بابت کاری گذرم به بوستان بسیج میافتد. معمولا گاهی اینطور میشود. اینجاصبحهای پاییزی متفاوتی دارد. پارک بزرگ، خلوت و سبز است؛ از بوستانهایی که همه جایش نیمکت و صندلی است و آدم دلش میخواهد روی یکی از آنها ساعتها بنشیند و حظ هوا را ببرد.
صبح و سردی هوا مانع نشده است که پیرمردها بیرون نباشند. عصازنان خودشان را به هم رساندهاند تا گپزدن هر روزشان را ادامه دهند. هر قدر و هر اندازه از گرانی و وضعیت سخت زندگی و نامهربانی روزگار بگویند برایشان تکراری نمیشود.
آنهایی که شلوارشان را تا زیر سینه بالا کشیدهاند و قشنگترین حرفهایشان به گذشتههای زندگی برمیگردد که گویا هیچ ملالی همراهشان نبوده است، انگار سختی و رنج متعلق روزگار امروز است و گذشته خوب و شیرین و بهیاد ماندنی تمام شده است. چشمبهچشمشان که میشوی، خیلی گرم احوالپرسی میکنند و عجیب دوست داشتنیاند.
مادربزرگم همیشه میگفت حرف آنها را که چند پیراهن بیشتر از تو پاره کردهاند آویزه گوشت کن، فارغ از اینکه قبولشان داری یا نه؟!
آن روزها نمیدانستم چند پیراهن بیشتر پاره کردن، یعنی رفتن قدمبهقدم زندگی با پای خود، یعنی جنگیدن و لمس کردن لحظهبهلحظه و روزبهروز، یعنی اندوختهای را یکجا به دست میآوری که قیمتش از دست دادن بهترین روزهای زندگیات است.
آنها چند هزار بار دنیا را بیشتر از من دیدهاند، چندین و چند طلوع و غروب خورشید را، رنج از دست دادنها را، شعف و شادی رسیدنها را.
آدمهایی که گریز از میانبرها را بهتر از من میدانند؛ اینکه کدام راه برای رسیدن هموارتر است.
ساعتها میتوانند شفاف و ساده و واقعی، درباره رنجهای سترگ و راههای عبور از آن حرف بزنند. آنقدر که وقتی تجربهاش میکنی، انگار یکبار طعم آن را چشیدهای. فرقی نمیکند بزرگ باشی یا کوچک، در مرحلهای از زندگی مجذوب چیزی میشوی که نامش تجربه است و عجیب به کار روزهایت میآید.
بیشتر از قبل دلم میخواست با کسانی معاشرت کنم که چندین و چند پیراهن از من بیشتر پاره کردهاند و وقت حرف زدن لبخند پدرانهای میزنند. شاید نحیف و لاغر باشند و بعضیهایشان سالخورده، خموده و پیر که حتی رمقی برای ایستادن نداشته باشند، اما با همه یکلاقبایی، مثل کوه تکیهگاه هستند. حس میکنی وجودشان چقدر برایت امن است، حتی اگر کاری از دستشان ساخته نباشد. همین که کنارت باشند، همین که دورا دور هوایت را داشته باشند، همین که وقت خستگی به اندازه خوردن یک لیوان چای داغ حالواحوالشان را بپرسی، خودش لطف بزرگی است.
حاضرم از همین حالا نگاه سنگین و رنگین و با ابهت و حتی نوع حرف زدن آنها را جلو آینه تمرین کنم که بخواهم در آینده نه چندان دور به کارشان بگیرم، اما یک چیز این وسط لنگ میزند.
باید زمان بگذرد. این شکلگیری زمان میخواهد. حس کردن جای خالی عزیزان، حسرت دیدنها، شکستنها، بلند شدنها و راه افتادنها به حرف نمیشود. باید لحظهلحظهاش را با پوست و گوشت و استخوان لمس کنی. راست گفتهاند باید پیراهن پاره کنی نه یکی نه دوتا و... .