متین نیشابوری - نمی خواستم بچه هایم زیر دست نامادری بزرگ بشوند. برای همین یک عمر سوختم و ساختم و اجازه ندادم دیگران سر از راز زندگی ام در بیاورند. تمام دنیا و آینده ام را در بزرگ کردن دو بچه ام می دیدم. یک عمر در کنار مردی زندگی کردم که برج زهرمار بود و حسرت یک جمله عاشقانه و نگاه محبت آمیز را بر دلم گذاشت.
اعصابش به هم ریخته بود و سر کوچک ترین بهانه ای جلوی بچه هایم مرا به باد ناسزا و توهین می گرفت و اگر می خواستم یک کلمه حرف بزنم ...
چند سالی از ازدواجم گذشت . شوهر بی مسئولیتم یک در میان سرکار می رفت. مجبور شدم در یک کارگاه تولیدی مشغول کار شوم. هر روز سر و کله صاحبخانه پیدا می شد و سر و صدا راه می انداخت که چرا اجاره خانه تان عقب افتاده است.
در این وضعیت پدرم و پدر همسرم برایمان یک خانه نقلی در حاشیه شهر خریدند تا از شر مشکلات و بداخلاقی های صاحبخانه راحت شویم.
بعد از آنکه خانه دار شدیم نشستم و خیلی دوستانه با شوهرم حرف زدم. گفتم بیا با همت و کار و تلاش برای ساختن آ ینده مان تلاش کنیم. اما او سرش را تکان داد و گفت: « پدرانمان وظیفه شان را انجام داده اند و باید بیشتر از این به ما کمک می کردند و ...»
حرف زدن با او فایده ای نداشت ، بلند پرواز بود و تنبل و زیاده خواه . راه می رفت و خودش را با دیگران مقایسه می کرد.
با تمام بداخلاقی هایش ساختم. در تمام این سال ها حتی به خانواده ام نگفته بودم این مرد بی مسئولیت چقدر به من توهین کرده و عذابم داده است. نگفتم چه شب ها که تا دیر وقت سفره شام را نگه می داشتم تا از خوشگذرانی با دوستان بی سرو پایش برگردد و خیلی از شب ها اصلا نمی آمد.
بعضی وقت ها خسته می شدم و درباره کارهایش از او توضیح می خواستم. برای آنکه نتوانم چیزی بگویم برخورد غضبناکی می کرد و این اخلاق و رفتارش را تا جایی ادامه داد که پسرم از ما فاصله گرفت. او جوانی بود که در برابر پدرش می ایستاد و به من بی احترامی می کرد.
روزی که فهمیدم پسرم معتاد شده است دنیا روی سرم خراب شد . هر چه تلاش کردم از این منجلاب نجاتش بدهم فایده ای نداشت. این روزگار تلخ نتیجه ازدواج غلطی بود که با زور و اجبار پدرم ناچار شده بودم تن به آن بدهم.
من با تمام بدبختی ها کنار می آ مدم اما اخلاق و رفتار شوهرم مرا ذره ذره آ ب می کرد . چند وقت قبل هم فهمیدم به طور مخفیانه با خانمی ازدواج موقت کرده است . با خودم گفتم اگر حرفی بزنم و کسی از این ماجرا بویی ببرد شخصیت خودم و بچه هایم بیشتر از این خرد می شود. خودخوری کردم و دم نزدم اما روزی که فهمیدم هوویم آ مده و از همسایه ها در مورد من تحقیقات کرده است دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم.
ردش را زدم و وقتی او دوباره آ مده بود راهش را سد کردم و با هم جرو بحث کردیم. دعوای ما بالا گرفت و او در حضور همسایه ها گفت بدبخت بیچاره ، شوهرت از تو راضی نیست چون از روز اول دوستت نداشته است.
با سرافکندگی به خانه برگشتم. غروب شوهرم با عصبانیت به خانه برگشت و با من درگیر شد که چرا با هوویم درگیر شده ام و حالا به خاطر آنکه دهانش را ببندد باید عقدشان را رسمی کنند.
دیگر تاب و تحمل این شرایط را نداشتم دست دخترم را گرفتم و به خانه پدرم رفتم. یک هفته از او بی خبر بودم تا این که آ مد و برای اولین بار در طول زندگی مشترکمان به زبان آ ورد اشتباه کرده است. می گفت خودش هم در شر این زن مانده و می خواهد به این رابطه پایان بدهد . حتی چند بار هم حق سکوت و پولی به او داده و دست آ خر با ضرب و شتم برادران او روبه رو شده است.
خوشبختانه این ماجرا بعد از کلی کشمکش ختم به خیر شد، شوهرم نیز به خودش آ مده و می خواهد زندگی اش را اصلاح کند . امیدوارم مشکلی پیش نیاید .