از جعبههای نارنگی و پرتقالی که از همین حالا سبدهای روی هم چیده شده سبزی فروشیهای محله را پر کرده است، تا مخلوط شدن گوجه و نمک و بلند شدن بوی رب از خانهها که بیهوا شامه آدم را پر میکند، همراه با عطر نعناع که برای آش زمستان آماده میشود، حتی از لیموهای پوست نازکی که گوشه اتاق برخی خانهها هنوز پهن است، میشود فهمید پاییز در راه است.
انگار مقدمات آماده شدن برای پاییز بیشتر از دیگر فصلهاست. حتی حالا که به گفته خیلیها همه چیز تغییر کرده و دیگر کسی حال و حوصله پنجه زدن گوجه را برای درست کردن رب یا حتی فرصت پاک کردن نعناع و خشک کردنش را ندارد.نمیدانم آن سالها هم مثل امروز بود یا نه؟ که اینقدر سریع و تند میگذرد و نمیفهمی پاییز چطور بیهوا سر راهت سبز میشود. فقط یادم هست علی بابا که هنوز هم خرازیاش را در محله دارد پر از کتابهایی بود که قرار بود یکبهیک منگنه شود و به همراهش عکسبرگردانهای آفرین، هزار آفرین و ...
بابا غیر از کتانیهای قرمز خوشرنگ، یک جفت چکمه پلاستیکی مشکی هم برایم خریده بود. از همان پاییز، زمستان را هم پیشبینی میکرد. آن روزها پوشیدن چکمههای پلاستیکی براق که فقط از کفش فروشی راهآهن میشد خریدشان، کلی کلاس داشت.
مداد سیاه سوسمارنشان و مداد قرمزش، چند دفتر چهلبرگ خطدار، یک دفتر نقاشی و یک لیوان تاشو تمام فضای کیفم را میگرفت. کیفهای دو قفل که هرکسی دوست داشت بین بچههای کلاس قشنگترینشان را داشته باشد. آن روزها جنس رقابتها هم فرق میکرد .از یک هفته مانده به مدرسه، گرمابه حاجنوروز واقع در میدان شنی که حالا «میدان امت» نام گرفته شلوغتر میشد. عمومی و نمره؛ انگار عید آمده است. آدمها جور تازهای نو میشدند. غروب که تروتمیز از حمام بیرون میآمدیم، انگشتهایمان پیر و چروک شده بودند، اما دلمان پر از شادی کودکانه بود.مهر و روز اول مدرسه میدانگاهی «امت» خیلی شلوغ بود. بوی نوی کیفها همراه با سوز پاییز در هم میآمیخت و حس رخوتانگیزی داشت. البته پاییز هنوز هم حس رخوتانگیزیاش را دارد و زمان آن را تغییر نداده است.مدرسه ما دیواربهدیوار قبرستان، ساختمانی یک طبقه با چند کلاس کوچک و مختصر بود. روز اول همه مادرها هم آمده بودند.مدیر، بچهها را که به صف کرد، مادر دستی به شانهام زد و گفت:« برو». دستم را که رها کرد احساس تنهایی و سرما کردم.دخترهای کوچکی که گیسهایشان به ظرافت و دقت بافته شده بود، در نیمکتهایی که برای 3نفر جا داشت نشسته بودند و گاه 4نفری مینشستند. شاید همه مثل من، دلهره و حس تنهایی را داشتند که خیلیهایشان گریه میکردند. بعضیها عروسکهایشان را آورده بودند و میخواستند زود به خانه برگردند.زنگ آخر که میخورد خیلیهایمان مقنعههایی که جزو لباس فرم و رسمیمان بود را توی کیفهایمان چپانده بودیم و سر برهنه میزدیم بیرون، و تمام میدان شنی را برای رسیدن به خانه میدویدیم. این اولین قدم برای ورود به اجتماعی بود که هر روز درسهای تازهای همراه داشت. چقدر خوبی در آن روزها بود و ما غافل بودیم و نمیدانستیم خیلی زود مهرهایی میآید که ما حسرتش را میخوریم .حسرت بوی نارنگی کنار بخاری نفتیای که کتری روی آن میجوشد و ما با خطکش الفهایمان را میکشیدیم تا صاف باشد، بیهیچ خمودگی، حسرت جمع شدن دور تلویزیون سیاه و سفید و لیموشیرینهای قاچ شده را از ترس تلخ شدن تند تند خوردن. حسرت پردههای کتانی گلدرشت که وظیفهاش گرفتن سوز سرما بود، حتی حسرت مدرسه دیواربهدیوار مردهها.