چاه ویل (قسمت دوم)

  • کد خبر: ۶۱۹
  • ۰۱ تير ۱۳۹۸ - ۰۶:۱۹
چاه ویل (قسمت دوم)

ایلیا موسایی - روز چندم بود؟ حساب روزها از دست کریم در رفته بود. گوشه خانه مچاله می شد از ناچاری و تبِ خماری. خانه مثل قبر خالی بود. کریم مانده بود با دو بچه که از گرما و گرسنگی نا نداشتند. هوا چنان گرم بود که سگ «عباس فسایی» هم از صدا افتاده بود. صدای سکینه توی گوش کریم بود «هی قربون رحمتش که بره هرپیشونی یَک جور نبشته. ئی ماه می خواستُم کولر بستونُم از سسمار. بچه هام تلف رفتن.»
کریم توی همان حال خماری داد زد: «سمسار سکینه سمسار!»
زن کامیون دار چندروز بود که زنگ نمی زد. کریم ترسید مبادا پشیمان شده باشند. بعد با خودش فکر کرد: «مزنه کبد چنده؟» توی همان عالم تب و درد و زنجموره باز خیال سکینه را دید که گوشه خانه ایستاده و نگاهش می کند. «مگه کبد سکینه اندازه او یارو خیکی بشه؟» سکینه که انگار از جنس دود بود سر تکان داد و با لب های دودی گفت: «های کریم، ایقذه بی جربزه رفتی که جیگر سکینه بفروشی؟ هی مرد» کریم حرف های سکینه را به شکل دود می دید. مثل زمستان ها که آدم حرف می زند و بخار از دهانش می دمد بیرون. کریم نالید: «ئی طفلکا چن روزه چیزی نخوردن.» ولی از در و دیوار جوابی نیامد.
غروب بود که زن کامیون دار زنگ زد. صدای کریم انگار از آفتابه بیچارگی و کرختی بلند می شد. زن باز هم خواسته بود کبد سکینه را بگیرند و دستگاه را بکشند و سرآخر ده میلیونی بگذارند کف دست ترک تروک کریم. دیه هم بود. کریم این همه صبر کرده بود و بی جوابشان گذاشته بود که قیمت را بالا ببرند. این دفعه زن گفت «دوازده میلیون» بعد ناله و زاری کرده بود که سکینه عین معتادهاست و معلوم نیست کبد درست و درمانی داشته باشد یا نه. کریم یاد سگ های لاغر دعوایی می افتاد که دمشان لای پاهاشان آویزان می شد و می خزیدند لای جمعیت از ترس. زن گفت ندارند و بیمه اگر بفهمد شوهرش مست بوده یک ریال هم نمی دهد و سر هردوشان بی کلاه می ماند. سکینه گوشه خانه توی تاریکی ایستاده بود به تماشای کریم، که چطور پیکرِ مرگ مغزی شده اش را معامله می کند برای چند پک زهرماری. کریم رو به خیال سکینه داد زد: «محض خاطر بچه ها. ئی چن روز بس که نون فطیر سق زدن.» بعد خیال سکینه بخار شد و رفت هوا. کریم توی دلش به سکینه قول داد ترک کند و جهیزیه بگیرد برای دوتا دخترها. همین شد که دوباره زن را دست به سر کرد.
دفعه آخر «غفور شیره ای» جنس نداده بود. زده بود روی شانه های خمیده کریم و گفته بود: «دیه ره بگیر کریم نذار کلاه سرت بچپن. اووخت بیا چاقت کُنُم» کریم مانده بود چطور دادگاه ها را با آن بی زبانی و بی عرضگی ها طی کند. نه قانون بلد بود نه این جماعت نم پس می دادند.
نصف شب کریم از درد بیدار شد. زانوی چپش زق زق می کرد و توی تشکِ کهنه ترشال گرفته داشت به خودش می پیچید. باریکه های مهتاب از درزهای خانه، توی تاریکی می تابید. قامت خمیده اش را از روی جثه کوچک دخترها عبور داد و زد بیرون. راه افتاد سمت انتهای آبادی. «های کریم، سکین تلف رفت و واز افتادی به دله دزدی» کریم حرف های خیالی سکینه را مثل مگس های سمج از خودش تاراند. به خانه هایی رسیده بود که بعدشان می شد «ویل» را با آن دهانه ترسناک دید. نفهمید کدام آغل را وارد شد «های ننه، از دست ئی روزگار غدار، که زمیناته ملخ زد و نشستی پای ئی وافور. به خیالت تو وافور بکشی؟ وافور شیره جانته کشید کریم. دیگه او مردی نشدی که بودی.» در تاریکی آغل بوی گوسفند می آمد. کریم صدای نرم و آرامِ خردشدن کاه را زیر پایش می شنید. کورمال کورمال دست دراز کرد و یک در حلبی کوچک را باز کرد. صدای قدقد مرغ ها را شنید و دستش پر شد از انبوه گرم پرهای مرغ. به یک حرکت دوتا مرغ را بغل زد و یک باره صدای رعب آور پارس سگ، روی سر کریم آوار شد و نفهمید چطور شد که چهار میخ توی پایش فرو رفتند و تا به خودش بیاید آغل روشن شد. دید سگ سیاه وسفید پاچه اش را گرفته و روستایی ها با چراغ و فانوس مثل هشت میرغضب بالای سرش ایستاده اند. کریم را به خاطر سکینه و دخترهای صغیر ول کردند، پایش اما می لنگید.
روز بعد کریم به زن زنگ زد. زن گفت: «اگر بیای دادگاه میفهمن معتادی چیزی هستی می گیرنت. بذار خودمون کاراشو می کنیم. برا دیه هم فقط کافیه بیای امضا کنی» کریم قول گرفت که یک میلیون را باید الان بدهند. صبح که شد سمند سفید پرسان پرسان خانه کریم را پیدا کرده بود. زن جمع وجور روی گلیم نشست مبادا لباس هایش چرک بگیرد. یک دسته پول گذاشت روی گلیمِ مندرس جلو کریم. کریم گفت: «ئی چقده؟» زن گفت: «صد تومن. به خدا نبود همینم به زور جور کردیم» بعد کاغذی گذاشت روی گلیم و استامپ را باز کرد که انگشت بزند. کریم با آخرین نایی که داشت گفت: «ایجوری معامله مان نمشه. یک میلیون کجا و صدتومن کجا» ولی تا زن دسته دوم پول را گذاشت روی دسته قبلی و گفت اینم صد تومن دیگه، انگشت باریک و استخوانی کریم به حرف گوش نکرد و بی اختیار اول رفت توی استامپ جوهرمال شد و بعد پای کاغذ نشست. کریم از درد زانو نمی توانست آرام بنشیند. فقط می خواست بروند که خودش را برساند به «غفور شیره ای» و سهم تریاکش را بگیرد.
حساب کرده بود پول دیه 7جهیزیه می شود با قیمت امروز. کبد سکینه هم به کنار دوتا کلیه هم دارد، حالا هرقدر کوچک. وقتی کبد ریزه میزه اش برای آن نره خر قد داده، دوتا لوبیای کلیه اش حتما به درد دو نفر بیچاره می خورد. خود سکینه هم اگر بود، راضی می شد که خرج خانه بدهد با تنش. «هم اینا که راست وریس رفت مُرُم بره ترک» دود غلیظ که به هوا می رفت، باریک و نوار نوار می شد و کریم با این فکرها خوش بود.
« های کریم، خیش و داس از دستت سقط رفت... بی غیرتی شده آذینت مرد... هی بنازُم خدای رحمان ره»
کریم حساب کرد و دید فردا باید پول دیه دستش برسد...
ادامه دارد ...

گزارش خطا
ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.