خادم| «این خوبه...»، «اینم خوبه...»، «این بد نیست»، «من خیلی خوشم نیومد». اینها جملاتی است که برخی از کتابفروشها بیان میکنند در توصیف کتابی که مخاطب روی آن دست گذاشته است یا درباره آن راهنمایی میخواهد. کتابفروشی تنها شباهتی که با هایپرمارکت دارد این است که مشتری میتواند بین قفسهها و فضای آن راه برود و کالای موردنظر و پسندش را بردارد. اما چگونگی مدیریت برخی کتابفروشها و مواجهه آنان با کسی که به فروشگاهشان آمده، مثل این است که پشت صندوق هایپرمارکت نشستهاند، درصورتیکه کسی که وارد کتابفروشی میشود، با کالایی روبهروست که گاه هیچچیز از درون و محتویات آن نمیداند. اینجاست که اهمیت راهنمای کتاب در کتابفروشیها مشخص میشود، کسانی که دستکم باید 3 ویژگی داشته باشند؛ آنها باید کتابخوان، بهروز و از بازار نشر با خبر و البته مخاطبشناس باشند تا بتوانند کتاب مناسب را به خریدار معرفی کنند. گزارش میدانی ما حاکی از این است که جز یک مورد، کتابفروشیهای مشهد راهنمای کتاب ندارند و در بهترین حالت، مالک کتابفروشی یا همان شخصی که صندوقدار است، گاهی چندکلمهای درباره کتابها به مشتری پاسخ یا توضیح میدهد که آن هم برخاسته از نظر شخصی است، نه دربردارنده اطلاعات بسزایی از محتوای کتاب. تعدادی از این افراد اصلا حوصله جواب دادن ندارند و کارشان به نگاهکردن پشت جلد کتاب برای گفتن قیمت و کشیدن کارت و پرسیدن رمز خلاصه میشود. آنچه در ادامه میآید گزارشی است از سرزدن به چند کتابفروشی شهر و با محوریت همین موضوع.
راهنمای کتاب بودن در دوره مدرن کاری تخصصی است
با او مشغول صحبت در مورد رمانی هستیم که مرد جوانی با 2 کتاب پیش میآید. صحبتش که با ما تمام میشود، مشتری دیگر با تردید از او درباره کتابهایی میپرسد که برداشته است. راهنمای کتاب شروع میکند به توضیح دادن، کمی از فضای کتاب میگوید و در مجموع در حرفهایش چیزی نیست که نشان از این داشته باشد که بخواهد مشتری را راضی به خرید و دلگرم به انتخابش کند. البته از حرفهایش میشود به راحتی متوجه شد که سلیقه شخصیاش در توضیحاتی که میدهد دخیل است، اما وقتی همراه با استدلال توضیح میدهد، میشود به او اعتماد کرد و همین میشود که مرد جوان کتابها را به قفسهای که از آنجا برداشته است برمیگرداند و میگردد تا کتاب دیگری پیدا کند که مناسبش باشد.
از راهنمای کتاب در مورد کارش میپرسیم، میگوید: اگر این را بپذیریم که در جامعه مدرن کارها بسیار تخصصی شده است، میتوانیم به راهنمای کتاب هم به عنوان متخصص نگاه کنیم و مانند هر تخصصی، برای اینکه کسی راهنمای کتاب خوبی شود باید سالها تلاش کند. مهمترین بخش این تلاش هم با مطالعه مداوم و سرک کشیدن به دنیای کتاب به دست میآید و کار یک روز و 2 روز نیست. بعد از آن هم مدام باید بهروز باشی و در جریان تازههای نشر و کتابهایی که بازنشر میشوند. در کنار این ویژگیها اگر چند سالی با کتابخوانها سر و کار داشته یا در کتابفروشی کار کرده باشی، میتوانی کتاب مناسب و خوبی به مشتری معرفی کنی.
معرفی کتاب میتواند تیغی دودم باشد. اگر کتابی ضعیف باشد یا مناسب مخاطب نباشد، میتواند او را از مطالعه دلزده کند یا برعکس معرفی کتاب خوب میتواند در ایجاد اشتیاق به مطالعه کمک کند. راهنمای کتاب نیز با تأیید این موضوع خاطرهای از یکی از مشتریهای فروشگاه را بهیاد میآورد: اوایل کارم بود که روزی یکنفر آمد و گفت رمانی میخواهد با فضایی متفاوت. چندرمان به او پیشنهاد کردم و در موردشان توضیح دادم، در نهایت به این نتیجه رسید که «خشم و هیاهو»ی فاکنر را ببرد. البته علاقه شخصی من به فاکنر و این رمان باعث شده بود بهتر و با هیجان بیشتری نسبت به گزینههای دیگر آن را معرفی کنم و همین هم در انتخاب آن مشتری تأثیر گذاشت. اما او چند روز بعد آمد و با دلخوری گفت که چیزی از این کتاب نمیفهمد و تمامش حرفهای بیسروته است و آدم موقع خواندنش انگار دارد معما حل میکند! دلخور شده بود و کمی هم به رمانهای خارجی بدبین. من آن زمان کمتجربه بودم و نتوانستم تشخیص مناسبی بدهم. اما بعد به مرور فهمیدم که برای معرفی کتابِ مناسبِ مخاطب، مهم نیست که من چه کتابهایی خواندهام، مهم این است که او تاحالا چه آثاری خوانده، با چه کتابهایی بیشتر ارتباط برقرار کرده است و نویسندگان مورد علاقهاش چه کسانی هستند.
همصحبت ما اذعان میکند که سلیقه شخصی در معرفی کتاب تأثیرگذار است، اما با به دست آوردن تجربه میتوانی وجه احساسی را که برخاسته از میل شخصی است، کمرنگ کنی و کتابها را با توجه به نیاز و وضع مخاطبت معرفی کنی، نه بر اساس آنچه خودت میپسندی. او البته این را هم اضافه میکند که کسانی هم هستند که سلیقه راهنمای کتاب را میپسندند و اصرار دارند او کتابهای مورد علاقه خودش را معرفی کند.
پول استخدام راهنمای کتاب نداریم
در کتابفروشی دیگری که سابقهای نسبتا طولانی هم دارد، فروشنده سعی میکند نقش راهنمای کتاب را نیز ایفا کند و به مشتری در مورد کتابها یا سؤالهایی که میکند، توضیح دهد. از او در مورد جدیدترین کتابی که خوانده و به نظرش خوب بوده است میپرسیم. میگوید: ما که صبح تا شب در مغازهایم، برای همین تازگیها وقت نکردهام کتاب بخوانم. مدام باید مشتریها را راه بیندازیم و نمیشود تمرکز کرد.
از او میخواهیم رمانی به ما معرفی کند. بعد از کمی مکث کتابی را معرفی میکند که در دسته کتابهای عامهپسند جای میگیرد. او بدون اینکه وقت و حوصله سروکله زدن با مشتری را داشته باشد، به مخاطبی که شناختی از سلیقه ادبی او ندارد و تلاشی هم برای به دست آوردنش نکرده است، کتابی را با اتکا به عددی که گوشه سمت راست بالای جلد کتاب خورده و نشاندهنده چاپ چندم آن است، معرفی میکند.
وقتی میخواهیم کتابی فلسفی معرفی کند، مِنمِن کنان با نگاه قفسه را نشان میدهد و میگوید: آنجا گذاشتهایم، خودتان ببینید.
میپرسیم چرا راهنمای کتاب استخدام نمیکند و او از پایین بودن سطح درآمد گله میکند و میافزاید: کتاب آنقدر سود ندارد که بتوانیم حقوق یک نفر را به عنوان راهنمای کتاب بدهیم. ما هم آنقدر مشتری نداریم که نیاز باشد نیرو بگیریم، خودم سعی میکنم کار مشتری را راه بیندازم.
او در پاسخ به این پرسش که چطور مشتریهایش را راهنمایی میکند به نکتهای اشاره میکند که جای تأمل دارد: بیشترین فروش رمانهای ما همین کتابهای عامهپسند است. اصلا گاهی اگر کتاب عمیق معرفی کنی مشتری میرود و دیگر نمیآید، چون فهم آثار عمیق سخت است؛ بنابراین همین کتابها بیشتر مشتری جذب میکند.
سرگیجه در قفسههای کتابفروشی
کتابفروشی تقریبا بزرگی است. لای قفسههای کتاب را سیر میکنیم. قفسههایی که زِهدان هزاران صفحه کتاب است. میشود دست برد لای تفکرات یک فیلسوف یا نظریههای یک روانشناس. میشود عطش خواندهشدن شعر شاعری را لبیک گفت یا در رویدادهای زادهشده از تخیل نویسندهای زندگی کرد. فقط باید انتخاب کرد. اما گاه حضور در چنین حجمی سرگیجهآور است. هزارتویی است که گاه لازم است یک راهبلد در گوشَت تقلبی برساند برای یافتن مسیر درست. از فروشنده میخواهیم کتابی معرفی کند. 2 رمان ایرانی تازهمنتشرشده میدهد دستمان. از فضا و محتوای آنها که میپرسیم چیز زیادی برای گفتن ندارد. چند رمان اسم و رسمدار دیگر معرفی میکند.
میرویم سراغ قفسه کتابهای حوزه علوم انسانی، سراغ فلسفه و جامعهشناسی. چند کتاب پیشنهاد میکند و از توضیحاتی که میدهد همانقدر بر اطلاعاتمان اضافه میشود که اگر نام کتاب یا توضیح چندخطی پشت آن را میخواندیم. کتابی را میدهد و میگوید: این خوب است... .
کتاب به اندازه مسافری در کوپه قطار آشناست. تلاشمان برای اینکه بیشتر از عنوان آن توضیحی بدهد بیفایده است. کتاب دیگری از لای کتابها درمیآورد و میگوید: از این هم خیلی خوشم آمد. کتاب خوبی است.
نمیشود با اتکا به خوش آمدن معرفی که او را نمیشناسی ریسک کنی و کتاب را بخری، مگر اینکه مستأصل باشی و قصدت فقط «خریددرمانی» باشد!
گاهی ترجیحت این است که برای پیداکردن کتاب مورد نظرت سرت را بکنی توی دنیای مجازی و از آنجا کمک بگیری. هرچند آنجا در مورد همه کتابها نمیشود مطلب دندانگیری پیدا کرد و به تعدادی از مطالب هم اصلا نمیشود اطمینان کرد، چون به سفارش ناشر نوشته میشود یا در سایت خود ناشر بارگذاری شده است. چاره چیست؟ شاید هر کتابفروشی به یک راهنمای کتاب بیطرف و آگاه نیاز داشته باشد تا مشتریها کتابهای بهتر را با سرگیجه کمتر انتخاب کنند.