ملک خانی
خبرنگار شهرآرا محله
17سال بیشتر نداشت اما پیش قراول بود، نه تنها در سپاه21 امامرضا(ع) و فتح خونین شهر، بلکه در تمام امور. از صلهرحم بگیرید تا احترام به پدر و مادر. شهید سعید سروقدی حتی در جبهه هم پیشقراول پسران فامیل بود و وقتی 16سال بیشتر نداشت روزها با پدر و مادرش صحبت کرد و از دِینی که برای جنگ به گردنش بود گفت تا دل بیقرار مادر و دغدغه پدرش را از بین ببرد، و سرانجام رضایتشان را گرفت. دلمشغولیهایش در آن روزها، نگرانیهایی که برای بعد از شهادت داشت و آخرین برگ نامهاش با عنوان وصیت، همانهایی است که همزمان با هفته دفاع مقدس، صادق، برادرش، از سعید رو میکند که این روزها سالگرد سیوهفتمین سال شهادتش است.
مهربان با همه
شهید سعید سروقدی متولد یکم فروردین ماه1344 بود. مادرش در دوران بارداری او بسیار معتقد به خورد و خوراک بود؛ چرا که پدر و مادرش عقیده داشتند که در دوران بارداری جنین باید حلال بخورد و گوش جانش هر صدایی را نشنود. حتی در دوران شیردهی هم مادرش او را همیشه با وضو شیر میداد. صادق، برادر کوچکتر سعید، درباره سیروسلوک شهید میگوید: برادرم خیلی مهربان بود. من 4سال از او کوچکتر هستم و او فرزند سوم خانواده بود. همیشه او را با مهربانیهایش به یاد میآورم. در دوران تحصیل در مدرسه همه او را دوست داشتند، درسش خوب بود و در مدرسه هم فعال بود. در محله با وجود سن کمش احترام داشت؛ احترامش را از خضوع و احترام به همسایهها به دست آورده بود. احکام دینیاش را با جدیت دنبال میکرد.
شب اعزام
پیام امام(ره) به گوشش رسیده و بیقرار رفتن به جبهه شده بود. روزها با خود کلنجار رفت و نمیدانست چطور مادر دلبستهاش را راضی کند؟ برادر شهید شب اعزامش به جبهه را اینگونه روایت میکند: وقتی دیگر عزم رفتن به جبهه کرده بود زمین و زمان را به هم میبافت تا مادر و پدر را راضی کند. مادرم راضی نمیشد چون سعید را خیلی دوست داشت و بین بچهها بیشتر به او دلبسته بود. آن شبی که فردایش اعزام شد تنها یک جمله به پدر و مادر گفت و رضایتشان را گرفت، گفت: وظیفه شرعی من است؛ حکم جهاد از امام(ره) آمده و جهاد بر من واجب است. پدرم همان شب نامه رضایتش را امضا کرد و مادرم او را دست خدا سپرد. فردا صبح به خانه تمام اقوام دور و نزدیک رفت و دعای خیر گرفت و حلالیت طلبید.
امام(ره) را تنها نگذارید
آخرین حرف و خواستهاش دنیوی نبود، دلنگران راهی بود که امام(ره) آغاز کرده بود. در وصیتش هم آورده بود. برادر شهید با گریزی به روزهای بعد اعزام شهید سروقدی و آمدن و رفتنهای سهبارهاش میگوید: 2سال در جبهه در سپاه امامرضا(ع) بود. در مدت 2سال فقط 3بار به مشهد آمد. آن هم بابت دل تنگ مادرم. دفعه سوم که رفت، خالهام از تهران مژده شهید شدنش را برایمان آورد. مادر بیتاب رفتنش بود، اما اشک و لبخندش مشخص نبود. بعد از آن وصیتنامهاش را آوردند. وقتی خواندیم متوجه شدیم یک جوان هفدهساله چقدر دلنگران انقلاب نوپا و راه درست امام(ره) بوده است. در تمام وصیت سه، چهارصفحهای فقط از هدفش که دفاع از سرزمین و انقلاب بود سخن گفته بود. از همه ما هم خواسته بود تا آخر پای انقلاب بایستیم و امام(ره) را تنها نگذاریم؛ تنها خواسته برادرم همین بود.
شهید هفدهساله
شهید سعید سروقدی وقتی شهید شد 17سال داشت.خرداد سال 61، عملیات بیتالمقدس بود. آخرینباری که برای دیدار خانواده آمده بود از همه حلالیت گرفته بود، برادرش دراینباره میگوید: آخرینبار که آمد اوایل اردیبهشت ماه بود، از عملیات بزرگی خبر داد و گفت: دعا کنیم که با شجاعت مقابل دشمن بایستد و بعد از آن شهید شود. بعد از چند روز یعنی 3 خرداد ماه سال 61 بود که خبر شهادتش را به ما دادند؛ سرانجام دعاهایش مستجاب شد و با افتخار به شهادت رسید؛ که این روزها نام نوغان 4 به نام اوست.
خودش خواست لباس سیاه نپوشم
40روز از شهادت سعید سروقدی میگذشت و مادرش در این مدت بسیار بیتاب بود. پسری را به خدا سپرده بود که لحظهای بدون او را تصور هم نمیکرد. 40روز سیاه بر تن کرده بود و اشک چشمش خشک نمیشد. برادرش از خواب عجیبی که مادرش را یک شبه آرام میکند میگوید: شب چهلم برادرم، مادرم از شدت اشک و بیتابی به خواب میرود و خواب سعید را میبیند. سعید درخواب به مادرم میگوید: مادر چرا اینقدر بیتابی میکنی و اشک میریزی؟ من زندهام. تمام دوستانم که شهید شدهاند هم زنده هستند. بیتابی نکن و با گریههایت من را ناراحت نکن. فردا که مادرم از خواب بیدار شد دیگر گریه نکرد و بعد از گذشت سیوچند سال هنوز هم باور دارد که سعید زنده است.