موضوعات شوم.
درباره سختترین عملیاتی که شرکت داشتید بگویید.
شاید سختترین مورد «عملیات فاو» بود. ما در این عملیات بخش ایذایی و بهاصطلاح طعمه را بر عهده داشتیم و از جزیره «ام رصاص» وارد معرکه شده بودیم. همه به صورت دستههای دهنفره یا بیستنفره در قایقهای جنگی به سمت جزیره فاو میرفتیم. این عملیات بنابر آنچه بعدها فهمیدیم نتایج مهمی داشت. متأسفانه دشمن در این عملیات علیه نیروهای کشورمان دست به استفاده از سلاحهای شیمیایی زد. بخشی از افرادی که جانبازان شیمیایی جنگ هستند در همین عملیات آسیب دیدند. البته حجم عملیات شیمیایی در خیبر خیلی بیشتر بود.
چه عملیاتی را از نزدیک دیدهاید و کجا جانباز شدید؟
عملیات خیبر، کربلای 1 و 2 و 4 و 5 و چند عملیات دیگر. نوبتی در حال کندن سنگر و کارهایی از این دست بودیم که خمپارهای در نزدیک ما منفجر شد. همه وسایل فنی ما به اطراف پرتاب شدند و خودم هم چندمتر آن طرفتر افتادم. تا دقایقی گیج بودم اما با وجود اینکه لازم بود در بیمارستان بستری شوم به کارم
برگشتم.
در کربلای 5 در شهرک دوئیجی عراق بودیم که دشمن مسیر ماشین ما را زد. همراهم زودتر از من از ماشین خارج شد اما من که پشت رل بودم دیرتر اقدام کردم. ماشین ما به ارتفاع 10 متر از زمین بلند شد. اتفاقاً برادرخانمم هم (سیدنیا) در این عملیات البته در موضعی دیگر شهید شد. بعد از چند لحظه باز به رانندگی پرداختم اما شدت انفجار همه قوای مغزی من را از کار انداخته بود بهطوری که اشتباهی به سمت پل خرابه که دست دشمن بود رانندگی میکردم و نیروهای خودی ماشین را نگه داشتند. یادگار باقی مانده این عملیات هنوز همراهم است. بهزور من را به بیمارستان شهید بقایی بردند. آنجا هم بند نمیآمدم. به من برای حفظ اعصابم قرص «کارپو 200» میدادند. دکتر در همانجا بیتعارف به من گفت «اگر یکی از اینها را به شتر بدهند تا 10 روز میخوابد تو چطوری 5 تا از اینها را هر روز میخوری!»
درباره درجه نظامی و میزان جانبازیتان هم توضیح دهید.
من با درجه سرهنگی بازنشست شدم. بیشتر از 9سال قبل از بازنشستگی این درجه را گرفته بودم و البته به کسی در آن زمان بالاتر از این درجه نمیدادند. 26سال خدمت کردم و به خاطر مسئله جانبازی اعصاب و روان بازنشسته شدم. جا را خالی کردم تا نیروی تازهنفس و جوان به سر کار بیاید. بین بچههای جبهه و جنگ اصلاً رسم نیست که دنبال میزان درصد جانبازی بروند. کسی هم اگر دنبال کار را گرفته مجبور شده برای جبران هزینههای مداوایش پیگیری کند. سپاه برای من 35درصد جانبازی در نظر گرفته بود اما بنیاد جانبازان میزان جانبازیام را 25درصد تأیید کرده است.
آیا خاطرات جنگ را برای نسل جوان هم میگویید؟
من چند سالی است افتخار دارم که در بخش بازرسی حرم خدمت کنم. برای نیروهای جوانی که به بخش بازرسی آمدند میگویم خوشحال میشوم نسل جدید را که همسو با ما هستند میبینم و با آنها کار میکنم. برای آنها خاطره می گویم تا بفهمند این جنگ را چگونه 8سال تحمل کردیم و اگر حس میکنند کار امروزشان سخت است با یاد آن خاطرات قوت بگیرند.
یک خاطره محرمی از جبهه برایمان بگویید.
یکی از دوستان وقتی در برنامه روضهخوانی شنیده بود سر امام حسین(ع) بر روی نی قرآن میخوانده است گفته بود من نمیتوانم باور کنم. همین شخص میگوید چندی بعد یک روز یکی از رزمندهها به بیرون سنگر رفته بود که خمپاره کنار او منفجر شد. سر این فرد از بدنش جدا شد و چند متر آن طرفتر به زمین افتاد. او میگفت که دیدم آن سر گفت: السلام علیک یا اباعبدا... آنجا بود که فهمیدم سر بریده هم میتواند سخن بگوید.
دوست دارم خاطرهای طنز هم از شب عملیات برایتان بگویم. فردی در شب عملیات برای جمع رزمندگان از بهشت و نعمتها و حوریهایش میگفت. یکی از رزمندهها بلند شد و گفت «همین زنی که داریم را از ما نگیرند و برایمان بماند، حوری پیشکشمان باشد.»
وضعیت امروز جامعه را متناسب با آرمانهایی که برای آن جنگیدید میدانید؟
واقعیت این است عدهای از افرادی که روی کار آمدند دنبال خدمت به مردم نیستند و به خودشان خدمت میکنند اما انقلاب تا جوانهایی دارد که بیریا و بدون کمترین امتیازی خدمت میکنند پابرجا خواهد بود.
حرف آخر
همه رفتنی هستیم. مال دنیا مثل چرک بدن است و با یک حمام رفتن از بین میرود. آنچه میماند خدمت به مردم است. روز قیامت هرچه عبادتهایمان را عرضه بکنیم، خدا خواهد گفت: اینها که گفتی برای من است و البته من هم نیازی به آنها ندارم اما تو برای بقیه افراد چه کردی؟