آزیتا حسین زاده عطار
خبرنگار شهرآرامحله
کارگاه کوچکش دنجترین اتاق آسایشگاه فیاضبخش است. هرکسی درد دلی دارد یا غمی که میخواهد آرام شود سراغ این اتاق سه در سه در انتهای راهرو باریک سالن کارگاهها میآید. فاطمه معروفی سنگصبور آسایشگاه است. این را رنگهای زیبای زندگی بر تکتک تابلوهایش که بر در و دیوار کارگاه میخ شدهاند شهادت میدهند. تعجبم از یک چیز است. لرزش دست فاطمه هیچ جور مهار نمیشود. حتی وقتی میخواهد حرفهایش را که از لبانش خروجی خیلیخیلی ضعیفی دارند روی صفحه گوشیاش برایم تایپ کند. هربار که نمیتوانم حرف لبهایش را بخوانم، گوشی را دست راستش میگیرد و با انگشت اشاره و انگشت کنارهاش، همان انگشتهای دست دیگر را مهار میکند که نلرزد، بعد شست دست چپش را روی صفحه کلید مجازی گوشیاش میگذارد و درحالی که تمام تلاشش را میکند همان لرزش ریز را هم بگیرد، تایپ میکند. هر کلمه دوسه ثانیه زمان میبرد، اما فاطمه بیدی نیست که با این بادها بلرزد. گواهش خطوط صاف نقاشیهایش است که آدم را به معجزه زندگی عادت میدهد. فاطمه معتقد است: «وقتی قلممو را در دست میگیرم خدا دستم را محکم میگیرد که نلرزد.»
حس زندگی در اتاق سه در سه
روی در و دیوار این کارگاه کوچک نقاشی طرح و رنگ در هم آمیختهاند و هر کدام یادگاری از لحظهای هستند که دستان فاطمه روی کاغذ لغزیده است و خدا دستش را محکم گرفته و بدون اینکه او قصه نقاشیاش را بداند طرحی از زندگی را به تصویر کشیده است. حالا فاطمه روی ویلچرش روبهرویم نشسته. چند گلدان سرسبز و پربرگ در انتهای اتاق، روی طاقچه پنجره سمت چپی کارگاه نشستهاند و وقتی از ارتباط فاطمه با آن گلدانها میپرسم، لرزش دستهایش مجال دست گرفتن آبپاش را به او نمیدهند، اما او هر روز عشق را لای بوسههایش میپیچد و برگهایشان را روزی چند بوسه میهمان میکند. کنار تنها میز کنج اتاق روی صندلی مینشینم. فاطمه روبهروی پنجره رو به حیاط آسایشگاه نشسته و قرار است قصه زندگیاش از روزهایی که لرزش، میهمان همیشگی پاها و دستانش شد، تا عشقی که خدا در زندگی او جاری کرده است و موفقیتهایی که پشت سر هم به زندگی او آمدند بگوید.
دختری معمولی بودم، مثل همه دخترهای دیگر
«دختری معمولی بودم، مثل همه دخترهای دیگر.» اولین جمله فاطمه از نخستین روزهایی که از سرنوشتش به یاد دارد برمیگردد به هفتسالگیاش، وقتی تازه در کلاس اول دبستان روستای پسپشته بود، و در ادامه حرفهایش جملاتی خاص مینشیند: «خیلی در رؤیا بودم. به خیلی چیزها فکر میکردم. یک پرنده آرزوها داشتم که سفید و اندازه کبوتر بود. همیشه بالای ستون برق پشت پنجره اتاق حسش میکردم. همه حرفهایم را با او میزدم. پرنده را میبوسیدم و با او عالمی داشتم. هرشب قبل از خواب روی آن مینشستم و او من را تا خانهای میبرد که اسمش را گذاشته بودم «خانه رؤیاها». آنجا هرچه دوست داشتم موجود بود. آن خانه چراغ گردسوزی داشت که حس گرما و محبت میداد. به گردسوز میگفتم غذا درست کن و او غذا درست میکرد. آن خانه یک اتاق داشت. یک چوب آرزوها هم بود که برای کمک به خانوادهام هروقت پول یا چیز دیگری میخواستند از آن استفاده میکردم. خانه پر از طلاهایی مثل گردنبند و گوشواره و النگو بود.
هیچوقت عروسک نخواستم
نمیتوانم تصور کنم دختری باشد که لابهلای آرزوهای هفت سالگیاش هیچوقت عروسک نخواهد. این حرف فاطمه خیلی سنگین است وقتی میگوید: «هیچوقت عروسک نخواستم.» حتی همان سالها که خانه آرزوها را داشته است. از سال61 که فاطمه به عنوان فرزند دوم و دختر اول خانوادهای که چند سال بعد 9نفره شدند متولد میشود، تا همین امروز که بیش از 200خانوار در روستای پسپشته زندگی میکنند، پسپشته نداشتن خیلی چیزهای مهمتر از عروسک را به رخ اهالیاش کشانده؛ چیزهایی که برای آدمها حیاتیاند، مثل آب، برق، پزشک و حتی ماشینی که گاهی به ذهن خلاق دختری مثل فاطمه شیرفهم کند دنیایی فراتر از مساحت این روستا هم وجود دارد. یکی از خواستههای فاطمه در آن زمان این بود که پزشک شود؛ دلیلش هم نبود پزشک در روستایش بود. پسپشته در زمان هفت سالگی فاطمه و چندین سال بعد از آن، تنها یک مینیبوس دارد که آن هم فاطمه را به هیچ جایی بیرون از روستا نبرده است، مگر آن روزهای لعنتی که لرزش مثل خوره به دست و پایش میافتد و پزشکی باید او را ویزیت کند. یکیدو سالی فاطمه هرشب به خانه رؤیاهایش میرود و فردا صبح همه اتفاقات آن خانه را برای برادرش تعریف میکند و میگوید: «اینقدر با جزئیات همه چیز را تعریف میکردم که برادرم شک نداشت آن خانه وجود دارد.» فاطمه باور دارد که آن پرنده هنوز هم هست و میگوید: «او همان فرشته خداست که آرزوهایم را برآورده میکند. خدا عشق است. او را بارها در آغوشم گرفتهام، اما هنوز به آن مرحله نرسیدهام که خدا را حس کنم. برای خدا بسیار مینویسم. هر روز با خدا میخندم. غصه هم که دارم او بهترین مرهم من است.» برای فاطمه بیشتر از زندگی واقعی آن خانه رؤیاهایی واقعی است که تا یک سال بعد از هفت سالگی همه شبهایش در آن میگذرد.
دوست دارم معلمم، جواد فتحی را ببینم
معلم کلاس سوم و چهارمش را در سالهای69 و70 خیلی دوست دارد و میگوید: «معلم کلاس پسپشته اسمش جواد فتحی بود و بسیار مهربان.» فاطمه و خوشذوقیهایش برای او با بچههای دیگر کلاس تفاوت داشتند. دیده بود که فاطمه در کلاس تمام سعیش را میکند که شاگرد خوبی باشد. زنگ تفریح، دشت، حیاط بازی مدرسه میشد و معلم همه تلاشش را میکرد که حال دلشان خوب باشد. فاطمه میگوید: «حدود 20بچه بودیم. معلم درک بالایی داشت. خیلی به ما توجه میکرد و با ما بازی میکرد. آن زمان مدرسه حیاط نداشت، زنگ تفریح را در دشت بودیم. دشتی که پر از سرسبزی و گلهای لاله قرمز بود.» نگاهش به نقاشی که از دشتی زیبا روی دیوار است گره میخورد و میگوید: «یک مرتبه که بچهها سر کلاس خیلی شلوغ میکردند، در کلاس را روی بچهها قفل کرد و من را به دشت برد. آنها تا چند روز با من قهر کردند و به معلم میگفتند چرا فاطمه را تنها بردی؟»
نیمههای کلاس چهارم و شروع لرزش پاها
نیمههای کلاس چهارم روزی در کلاس پاهای فاطمه شروع به لرزش میکند: «معلم که من را دید گفت ترسیدی که میلرزی؟» چند وقتی میگذرد و معلم میبیند که لرزش پاهای فاطمه تمامی ندارد و هرروز اوضاع وخیمتر میشود، از فاطمه میخواهد که با خانوادهاش به احمدآباد که آن زمان خانه جواد فتحی در آنجا بود برود تا او را پیش دکتر ببرد: «من و مادر بزرگم به خانه او رفتیم و مادر آقای فتحی من را پیش دکتر برد. دکتر که من را دید دارو داد، اما تشخیص نداد چه اتفاقی افتاده است. بعد از آن هم پیش دکترهای دیگری رفتم، اما هیچ کدام تشخیص نمیدادند علت این بیماری چیست. برخی میگفتند به تهران بروی حالت خوب میشود، اما آن زمان خانواده ما توانایی پرداخت هزینههای درمانم را نداشتند. مادرم میگفت پنجشش سالگی از پشتبام خانه افتادهام، اما دکترها میگفتند علت بیماری نمیتواند این باشد.»
درمان یک پزشک بیماری را تشدید کرد
«اوایل پاهایم فقط لرزش داشت و کمکم به دستهایم هم رسید. پاهایم ضعف میکرد. از شانه بچهها میگرفتم که بتوانم راه مدرسه را بروم. چند ماه آخر کلاس چهارم تا پایانش اینگونه گذشت.» فاطمه در این فاصله نزد دکترهای زیادی میرود و دارو زیاد میخورد، اما میگوید درمان یک پزشک اوضاع را وخیمتر کرد: «یکبار در طول درمانم پزشک مسنی ویزیتم کرد و 3آمپول تجویز کرد و گفت حالم را بهتر میکند. 2آمپول را زدم و یکی ماند، اما بیماریام با همان 2آمپول بسیار تشدید شد. بعد رفتم دکتر دیگری و او گفت تزریق این آمپولها اشتباه بوده است.» مشخص نشد بیماری فاطمه از آن تزریقهای اشتباهی تشدید شد یا این بیماری روندش خود به خود تند شده بود و ریشهاش به همان افتادنش از روی پشتبام ربط داشت، اما چیزی که او را آن روزها خیلی اذیت میکرد ریشه دواندن این خوره لرزان، آن هم در عرض چند ماه به دستهایش بود.
تلویزیون همدم من شده بود
کلاس چهارم را به هر سختی به پایان میرساند. بعد از آن 9سال در روستا است، اما بابت معلولیت نمیتواند به مدرسه برود یا کار خاصی انجام دهد: «به مرور بیماری تشدید شد. دوسه سال بعد فقط با عصا میتوانستم راه بروم. پیش از آنکه عصا داشته باشم باید کسی زیر بغلم را میگرفت و من را راه میبرد. 7بچه بودیم که با پدر و مادر و مادربزرگم در یک خانه کاهگلی زندگی میکردیم. عکسالعمل خانوادهام به بیماری من معمولی بود.» کمکم برای اینکه حرکت و حفظ تعادل برایش سخت میشود تلویزیون همدم تنهاییهایش میشود: «دیگر طوری شده بود که پای تلویزیون دراز میکشیدم و اگر آموزشی میداد در دفتری مینوشتم. آموزش آشپزی، گلسازی و هر هنری که دلم میخواست یاد بگیرم از روی تلویزیون مینوشتم.»
اولین نقاشیام پروانه کتاب فارسی کلاس چهارم بود
اولین نقاشیاش یک پروانه بود با بالهای باز و رنگی. آن را از روی یکی از صفحات کتاب فارسی کلاس چهارم کشیده بود. اینقدر از ورودش به دنیای رنگها شاد بود که آن نقاشی را روی دیوار بالای تلویزیون چسبانده بود که همیشه جلو چشمش باشد: «اولین هنری که بعد از آن ماههای پای تلویزیون نشستن شروع کردم نقاشی بود. آن روزها با عصا میرفتم به سمت باغ و یک کاغذ هم میبردم و باغ را سیاهقلم روی آن پیاده میکردم. دفتری داشتم که هنوز هم آن را نگه داشتهام؛ در آن پر از نقاشیهای رنگی و سیاه و سفید است. همانطور که جلو تلویزیون بودم طرحهای روی پرده، پشتی و هرچیزی را میکشیدم. اولش سیاه و سفید و بعد رنگی.»
تعبیر خانه رؤیاهایم در نقاشی و گلدوزی و آشپزی
اولین گلدوزیاش که آن هم یکی از هنرهایی است که از تلویزیون آموخته، کوبلنی با طرح لیلی و مجنون است: «وقتی آن را دوختم در صندوق پنهانش کردم که کثیف نشود. حس خوبی به من میداد.» آن خانه رؤیاها داشت در زیباییهای مفهومی نقاشیها و گلدوزی و کوبلن لیلی و مجنون تعبیر میشد.
اولین آشپزیاش از روی تلویزیون دلمه برگ است که در روستا هیچکسی تا آن موقع نخورده است: «دستورش را از تلویزیون گرفتم. وقتی درست شد و آن را خوردم خیلی ترش بود و اصلا خوشم نیامد، هیچکس دلمههایم را نخورد.» اما بعد از آن متوجه میشود یکی از قشنگیهای دنیا هم آشپزی است و به دنیای آن هم وارد میشود: «بعد از آن اشکنه، برنج و آبگوشت درست کردم. از روی دستور تلویزیون در قابلمه روی چراغ والور (چراغ خوراکپزی قدیمی) کیک درست کردم. روز معلم که شد برادرم کیک را برد برای معلمش و همه بچهها خورده بودند و خیلی خوششان آمده بود.»
ساخت رنگ سبز با علفهای دشت
بیماری اینقدر پیشرفت کرده بود که هنگام راه رفتن تعادلش را از دست میداد و لیز میخورد. بدون تکیه کردن نمیتوانست بنشیند، اما آن حس و حال خوب را هنوز از دستش میگرفت. خیلی از روزها برادرش او را سوار بر فرغون فلزی میکرد و تا دشت میتازاند. آنجا که میرسیدند هر دو به بازی مشغول میشدند و فاطمه توی دشت همه دلمشغولیهایش برای بیماری را جا میگذاشت؛ وقتی با علفهای دشت، رنگ سبز نقاشیهایش را ساخته بود و با گلبرگهای شقایق ناخنهایش را لاک زده بود و با برگهای تیزتر سوت ساخته بود. دشت برای او آن روزها فقط دشت نبود. زندگی داشت در اوج ناباوریهایش از یک میهمان ناخوانده لعنتی که معلوم نبود چگونه به جانش افتاده است، قشنگیهایش را نشانش میداد: «دشت دنیایم را زیبا کرد و کشف عالم زیباییهای دشت زندگی را زیباتر کرده بود. دشت تمام انگیزهام برای نقاشی شده بود و پر از درس زندگی بود. صبر را یادم داد. آرام و بیادعا و بزرگ بود. گاهی جوانهها را بیرون میکشیدم و ریشههایشان را نگاه میکردم. زندگی آنجا جریان داشت؛ حتی کنار آن بیماری که من را به لرزه انداخته بود و کنار حرفهای همسایههای روستا که هروقت از کنارم عبور میکردند میگفتند: «آخیش! حیف تو! چشم خوردی!» هنوز هم فکر میکردم شاید خوب شوم.»
آن روزها برای فاطمه قشنگیهای دیگری هم داشت: «دوستی داشتم که به خانهاش میرفتم. باهم حرف میزدیم و آهنگ گوش میدادیم؛ اسمش مریم بود. صدیقه دوست دیگر من است و هنوز هم با من ارتباط دارد، ازدواج کرد و از روستا رفت و من آن روزها خیلی متلاشی شدم. خیلی دوستش داشتم. هنوز هم برای دیدنم میآید. خیلی به خانهاش نمیروم، چون وقتی من را میبیند که نمیتوانم حرف بزنم ناراحت میشود.»
گفتم میخواهم به آسایشگاه بروم
آن سالهای آخر در روستا خیلی سخت میگذشت. فاطمه میگوید: «از خانه بیرون نمیرفتم. حدود 21سالم شده بود. خیلی وابسته مادرم شده بودم. خانوادهام فکر میکردند من تنبلی میکنم. میگفتند راه برو. همان زمان شوهر خالهام در آسایشگاه فیاضبخش رفتوآمد داشت. به خانوادهام گفت آسایشگاه جای خوبی برای فاطمه است. آنها رسیدگی خوبی دارند و فاطمه آنجا امکان درس خواندن هم دارد.» اولینبار مادر فاطمه میگوید قبول نمیکنم، اما وقتی یکبار برای دیدن فضای آسایشگاه و شرایطش میآید و میبیند بچههای اینجا میتوانند درس بخوانند، راضی میشود. فاطمه اصرارهای خودش به مادر را هم بیتأثیر نمیداند و توضیح میدهد: «روستا امکان تردد ویلچر نداشت و من دیگر با عصا نمیتوانستم رفتوآمد کنم.»
اتاق شماره6 بخش زنان
وقتی به آسایشگاه میآید به اتاق شماره6 بخش زنان منتقل میشود: «اوایل مادرم هرروز سرمیزد و روزی که نبود در تنهایی گریه میکردم. هنوز هم مادرم هر هفته به من سر میزند. آن اوایل تخت خالی نبود. من روی تخت معلولانی که برای مرخصی رفته بودند میخوابیدم. وقتی آنها برگشتند من را به سالن منتقل کردند.» دوسه سالی همانجا میماند، اما شرایط موجود با او که به آینده و هدفهایش فکر میکند همخوانی ندارد: «بچههای آنجا با من جور نبودند و خیلی اذیت میشدم. آنجا احساس کردم که دوست دارم درس بخوانم. 2نفر بودیم که علاقه داشتیم درس بخوانیم. مربی نهضت اینجا میآمد و درسهای اول و دوم را میگفت که من همه را بلد بودم و قبول شدم. بعد از آن کلاس سوم و چهارم و پنجم را گذراند.» همین میشود سکوی پرش فاطمه به عالمی که از کودکی با نقاشیهایش بذر آن را در سرنوشتش پاشیدهبود. ورود به بخش آموزش آسایشگاه قدم بعدی است که او را یک پله به آرزوهایش نزدیکتر میکند: «مسئولان که دیدند من به درس خواندن علاقهمندم به بخش آموزش منتقلم کردند. آن موقع مدرسه بیرون از آسایشگاه میرفتم و امتحانات را در مدرسه پشت سر گذاشتم. بعد راهنمایی و دبیرستان را خواندم.» فاطمه دختر بااستعدادی است و خیلی زود در کنکور رتبه خوبی میآورد و دانشگاهی میشود: «سال91 در دانشگاه دولتی الزهرا در رشته نقاشی در دوره کاردانی پذیرش شدم و بدون فاصله برای کنکور کارشناسی هم شرکت کردم و رتبه لازم را کسب کردم.» علاقه زیاد فاطمه و انگیزهاش برای موفق شدن باعث شده بود او خودش را با شاگرد اولها مقایسه کند، با آنها دوست شود و همپای آنها در موفقیت پیش برود: «آن روزها همه زندگیام نقاشی بود و دائم در حال تمرین بودم.» بعد از اینکه فاطمه فارغالتحصیل میشود، چون مستقل شده است از بخش آموزش به بخش عمومی برمیگردد. مسئولان آسایشگاه معتقدند الان فاطمه مستقل شده است و میتواند هر چیزی که میخواهد از مسئولان طلب کند.
خانه دومم فیاضبخش است
حالا فاطمه آخر هر هفته به خانه برادرش میرود و با خانوادهاش دیدار میکند. فیاضبخش خانه دومش است و پله موفقیتش. بعد از دانشگاه نقاشیهایش هم حرفهایتر شده است. دلش میخواهد اینجای صحبتمان تشکر کند از همه کسانی که او را کمک کردند؛ خانوادهاش، مسئولان آسایشگاه و یاور مهربانی که در دورهای از زندگیاش در آسایشگاه خیلی کمکش کرد. فاطمه میگوید: «او نقاش بود. به من ایده میداد و وسایل کارم را تهیه میکرد. او یاور خیلی از بچههای آسایشگاه بود و هوای من را هم خیلی داشت.»
دومین نمایشگاه فاطمه در رادین پر استقبال است
حالا فاطمه هرروز که میگذرد برنامهریزیاش را در ذهنش دارد تا به یکی از مهمترین اهدافش که جهانی شدن هنرش است نزدیک شود. او سال گذشته نمایشگاهی با عنوان رنگ زندگی داشت و امسال هم با حمایت کامل آسایشگاه، نمایشگاه دومش را در نگارخانه رادین در حامد جنوبی12 دایر کرده است و میگوید در راستای رسیدن به اهدافش و معرفی هنرش به مردم دنیا یکی از هدفگذاریهای کوچکش همین دایر کردن نمایشگاه آثارش است. همه در آسایشگاه میدانند وقتی قدمی برای فاطمه بردارند راه دوری نمیرود. او با همان قدمها تلاشش برای رسیدن به موفقیت را بیشتر میکند و اینگونه قدرشناسی میکند. متولیهای آسایشگاه از داشتن دختری مانند فاطمه سربلندند. فاطمه میگوید: «مسئولان آسایشگاه گفتهاند تمام درآمد فروش آثارم در نمایشگاه برای خودم است و تابلوهایی که فروخته میشوند درآمد حاصل از فروشش، نه سودش، متعلق به خودم است.»
فاطمه حرفهایش را از حس خوبی که همراهی و مهربانیهای خدا همیشه به او میدهد ادامه میدهد: «شب اول نمایشگاه خیلی خلوت بود. تصور میکردم قرار است همه چیز همینطوری بماند. صدایی دلم را محکم میکرد. میگفت شلوغ میشود. همین هم شد. ساعتی بعد اینقدر سرم شلوغ شد که باورش سخت بود. میهمانان بسیاری آمدند. میهمان هنردوست ایتالیایی داشتم که وقتی از جهانی شدن هنرم گفتم، گفت به زودی این اتفاق میافتد.»
میخواهم جهانی شوم
این روزهای من خیلی قشنگ میگذرد. از صبح تا ظهر در کارگاه هستم. بعدش هم به اتاقم میروم. خدا همه ساعتهایم را پر کرده است. هر روز به من چیزهای جدید یاد میدهد. او حس خوبی به من میدهد. به من یاد میدهد که کی هستم و چی هستم و هدفهایم در زندگی چه چیزهایی است. حالا هدفم در زندگی این است که برای پدر و مادرم خانه بخرم و بروم خارج و نقاشیهایم جهانی شود. بعد از نقاشی دوست دارم سراغ بازیگری بروم. دوست دارم به تلویزیون بروم. خیلی وقتها نقشهای بازیگرهای فیلمها را با خودم تمرین کردهام. گاهی میروم در قالب نقش آنها. این را که خودشان نیستند و جای دیگری نقش بازی میکنند را دوست دارم.