معصومه فرمانیکیا - میگوید: «دیشب تا دیروقت گریه میکرد، دخترم را میگویم. خیلی دست دست کردم تا اینکه دیروز موفق شدم به او بگویم خرج درس خواندنش را نداریم و باید مثل 2برادرش از تحصیل انصراف دهد. ولی وقتی با گریه خوابید خیلی دلم برایش سوخت. صبح هم هیچ حرفی نزد، یعنی اینکه شرط را پذیرفته است. با این همه دلم نیامد، گفتم امروز صحبت نهایی با مدیر مدرسه داشته باشم شاید رضایت داد هزینه ثبتنام را از ما نگیرد؛ صحبت هم کردم ولی بیفایده است، میگویند امکانش نیست. ظاهرا هزینه مدرسه از همین دریافتیهای مردمی است.»اینها گفتههای مادر یک دانشآموز در محله پنجتن است. نام و عنوان مدرسه خیلی اهمیت ندارد و اینکه در هر شیفت 300نفر در پایه ابتدایی در حال آموزش و یادگیری هستند. اما مهم این است برخی خانوادهها آینده فرزندانشان را به 70 تا 100هزار تومان میفروشند. خیلی آرام و بیصدا یک انسان که حق بهتر زیستن را دارد از همه چیز محروم میکنند؛ از جایگاه، طبقه اجتماعی، سلامت روح و مهمتر از همه اینها زندگی آرام.
همراه با بچههای خوب ایران
بگذارید از اولش روایت کنم: همراه با «بچههای خوب ایران» 2روز متوالی را در مدارس پنجتن گذراندیم. بچههای خوب ایران یک گروه پر انرژی هستند که در هر سال چند نوبت به مدارس دخترانه و پسرانه حاشیه شهر کمک میکنند.
بیشتر از 7سال از عمر گروه میگذرد و هر روز تعدادشان بیشتر میشود. همت آنها با همراهی و کمک چند نیکوکار باعث شد امسال هم شبیه سالهای گذشته کیف و نوشتافزار برخی از دانشآموزان را تأمین کنند. هر چند میزان محرومیت خیلی وسیعتر از این حرفهاست .
همه در اتاق مدیر مدرسه جمع هستند. ذوالفقاری، سعادتمند و چند نفر دیگر که اقلام را جفتوجور کردهاند یک سمت نشستهاند و مدیر مدرسه و دانشآموزانی که اسامی آنها فهرست شده است سمت دیگر. کیفها در چند رنگ متفاوت انتخاب و خریداری شده و داخل آن هم نوشتافزار است.
باورش برای ما شاید مشکل باشد، اما حقیقت وقتی دلآزار میشود که بفهمیم بضاعت مالی خانواده دانشآموزان گاه تا اندازهای پایین میآید که توانایی پرداخت هزینه معمولی ثبتنام را هم ندارند. یکی از همان مادران تعریف میکند 3یا 4فرزند دانشآموز دارم با پدری که معتاد است. آن یکی داد میزند شوهرم کارگر است، دیگری بلندتر میگوید از کار افتاده، دیگری بیکار و. ..
این حرفها با همه کلیشه بودن، استخوانسوز و واقعی است. وقتی دخترک همراه زن، هنگام گرفتن یک کیف معمولی چنان معصومانه چشم در چشم آدم میدوزد که برق افتاده در نگاهش آدم را سر چند راهی میگذارد و میماند شکایت اینها و زندگیهایشان را پیش چه کسی ببرد؟
درد مشترکی به نام فقر
خانوادهها دورهام کردهاند، به خیالشان از دست من کاری برمیآید. یکی میگوید «3فرزندم دانشآموز هستند و درس میخوانند، اما توان خرید حتی یک دفتر را هم نداریم.» انگار صدایش ته میکشد وقتی عاجزانه ادامه میدهد: «کاش بی بابا بودند، لااقل کسی کمکمان میکرد. مرد معتاد بدتر از شوهر مرده است.»
آن یکی هم حرفهای شبیه او را میزند: «پسر 8سالهام ریهاش مشکل دارد. دار و ندارمان را برای بیماری او دادهایم. هزینههای درمان خیلی زیاد است و توان ما کم. مدرسه برای ثبتنام و کتاب پول میخواهد. شما به آنها بگویید دست ما خالی است.»
درد مشترک زندگیهای آنها فقر است؛ هم فرهنگی و هم مادی، و چه کاری از دست من جز نوشتن ساخته است .
یکی دیگر از آنها تعریف میکند: «هزینه ثبتنام اجباری است؛ 100هزار تومان. شاید برای خیلیها مبلغی نباشد اما تأمین این هزینه برای ما سخت است. کاش آموزشوپرورش لااقل ملاحظه خانوادههای این سمت شهر را میکرد.»
برادریمان را ثابت کنیم
آن طرف ماجرا، قضیه هم طوری است که نمیشود یقه فلان مدیر را چسبید و گلایه کرد که طلب کردن پول از خانوادههایی که گاهی به نان شبشان هم محتاج هستند چه معنایی میتواند داشته باشد؛ وقتی سرانهای برای آموزشوپرورش تخصیص نمییابد و مدیران مجبورند هزینه مدارس را جفتوجور کنند.
آنها هم انتظار دارند والدین به درک درستی از شرایط آنها برسند؛ اینکه اداره کردن هر مجموعهای هزینه بر است و آموزشوپرورش این کار را به عهده مدارس گذاشته است. آنها میگویند: «اگر مشارکت خیران نباشد خیلیها از تحصیل باز میمانند، آن هم در محدودهای که آسیبهای اجتماعی کمین کرده است و قربانی میگیرد.»
مدیر یکی از همین مدارس توضیح میدهد: «با اینکه همراهی نیکوکاران زیاد است و ما بارها در طول سال توزیع غذای نذری و اقلام خوراکی و پوشاکی را داریم، اما قدرت گسترده فقر در این محدوده خیلی بیشتر از این حرفهاست که بتوان آن را مهار کرد.»
بچههای گروه تحت تأثیر قرار گرفتهاند، اما از دست آنها هم کار زیادی ساخته نیست جز اینکه از همه بخواهند برادریشان را در حق همسایههای چند منطقه پایینتر شهرشان ثابت کنند. اینجا دختری برای 70هزار تومان مجبور است قید کلاس و درس و مدرسه و مشق و تکلیف را بزند و تکلیف بزرگتری را به دوش بگیرد؛ ازدواج و شاید هم....