برای کسی که چند دقیقه پیش تصادفی را مشاهده کرد حداقل کاری که میشود کرد شنیدن است! این آغاز ماجرا بود که باعث شد من در برابر راننده تاکسی مقاومت نکنم تا برایم از ماجرای 10دقیقه پیشش بگوید. خب بنیان همدلی ورنیفتاده که آشوبِ دلی را با در اختیار گذاشتن دو گوش بیکارت نخوابانی! تصادف میتوانست به فوت راننده موتور منجر شود ولی به جرحش رضایت داده بود! داستانش از شلوغی خیابان و جمع شدن مردم گرداگرد تصادف شروع شد و به دلسوزی برای راکب رسید. با همکاری هم یک صورتحساب کامل از خسارتهایی که تصادف به زندگی او بار کرده است، تهیه کردیم و فقط در خانهاش نفرستادیم! ترحم به جایی رسید که گفتم: «موتوری اگر بداند این قدر باید هزینه برای این خلاف رفتنش بدهد میگوید ای کاش مرده بودم و خلاص میشدم!»
تا اینجای ماجرا فقط 2خیابان از منزل دور شده بودم و فقط 10دقیقه دیرم شده بود! خب هر بحثی نتیجهای هم دارد و چه بهتر که این درس پندِ اخلاقی باشد! عبرت ما هم این بود: اعتباری به وسایل نقلیه نیست و باید احتیاط کرد. ترافیک و چراغهای قرمز پشت ماشینها که اجبار به تماشایش داشتیم و بالا رفتن دوز کلافگی و دور بودن مسیر و عقربههای ساعت دیگر امان از کف حوصلهام بریده بود تا حرفهای راننده را گوش نکنم! فشارسنج همدلیام دیگر از کار افتاده بود و در عوض دیگ بخار مغزم در حال جوشیدن بود. انگار تایتانیکی بودم که تا چند دقیقه دیگر به صخره برمیخورد و عاشقان داستان را همراه خودم غرق میکنم. هرچه میگذشت دیرتر میشد و تأخیر من به نیم ساعت رسیده بود ولی راننده در حال شاخ و برگِ ابعاد دیگر ماجرا بود. حالا این من بودم که به یاوری نیاز داشتم اما راننده همچنان روایتگر داستانهای خودش بود. تجربه تلخ یک تصادف را داشت که نمیگذاشت بر سرعت خود بیفزاید. اما امواج صوتی خطابه قبلیام در فضای ماشین هنوز خودشان را به در و پنجره میکوبیدند تا جهان را پر کنند از ادعای مدعی! ندای پندانگیز«برای ۵ دقیقه زودتر رسیدن که در روال معمول زندگی برایمان هیچ نمیارزد نباید کاری کرد که یک عمر پشیمانی به دنبال داشته باشد» نمیگذاشت به راننده بگویم: «برادر تندتر برو. دیرم شده، نماز هم نخواندهام و کلافهام» به دلیل همین سراغ حیله دیگری رفتم و گفتم: «البته ما آدمها از خاطر میبریم رخدادهایی که از دیدهمان رفته است» و او خاطرنشان کرد: صحنهای که کاپوت ماشینش را در چند سانتیمتری صورتش دیده، هرگز از جلوی دیدگانش محو نمیشود و از خاطر عاطرش نمیرود که سرعت بلای جان مبالات است! خب تیر من به سنگ خورده بود و من دیگر حربهای نداشتم جز اینکه بپذیرم: «قسمت این است که من با جناب راننده محتاط معاصر و در این قصه کشدار بیمقصد حاضر باشم!» راه دیگری نبود جز چشم دوختن به چراغهایی که سر شوخی را باز کرده بودند و تا ما میرسیدیم قرمز میشدند و ماشینهایی که انگار فهمیده بودند عجله کار شیطان است و میخواستند به شتابِ ما آرامش تزریق کنند و رانندهای که برخلاف دیگر آدمها از تجربههایش درس گرفته و دیگر نمیخواهد اشتباهش را مکرر کند!
تأملِ قرمز رنگ چراغها مرا به صبری مجبورانه فرا میخواند تا به خودم بگویم: «هی دختر جان دیدی با اینکه میدانی راننده کار درستی میکند ولی دلت میخواهد که تخلف کند و تو زودتر به مقصودت برسی! دیدی نفع داشتن در یک ماجرا چقدر زاویه نگاهت را تغییر میدهد! دیدی چه سخت است از منفعت گذشتن و به حق رفتار کردن! برو فکر خودت را بردار تا پایت روی پوست خربزه عافیت طلبی نرفته و سرت را به باد نداده است.»