متین نیشابوری - عقلم را باخته بودم به عشق او. تصمیم گرفتم هرکاری از دستم برمیآید انجام بدهم. تمام فکر و ذهنم این بود که به دختر مورد علاقهام برسم و خوشبختش کنم برای همین هرچه پدر و مادرم میگفتند که برای ازدواج عجله نکنم و درسم را تمام کنم، گوشم بدهکار نبود. فقط به او فکر میکردم و به هر قیمتی بود میخواستم به دختر مورد علاقهام برسم.
افسوس که علت نگرانی پدر و مادرم را نمیفهمیدم. در به در دنبال کار میگشتم و میخواستم دستم توی جیب خودم باشد. یکی از همکلاسیهایم میگفت پدرت وظیفه دارد سرمایهای برایت جور کند و زیر پر و بالت را بگیرد. تحتتأثیر حرفهای دوستم قرار گرفتم و خانوادهام را در منگنه گذاشتم که موظفید مرا حمایت کنید. بیچاره پدرم پساندازش را داد و مادرم هم کمک کرد و مغازهای راه انداختم. اما چون به فوت و فن بازار وارد نبودم و از طرفی بخشی از وقتم را باید صرف درس و دانشگاه میکردم از پس کارم بر نیامدم. سرمایهام را از دست دادم و شکست مالی ضربه بدی به من زد و از همه بدتر این بود دختری که آن همه پول برایش خرج کرده بودم و انتظار داشتم همدمم باشد تنهایم گذاشت و رفت.
سرکوفتهای خانوادهام شروع شد. به آنها حق میدادم. دلشان حسابی از دستم پر بود. راه میرفتند و سرزنشم میکردند. من تاب و توان تحمل آن وضعیت بغرنج را نداشتم برای همین درسم را ول کردم. بعد از آن دوباره تصمیم گرفتم کار و کاسبی راه بیندازم. میخواستم خودم را ثابت کنم و روی پای خودم بایستم و به همه و خصوصا دختری که مرا رها کرده بود ثابت کنم میتوانم یک زندگی را راه ببرم.
مغازهای گرفتم و برای اینکه بتوانم آن را پر کنم رو آوردم به خریدهای چکی. پشت هم چک میکشیدم و کارم را پیش میبردم. چون حساب و کتابم درست نبود و باخانوادهام هم صلاح و مشورت نمیکردم دوباره به همان پله قبلی برگشتم منتهی این دفعه با کلی چکهای برگشتی و بدهی. طلبکارانم از من شکایت کردند و نزدیک بود به زندان بیفتم که بازهم پدرم فرشته نجاتم شد و جواب طلبکارهایم را داد. با این گندی که به بار آورده بودم احساس میکردم از چشم خانوادهام افتادهام. فکر میکردم جایی در جمعشان ندارم.
همیشه آن چیزی که ما فکر میکنیم درست نیست. پای یک عشق پوشالی همه چیزم را باختم و سرمایهای که عمری پدرم برای جمع کردن آن زحمت کشیده بود را به باد دادم. مرتبه سوم اما همانی شدم که پدرم میخواست. این بار تصمیم گرفتم که طوری زندگی کنم که مورد رضایت او و مادرم باشد. برای همین با کمک داماد و خواهرم کاری پیدا کردم و سرگرم زندگی شدم.