راه و بیراه

وقتی یک زن راهش را گم می کند

  • کد خبر: ۵۴۸۹
  • ۳۱ شهريور ۱۳۹۸ - ۰۷:۲۲
وقتی یک زن راهش را گم می کند

متین نیشابوری - هنوز خوب و بد را نمی فهمیدم و به قول مادرم وقت ازدواجم نبود که با اصرار پدرم لباس سفید عروسی به تن کردم. البته من مثل هر دختر دیگری ذوق و شوق داشتم و از اینکه از درس و مدرسه رها شده بودم، احساس رضایت می کردم. پدرم هم از این ازدواج راضی بود. او هر کاری را که تصمیم داشت انجام بدهد ابتدا با مادربزرگم مشورت می کرد و همین موضوع موجب رنجش و عذاب مادرم می شد.
تصمیم گیری برای ازدواج من هم به همین شکل بود. مادرم اصلا راضی به این وصلت نبود و پدرم هیچ نظری در این باره از او نخواست. بساط مجلس عقد کنان ما خیلی زود چیده شد و تا چشم باز کردم دیدم عروس یکی از اقوام شده ام. شناختی از شوهرم نداشتم و یکی دوبار در میهمانی های فامیلی از دور او را دیده بودم.
تعریفش را هم شنیده بودم که می گفتند قد بلند و خوش تیپ است. با همه این تفاصیل و با هزار امید و آرزوی قشنگ به او بله گفتم. مدتی گذشت. پدرم جهیزیه ای آبرومند برایم فراهم کرد و پا به خانه بخت گذاشتم. قرار بود مجلس عروسی هم بگیریم، اما چون خرج و مخارج این جشن با خانواده داماد بود، پدرم کوتاه آمد. مراسم کوچک و خودمانی گرفتیم و زندگی مشترک خود را آغاز کردیم. ما مشکل مسکن هم نداشتیم و در یکی از طبقات خانه پدر شوهرم ساکن شدیم. افسوس که شوهرم قدر زن و زندگی اش را ندانست. رفیق باز بود و سر به هوا و در کمتر از چند هفته فهمیدم به مواد مخدر اعتیاد دارد.
لحظه های سختی را در روزهایی که قرار بود رؤیایی ترین صفحه های جوانی ام باشد سپری کردم. دندان روی جگر گذاشته بودم و به خودم امید می دادم که مشکل حل می شود. اما فایده ای نداشت. تصمیم گرفتم جدی با او صحبت کنم. درباره اعتیادش به او اعتراض کردم. از کوره در رفت و روزگارم را سیاه کرد. آن قدر برخوردش تند و غضبناک بود که جرئت نکردم دوباره حرفی در این باره بزنم.
از روزی که به مصرف مواد مخدر صنعتی روی آ ورد کارم زار شد. توهم می زد و می ترسیدم نگاهش کنم. احساس می کردم امنیت جانی ندارم. دیگر فایده ای نداشت و خانواده اش هم جواب درست و حسابی برای کارهای خبط پسرشان به من نمی دادند. تقاضای طلاق دادم و پدرم برای اولین بار در برابر حرف مادربزرگم که می گفت این دختر باید برود و زندگی کند قاطع و جدی ایستاد.
پدرم کمکم کرد تا با حمایت قانون طلاق بگیرم. این شکست سنگین در زندگی ام که تازه آن موقع جوانی بیست وپنج ساله بودم خیلی برایم گران تمام شد و از نظر روحی و روانی به شدت دچار آ سیب شدم. بیشتر در لاک خودم فرو رفتم و دوست نداشتم کسی را ببینم. در میهمانی های خانوادگی هم دیگر شرکت نمی کردم و به تنهایی خو گرفتم اما چیزی که بیشتر از مسئله طلاق مایه عذاب روح و روانم می شد نیش و کنایه های مادر بزرگم بود.
حدود دوسال و نیم از این ماجرا گذشت. کم کم اسمم از سر زبان افراد فضول فامیل افتاد. آن‌ها دنبال فرصتی می گشتند با دلسوزی رنج آ ور درباره علت جدایی من ، پدر و مادرم را سؤال پیچ کنند افتاد. گذشته ها را فراموش کردم نتیجه مثبت طلاقم که باعث شد پدرم به خودش بیاید و مادرم را هم ببیند و در کارها از او نظر خواهی کند برایم آ رامش بخش بود.
این آ رامش مرا برای تصمیم جدیدی در زندگی ام آ ماده ساخت. می خواستم ادامه تحصیل بدهم. با معرفی یکی از دوستان پدرم، در شرکتی خصوصی مشغول کار شدم. مصمم بودم آ ینده ام را خوب و شایسته بسازم. کار و داشتن هدف، روحیه ام را عوض کرد و توانستم حقوقم را هم پس انداز کنم اما قبل از آنکه دانشگاه بروم پسری جوان سر راهم قرار گرفت. او به من ابراز علاقه داشت و با اینکه هیچ احساسی نسبت به او نداشتم نمی دانم با کدام عقل درباره شرایط زندگی و طلاقم با این پسر صحبت کردم. همان روزها بود که تصمیم گرفتم با پس اندازم چند تکه طلا بخرم. می گفتم این یک سرمایه گذاری است و بالأخره یک روز به دردم خواهد خورد. پسر جوان که به محل کارم رفت و آ مد می کرد مرا به یک طلافروشی معرفی کرد. می گفت 5میلیون تومان هم حاضر است برایم وام جور کند تا طلای بیشتری بخرم. اعتماد کردم و در قبال این مبلغ و به عنوان ضمانت به او سفته دادم. بنا بود قسط این وام را ماهیانه به او بدهم. چند ماه گذشت و پسر جوان اصرار داشت به صورت مخفیانه به عقد هم در بیاییم تا او شرایط ازدواج را جور کند و بعد هم به خواستگاری ام بیاید و با رضایت پدر و مادرم زندگی مشترکمان را آغاز کنیم. خواسته اش را قبول نکردم و گفتم: «اگر قرار است ازدواج کنیم باید با خانواده ات به خواستگاری ام بیایی.» او مادرش را در جریان گذاشت و این برایم اعتماد آفرین بود اما روزی که با یکی از همکارانم صحبت کردم و فهمیدم به مواد مخدر اعتیاد دارد و حتی نامزد داشته و به همین دلیل از هم جدا شده اند خودم را کنار کشیدم.
چون از روز اول در این باره چیزی به پدر و مادرم نگفته بودم می ترسیدم خانواده ام از این ماجرا بویی ببرند و دوباره شخصیتم خرد شود. او هم از همین نقطه ضعف من سوء استفاده کرد و با تهدید می گفت سفته ها را نقد می کند و به پدر و مادرم می گوید که برایش طلا خریده ام. حتی حاضر شدم به خواستگاری ام بیاید و با خودم می گفتم اگر از خانواده ام جواب رد بشنود دست از سرم بر می دارد و اما دیگر حرفش عوض شده بود و می گفت قصد ازدواج رسمی و دائمی ندارد و از این حرف های پرت و پلا.
از دست مزاحمت هایش خسته شدم و موضوع را به پدرم اطلاع دادم. خوشبختانه با مداخله پلیس و برخورد منطقی و حمایت های پدرم مشکل حل شد ولی بعد از این ماجرا دوباره از نظر روحی آ سیب دیدم. اگر پدرم از روز اول با مادرم در این باره مشورت می کرد و رابطه نزدیک تری با او می داشت شاید هیچ وقت کارم به طلاق کشیده نمی شد و من هم مثل چند نفر از دختران فامیل صاحب یک زندگی آرامی بودم. اگر من هم درباره کمک این پسر جوان و موضوعات بعدی با پدر و مادرم مشورت کرده بودم دچار مشکل و گرفتاری نمی شدم.

گزارش خطا
ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.