همین اول کار بگویم که میدانم موضوع نخنمایی را برای یادداشت اول مهر انتخاب کردم اما به نظرم این کمی بهتر از خاطرهبازی با بوی پوست پرتقال روی بخاری و بوی رب و بوی نارنگی توی جامیز و بوی دفتر و کتاب نو بود.
روز اول مهر برای همنسلان من با این جمله همیشگی که معلمها روی تخته مینوشتند و کل روز را در موردش سخنرانی میکردند، شروع میشد: «علم بهتر است یا ثروت؟» آن زمانها در آن سن و سال کسی نمیگفت ثروت، با اینکه همان زمان هم پول از همه چیز مهمتر بود و معلمها هم این را خوب میدانستند.
چند سال که گذشت، ما به دبیرستان رسیدیم و باز هم همین سؤال که گویا در نظام آموزشی ما جاویدان بود موضوع انشا میشد. علم بهتر است یا ثروت؟ نوجوان بودیم و خودمان را عقل کل جهان بشریت و زرنگ عالم میدانستیم و در جواب این سؤال نوشتیم ثروت و بعد هم کلی صغری و کبری در متن چیدیم و دست آخر هم با یک نتیجهگیری تپل قضیه را به نفع فرضیه خودمان خاتمه دادیم.
امروز به مناسبت اولین روزهای مهر باز نشستم و به این سؤال که مثل سؤال «اول مرغ بود یا تخم مرغ؟» است برای ما ایرانیها، فکر کردم. من آدمیام که نه هیچوقت آنقدر عالم بودم نه آنقدر ثروتمند، بنابراین نمیتوانم در مقام دفاع از خود حرفی زده باشم، اما با دانش اندکم که به این سؤال فکر میکنم میبینم یک جای کار میلنگد، انگار که ما ندانیم برای صبحانه نان داریم و بپرسیم پنیر میخوری یا املت؟ این سؤال یک گمشده اساسی دارد، گمشدهای که انگار کسی نمیخواسته یا حواسش نبوده که حواس ما را به آن جمع کند!
«سیستم» برای این سؤال مثل نان است برای پنیر و املت. مادامی که ما در کشور یک سیستم اقتصادی و آموزشی سالم و بینقص نداشته باشیم ثروت و علم فقط هرز خواهد رفت، مادامی که ما نتوانیم سرمایهای را جذب کنیم، از کشورمان فراریاش میدهیم، مادامی که نتوانیم نخبههایمان را به کار بگیریم و به آنها میدان دهیم ناخواسته اما دو دستی به کشورهای دیگر تقدیمشان میکنیم.
گمشده این سؤال تاریخی به زعم من «سیستم» است، سیستم اقتصادی، آموزشی و...
حالا وقتی فکر میکنم که تمام این سالها چطور سعی میکردم با دادن جواب درست به این سؤال آدم حسابی به نظر برسم، خندهام میگیرد! یادم هست که مینوشتم معلوم است ثروت مهمتر است، علم بدون ثروت به چه درد میخورد؟ عالِمی که یک قِران پول نداشته باشد چطور میخواهد کار تحقیقاتی یا پژوهشی کند؟ در ثانی اصلا از کجا معلوم که او استفاده خوبی از علمش بکند که آنقدر سنگش را به سینه میزنیم؟!
فکرش را میکنم میبینم چه دعوای بیهودهای داشتیم با خودمان در تمام ساعتهایی که انشا داشتیم، در تمام ساعتهایی که درس میخواندیم و در تمام ساعتهایی که برای پول درآوردن جان میکندیم، داستان خیلی ساده است، ما نان نداریم بعد هی از خودمان میپرسیم کدام صبحانه؟ در حالی که بدون نان هیچکدامش بهمان نمیچسبد... این بود انشای من.
پایان