۳۷ سال چشم انتظاری

  • کد خبر: ۵۷۹۹
  • ۰۴ مهر ۱۳۹۸ - ۰۹:۴۴
۳۷ سال چشم انتظاری
روایت شهرآرامحله از مادری که فرزند شهیدش محرم امسال تشییع شد

فهیمه شهری
خبرنگار شهرآرا محله

صحبت از مادر داغ دیده که می‌شود قلم کم می‌آورد هیچ واژه‌ای قادر نیست از درد مادری که 2پسر نوجوان و جوانش را از دست داده است، بگوید. مادر تحمل رفتن خاری در دست فرزندش را ندارد چطور می‌تواند او را راهی نبردی کند که معلوم نیست بازگشتی دارد یا نه؟! این‌ها با هیچ منطقی درک‌پذیر نیست. زبان عشق را باید فرا بگیری تا بفهمی چطور مادری با توسل به حضرت زهرا(س) و با الگوبرداری از حسین(ع) دردانه‌اش را راهی نبرد حق علیه باطل می‌کند. مادر شهید بودن فقط یک عنوان نیست، دنیا دنیا عشق و دلدادگی و در عین حال درد است. دردی که هیچ درمانی ندارد و فقط به عشق ادامه دادن راه حسین(ع) تحمل‌پذیر می‌شود.
بهجت نقیبی مقدم، مادری است که 2فرزند پسرش را در راه دفاع از اسلام، راهی جبهه‌های جنگ دفاع مقدس کرده است و هر دو به شهادت رسیده‌اند. خداوند3 دختر و 2پسر به او عطا کرده است. شوهرش با اینکه ارتشی بوده، مخالف رژیم شاهنشاهی بوده و از قبل انقلاب، در منزلش با حضور مرحوم کافی و دیگران، مراسم عزاداری و سخنرانی می‌گرفته است. زمان انقلاب هم منزلشان یکی از پایگاه‌های تکثیر نوار کاست بوده است. حسین و محسن، 2 پسر این خانواده، همیشه همراه پدر برای اقامه نماز جماعت به مسجد می‌رفتند و مکبر بودند. با شروع انقلاب، حسین و محسن در خط مقدم راهپیمایی‌ها بودند. آن‌ها در نهم و دهم دی‌ماه که انقلاب در مشهد به اوج خود می‌رسد، حضور فعالی داشتند همچنین در حمل و جابه‌جایی مجروحان و پیکر شهدا، کمک‌های بسیاری کردند.

 

سال 58 به علت بیماری قلبی، پدر فوت می‌کند و حسین و محسن با احساس مسئولیت زیاد، پناه و پشتیبان مادر و خواهرانشان می‌شوند. حسین تابستان‌ها نقاشی ساختمان انجام می‌داد تا کمک خرج منزل باشد. او فعالیت‌های فرهنگی و اجتماعی هم انجام داده است و عضو گروه دفتر سبز مسجد جوادالائمه بود. حسین افزون بر شرکت در برنامه‌های این گروه، در فعالیت‌های دیگری از جمله گشت شب، کلاس‌های احکام و قرآن، سیر مطالعاتی و ورزش‌های رزمی هم شرکت می‌کرد. همچنین به همراه 4نفر دیگر، تابستان سال 59 در دوره ویژه چتربازی حضور پیدا کرد. خطاطی و نقاشی خوب او باعث می‌شد تا هر جا به نوشتن جملات انقلابی نیاز بود او پیشقدم شود. حسین مدتی هم محافظ آیت‌ا... ابوالحسن شیرازی، امام جمعه آن زمان مشهد، بود.


اگر برای اسلام نبود اجازه نمی‌دادم برود
با آغاز جنگ، حسین از مادر می‌خواهد به او اجازه دهد راهی جبهه شود. مادر به او می‌گوید پدرت فوت کرده و ما تنها هستیم. در یکی از اعیاد، مادر، حسین را صدا می‌زند و می‌گوید بیا برایت کت و شلوار خریده‌ام. حسین در جواب می‌گوید من با این چیزها خوش‌حال نمی‌شوم اجازه بده به جبهه بروم. مادر می‌گوید هنوز سنت کم است و برایت زود است. حسین سوار بر موتور می‌شود و بیرون می‌رود اما وقتی بازمی‌گردد مادر می‌بیند که تصادف کرده، لباس‌هایش پاره و موتورش داغون شده است. تلنگری به او وارد می‌شود و آن شب را تا صبح با خدا راز و نیاز می‌کند. مادر عذاب وجدان داشته و با خود می‌گفته اجازه ندادم در راه خدا به جبهه رود، تصادف کرد. صبح او را از زیر آینه قرآن رد می‌کند و به جبهه می‌فرستد. حسین با خوش‌حالی، دوباره از مادر می‌پرسد راضی هستی؟ مادر می‌گوید اگر برای اسلام نبود اجازه نمی‌دادم، حسین پاسخ می‌دهد اگر برای اسلام نبود نمی‌رفتم. او می‌خندد و راهی می‌شود.وقتی عراق به تنگه چزابه حمله می‌کند، حسین مسئول دسته بود و همانجا برای اولین بار مجروح می‌شود. او در عملیات «مولا علی» که در همین تنگه اجرا شد با نشان دادن شجاعت و توانمندی در خور تحسینش، به تیم اطلاعات عملیات تیپ 21 امام رضا(ع) دعوت می‌شود. از آن پس به عنوان یک عضو مؤثر در عملیات‌ها استفاده می‌شود. او در عملیات فتح خرمشهر راهنمای گردان بود و در عملیات رمضان، شناسایی محور «سیل بند عرایض» را بر عهده می‌گیرد.
محسن که برادر کوچک‌تر بود و کمتر از 14 سال سن داشت، همانند پدر و برادرش، عشق دفاع از اسلام را داشت. به دلیل سن کمش نمی‌توانست به جبهه برود اما مدتی بعد از برادرش، کاغذی را به مادرش می‌دهد که امضا کند. مادر که می‌پرسد چیست، محسن می‌گوید خواهش می‌کنم نپرس فقط امضا کن. بعد از اینکه مادر امضا می‌کند، می‌خندد و می‌گوید تو اجازه دادی من به جبهه بروم. مادر توکل بر خدا می‌کند و رضایت می‌دهد. محسن فتوکپی شناسنامه‌اش را هم دستکاری می‌کند و پا در راه برادر می‌گذارد. مسئولان جنگ، به دلیل جثه کوچک محسن، او را در نگهبانی و دژبانی می‌گمارند اما مهارت‌ها و چابکی او توجه رزمندگان ستاد جنگ‌های نامنظم و چریکی را به خود جلب می‌کند و به گروه شهید چمران می‌پیوندد. او همراه همین گروه به لبنان می‌رود و حدود 6ماه در آنجا مبارزه می‌کند.
محسن در عملیات بیت‌المقدس مجروح می‌شود و به مشهد بازمی‌گردد اما دوباره عازم جبهه می‌شود و به گروه اطلاعات عملیات لشکر محمد رسول‌ا... می‌پیوندد. آخرین دیدار محسن با خانواده‌اش، چند روز مانده به عملیات مسلم ابن عقیل بود. او برای مرخصی به مشهد آمده بود اما دنبالش می‌آیند تا کار شناسایی عملیاتی در سومار(مشرف به شهر مندیل عراق) را به اتمام برساند. او برای آخرین شناسایی در دل خاک دشمن می‌رود و دیگر کسی محسن را نمی‌بیند.


برادر به دنبال جنازه برادر
زمانی‌که محسن شهید می‌شود، حسین جانشین گردان قائم بوده است. بعد از شهادت برادرش که مفقودالاثر بود، حسین دو بار دنبال جنازه برادر می‌رود اما جز ساکش چیز دیگری نمی‌یابد. خانواده از او می‌خواهند که به مشهد بیاید و بعد از این در کنار مادر و خواهرانش باشد اما او فقط 2ماه در مشهد دوام می‌آورد و با وجود اینکه تنها گذاشتن خانواده‌اش برایش سخت بود، دوباره عازم جبهه می‌شود و مسئولیت یکی از محورها در عملیات والفجر مقدماتی را بر عهده می‌گیرد. پس از مدتی، در زمستان سال 63 ازدواج می‌کند و در حالی که حدود 2هفته از ازدواجش گذشته بود، هم‌رزمانش دنبالش می‌آیند تا برای شرکت در عملیات مهم خیبر بروند. مادرش آن‌ها را صبحانه می‌دهد. حسین که بدون اطلاع قبلی باید عازم جبهه می‌شد، از هم‌رزمان می‌خواهد کمی صبر کنند تا برود با همسرش که در دبیرستان درس می‌خوانده خداحافظی کند. همراه مادرش به دبیرستان همسرش می‌رود و در مدرسه از او خداحافظی می‌کند. این آخرین دیدار حسین با خانواده‌اش بود و او در حالی که فقط 22 روز از عقدش گذشته بود به شهادت می‌رسد.
بهجت نقیبی مقدم، درباره فرزندانش حسین و محسن که هر دو تا سال‌ها مفقودالاثر بوده‌اند، می‌گوید: «اول محسن مفقودالاثر شد بعد حسین، اما اول جنازه حسین آمد بعد محسن. آخرین باری که محسن داشت راهی جبهه می‌شد، در حالی که آینه و قرآن دستم بود و او پوتینش را می‌بست، گفت مادر اگر شهید شدم و جنازه‌ام برنگشت به دولت سخت نگیرید که جنازه‌ام را پیدا کند، من دلم می‌خواهد مانند حضرت زهرا(س) بی‌نشان باشم. بغض گلویم را گرفت و گفتم «خدا نکند پسرم این چه حرفیه می‌زنی» و ... محسن خندید و گفت «شوخی کردم مادر نگران نباش!»
شبی مادر در عالم خواب می‌بیند در مجلسی نشسته است و می‌گویند کسانی که مادر شهید نیستند بروند بیرون، او بلند می‌شود که برود اما می‌گویند شما مادر شهید هستید در مجلس بمانید. مادر در عالم خواب یا زهرا یا زهرا می‌گوید و بیدار می‌شود. مدتی بعد خبر شهادت محسن را برایش می‌آورند. بعد از شهادت محسن، مادر که بی‌تاب بوده از حسین می‌خواهد او را ببرد و محل شهادت محسن را نشانش دهد. او که همراه حسین تا مندلی می‌رود، درباره آن روز می‌گوید: «کنار مرز با دوربین، محل تقریبی شهادت محسن را نشانم دادند. در دوربین دیدم که خیرندیده‌ها (نظامیان رژیم بعثی عراق) داشتند فوتبال بازی می‌کردند. پاره جگرم، به وسیله آن‌ها شهید شده بود. اشک می‌ریختم و می‌گفتم امان از دل زینب(س). به امام حسین(ع) و حضرت زینب(س) متوسل شدم و می‌گفتم به من صبر دهید.»


می‌دانستم شهید شده است
این مادر داغ دیده، شب شهادت فرزندش حسین هم در عالم خواب متوجه می‌شود که این فرزندش نیز شهید شده است. روز بعد که دامادشان با چشمان گریان می‌آید، وقتی مادر به او می‌گوید حسین شهید شده است، ابتدا کتمان می‌کند اما مادر می‌گوید خودم می‌دانم که او هم مانند محسن شهید شد. سپس زمین را سجده می‌کند و می‌گوید خدایا شکرت که فرزندانم لیاقت شهادت را داشتند و در راه تو جان سپردند. حسین جان شفاعت من را هم به حضرت زهرا(س) بکن.
او به ذکر خاطره‌ای از حسین می‌پردازد و توضیح می‌دهد: «در یک شب سرد که همه‌جا یخبندان بود، به حسین که برای مرخصی آمده بود، گفتم در هال خانه که گرم‌تر است بخواب اما گفت باید مطالعه کنم نمی‌خواهم نور چراغ مزاحم شما باشد. نصف شب بلند شد و به طبقه پایین رفت. آهسته دنبالش رفتم، دیدم سر به سجده گذاشته، گریه می‌کند، العفو العفو می‌گوید و از خدا توفیق شهادت می‌خواهد. در آخرین مکالمه‌ای که با حسین داشتم و از جبهه تماس گرفت، می‌گفت مادر اگر نماز شب خواندی یا حرم امام رضا(ع) رفتی برایم دعا کن. بعد هم پرسید مادر از من راضی هستی؟ گفتم تو باید از من راضی باشی.»
این مادر شهید در بین صحبت‌هایش مدام خدا را شکر می‌کند که فرزندانش شهید شده‌اند. این را مایه افتخار و سرافرازی می‌داند و اظهار می‌کند: «فرزندان من که پدر نداشتند اگر به راه نادرست می‌رفتند می‌خواستم چه کنم، خدا را هزاران بار شاکرم که فرزندانم در رکاب اسلام بودند و جانشان را در این راه از دست دادند. هرچند من مادر تحمل دوری فرزندم را ندارم و بر حسب عاطفه مادری دلتنگ آن‌ها هستم اما دائم در خانه که یادشان هستم خدا را شکر می‌کنم، خیلی که بغض گلویم را می‌گیرد و بی‌طاقت می‌شوم زمین را سجده می‌کنم. هر شب برای تمام شهدا قرآن می‌خوانم و بعد می‌خوابم. سعی هم می‌کنم هیچ وقت در حضور دیگران گریه نکنم. بین خلوت خودم با خدا، از غم دلتنگی و دوری فرزندانم اشک می‌ریزم و به ائمه متوسل می‌شوم که به من صبر دهند تا دوری آن‌ها را تحمل کنم اما همیشه به همه می‌گویم، فرزندان من از علی اکبر امام حسین(ع) که بالاتر نبودند. خودم هم از زینب(س) بالاتر نیستم. بچه‌ها امانت خدا در دست ما هستند خدا را شاکرم که سعادت داشتم در راه خودش فرزندانم را از دست دهم و تمام ناراحتی‌ام این است که چرا سعادت نداشتم خودم هم مانند فرزندانم در راه خدا شهید شوم. اگر فرزندانم در دوران دفاع مقدس شهید نمی‌شدند، در جنگ با داعش هم آن‌ها را می‌فرستادم بروند.»
سن و سال مادر و داغ فرزند، آن‌قدر او را پیر کرده که گوش‌هایش به سختی می‌شنود و حافظه‌اش چندان یاری نمی‌کند. از طرفی هم اصلا دوست ندارد به عنوان مادر شهید با او صحبت کنیم. عقیده‌اش بر این است که فرزندانش خودشان خوب بوده‌اند که شهید شده‌اند. می‌گوید: «آن‌ها خودشان سعادت شهادت داشته‌اند و ربطی به من ندارد که بخواهم درباره آن‌ها صحبت کنم و مردم به جای آن‌ها، من را بشناسند.»


سال‌های بی‌نشانی
دخترش صحبت‌های مادر را ادامه می‌دهد و از سال‌های بی‌نشانی می‌گوید: « حسین اول محرم سال 96 جنازه‌اش پیدا شد و دفنش کردند. محسن هم محرم امسال جنازه‌اش آمد. در این سال‌ها خیلی چشم انتظار بودیم. از طرف بنیاد شهید چون اطمینان داشتند برادرانم شهید شده‌اند، چند بار همراه با دیگر شهدا گفتند اگر می‌خواهید برایشان مراسم تشییع بگیریم اما مادرم قبول نمی‌کرد و می‌گفت وقتی جنازه نداریم چرا مراسم تشییع بگیریم. بعد از اتمام جنگ و آزادی اسرا، بعضی اسرا اشتباهی به ما می‌گفتند برادرتان را در فلان اردوگاه دیدیم. این گفته‌ها باعث می‌شد به زنده بودنشان امیدوار باشیم. به‌ویژه چون جنازه‌شان هم پیدا نشده بود می‌گفتیم شاید زنده باشند. تا سال 1370 چشم انتظار بودیم که شاید زنده باشند. یک مدت دائم می‌گفتیم شاید جنازه‌شان را اشتباهی به جای شهید گمنام دیگری برده باشند. حتی در شهرهای دیگر، سر قبر شهدای گمنام می‌رفتم و عملیات، محل و تاریخ شهادت آن‌ها را کنترل می‌کردم، یک شهید در تهران بود که تاریخ و محل شهادتش نزدیک برادرم بود. همیشه سر قبرش می‌رفتم و وابستگی خاصی پیدا کردم. اکنون هم که جنازه برادرانم پیدا شد باز هم سر قبر آن شهید می‌روم. هر وقت سفر کربلا می‌رفتم در کوچه‌ها و خیابان‌های عراق همه مردم را نگاه می‌کردم و می‌گفتم شاید برادرانم موجی شده یا حافظه‌شان را از دست داده‌اند و در عراق باشند. وقتی سال 96 گفتند جنازه حسین را پیدا کرده‌اند اول باور نمی‌کردم و به همسرم می‌گفتم« از کجا معلوم که حسین باشد؟» بعد که گفتند از روی آزمایشات دی ان ای متوجه شدند، باور کردیم. امسال هم که پلاک و جنازه محسن را آوردند، خدا را شکر کردیم که از چشم انتظاری درآمدیم. البته مادرم هنوز بعضی وقت‌ها شهادت حسین و محسن را باور ندارد. به دلیل سن بالا گاهی گمان می‌کند باید جنازه‌ای با همان صورتی که رفته را نشانش دهند. چند شب پیش ساعت 11 شب زنگ خانه به صدا درآمد. منتظر کسی نبودیم. ناگهان مادرم گفتند ببین حسین و محسن آمدند! به‌ویژه حسین چون فقط 22 روز بعد از عقدش مفقودالاثر شد و همسرش ازدواج نکرد، مادرم خیلی چشم انتظارش بود.»


چادر بر سرش می‌گذاشت و روضه می‌خواند
او به خاطراتی که از برادرانش دارد اشاره می‌کند و می‌گوید: «هر دو همیشه مکبر مسجد بودند یکی از آن‌ها برای نماز ظهر و یکی دیگر برای نماز مغرب و عشا مکبری می‌کرد. محسن عاشق این بود که روضه بخواند. به ما می‌گفت خاله بازی کنید، در بازی‌تان چادر سرتان کنید من بیایم برایتان روضه بخوانم. حتی در روضه‌های مامانم می‌رفت به روضه‌خوان می‌گفت می‌شود قبل یا بعد از شما من روضه بخوانم. همیشه یک چادر بر دوشش می‌انداخت و یک چادر بر سرش می‌گذاشت و روضه می‌خواند. علاقه زیادی هم به جوادالائمه(ع) داشت و همیشه ابیاتی در مدح این امام می‌خواند. وقتی پدرم فوت کردند برادرانم خیلی احساس مسئولیت می‌کردند. همین که به عنوان مثال می‌گفتیم میوه نداریم، گاری میوه فروشی را صدا می‌زدند و کل هندوانه و خربزه و گلابی‌های داخل گاری را می‌خریدند و داخل حیاط می‌ریختند. وقتی ازدواج کردم، حسین دائم به من گوشزد می‌کرد که احترام شوهرت را داشته باش و با او به مهربانی رفتار کن. محسن خیلی هیجان داشت. عاشق کارهای عملیاتی و اطلاعاتی بود. به دلیل همین علاقه و توانایی‌اش بود که جزو نیروهای اطلاعات عملیات شده بود. با وجود سن کم، هیچ وقت از سختی‌های جنگ و جراحاتش به ما نمی‌گفت. یک بار دیدم ساق پایش پر از زخم است به او گفتم چرا این‌قدر جراحت داری، گفت یادگاری‌های جبهه است. مدتی هم بود که خیلی زار و نحیف شده بود. دایی‌ام به او پیله کرد و از وضع جسمی‌اش پرسید. بعد فهمیدیم که درگیری تن به تن داشت و چندین ضربه کارد به قسمت‌های مختلف بدنش اصابت کرد و پایش به شدت آسیب دید. وقتی مادرم به او می‌گفت ما تنها هستیم و کمتر به جبهه بروید، در جواب می‌گفت کفیل و پشتیبان شما خداوند است.»
وی ادامه می‌دهد: « محسن روز تاسوعا به دنیا آمد، روز عاشورا شهید ‌شد و امسال یک روز قبل از تاسوعا تشییع ‌شد. حسین هم در ماه محرم تشییع شد. هم‌رزمان حسین برایمان تعریف کرده‌اند که در یکی از عملیات‌ها، او فرمانده بود و باید هرطور شده نیروها را از میدان مین رد می‌کرد. به نیروها می‌گوید من به میدان می‌روم تا راه را باز کنم شما هم پشت سر من پا جای پای من بگذارید. حسین به سلامت از مسیر مین‌گذاری شده عبور می‌کند اما چند نفر از نیروهایی که پشت سرش می‌آمدند، به شهادت می‌رسند و حسین می‌گوید انگار هنوز نوبت من نرسیده است.»


جامعه اسلامی باید نمود عدالت باشد
این خواهر شهید در ادامه، خواسته خود از مردم و مسئولان را زنده نگه داشتن یاد شهدا و جلوگیری از پایمال شدن خون آن‌ها بیان کرد و گفت: «برادران من و دیگر شهدا، جانشان را دادند و امثال مادر من از فرزندانشان گذشتند تا اسلام ناب محمدی اجرا شود اما اکنون این‌طور نیست و جامعه فعلی با جامعه اسلامی که در قرآن و سیره ائمه آمده است، فاصله بسیاری دارد. شهدا بدون هیچ وعده و وعیدی و بدون هیچ توقعی فقط با هدف احیای جامعه اسلامی، عاشقانه رفتند. مردم هم به این انقلاب دل بستند اما اخباری که این سال‌ها درباره اختلاس‌ها می‌شنویم همه را متأسف می‌کند. این همه فاصله طبقاتی که امروز داریم، مطابق اسلام نیست. جامعه اسلامی باید نمود عدالت باشد. مردم از فقر و فشارهای مالی رنج می‌برند. جوانان به پیدا کردن شغل و خرید مسکن قادر نیستند. این‌ها خانواده شهدا را ناراحت می‌کند. آن‌ها بدون هیچ توقعی رفتند، ما هم حسرت می‌خوریم که چرا سعادت نداشتیم مانند آن‌ها شهید شویم اما در قبال خون‌هایی که دادیم مسئولان باید دغدغه اجرای اسلام داشته باشند. مدارس ما نسبت به اصولی مانند احترام به پدر و مادر بی‌توجه شده‌اند. صدا و سیما هم به جای فرهنگ‌سازی دینی، بدحجابی، تجملات، توهین به بزرگ‌تر و فحاشی و ... را به نمایش می‌گذارد. آن‌قدر برنامه‌ها بدآموزی دارد که نمی‌گذاریم نوه‌ام تلویزیون نگاه کند. مسئولان باید اولین دغدغه‌شان اجرای دستورات اسلام باشد اما انگار عده‌ای یادشان رفته است خانواده شهدا چه روزهای سختی را سپری کردند و رزمندگان با چه امیدی از جانشان ‌گذشتند!»

گزارش خطا
ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.