-جستوجو که میکنم: «پاکبان» واژهیاب یک فهرست پرطمطراق از یک اسم با معانی و پسوندهای مختلف در کتب مختلف را جلو من قطار نمیکند که بتوانم انتخاب کنم! پایین کلمه مظلوم پاکبان فقط مینویسد: رفتگر! آنهم بینشان واز طرف کاربر اضافه شده است. غربت نهفته در دلِ این جستوجو مصداقِ یک جارو به دست معمولی است که باید دنبال ما بدود تا ببیند کجا فرهنگهایمان را ریخت و پاش کردهایم و بر زمین ریختهایم نیازی به طول و تفسیر ندارد! در فرهنگ لغتهای معین و دهخدا و عمید که هر کدام چندین مجلّد است و هزاران واژه در آن نهفته است جایی برای نام آبرومند آنها نیست! از کلمات رکیک که خودشان را همه جا میچپانند تا کلمات بی سر و ته زپرتیطور به شمار آمدهاند اما روی اسم آنها مکث معنادار فرهنگ لغتها انگار شرمِ حضور دارد که نیست...
-بارها به بهانههای مختلف به سراغ کسانی رفتم که لباس نارنجیشان حریم قدسی جهاد را در دلت استوار میکند. حالا یک بار جهاد برای جان است و یک بار برای نان! لباسی که شاید به ظاهر آلوده است اما در دلش مبرا از رانت، بزه و اختلاس و خیانت است!
-یاد پیرمرد مهربان کوچههای صارمی بخیر که باید خودش را ساعت دو شب به خیابانهای خلوت کنار جاده میرساند تا به کوچههای تاریک محلِ کارش بیاید. پیرمردی که وقتی سوار اتوبوس میشد در گرمای نرم آفتاب دم صبح خوابش میبرد و همسایهها رضایت خاطرشان را با سلامهای گرم در یک محله سرد به او پیشکش میکردند! یا مردی که انگار طلاهای گمشده حریمِ ایمن دستانش را از ناپاکان خوب میشناختند و هر بار اشیای یافته را تحویل داده بود و باور داشت: مال مردم، مالِ مردم است. یا آن یکی که خدمت در حریم رضوی را در شبهای منتهی به عزاداری جزو سعادتها و طلبیدهشدنهایش میدانست و شادمانیاش را از اینکه شیفت حرم در شام شهادت حضرت نصیبش شده بود نمیتوانست پنهان کند! حتی یاد پاکبان امینائی افتادم. مردی که حینِ کار از دیواره کال سقوط کرده و کُما او را به جدالی تعلیقی میان مرگ و زندگی میبرد... هم او که همسرش شب به شب با آیتالکرسی او را راهی میکرد تا نکند پیادهروی شبانهاش تا محل خدمتش حادثههای پنهانِ شب را روی فیلم زندگی او ظاهر کند. که کرد...
-با این احوال نمیدانم چرا حادثه و اتفاق که شرارت نهفته وجودش انگار جرقههای تندتری برای آدمهای سر به راه دارد این نارنجیپوشان را بهتر میشناسد .
هر چند وقت یک بار بشوند تیتر روزنامهها! تنها زمانی شانس نامدار شدن بر آنها میتابد که حادثه در کمین حیاتِ ساکت آنها دندان تیز میکند. یک روز اتومبیلی در حاشیه بولوار خزان نارنجیپوش میشود تا در صدر اخبار قرار بگیرد و بار دیگر خبری دیگر! اخبار تکراری برخورد رانندهها با پاکبانها انگار خط پایان ندارد. اما انگار لازم بود تنوع در حادثه ایجاد شود که امروز جان دیگری فدا شد تا صدای سکوت پاکبانها به فریاد در تیتر اخبار بدل شود. پاکبانی در ۶۵ سالگی در حین کار در نیمه شب پاییزی قربانی تعقیب و گریز پلیس با 2 سارق میشود! -حیف که پاکبانی درجه ندارد... وگرنه باید برای هر کدام از آنها سردوشی شرافت در نظر گرفت و مدالِ راست وجدانی به سینهشان چسباند. حیف که مظلومیت عقربه اندازهگیری ندارد تا ببینیم بیشتر آنها در ناحیه قرمز هستند ولی آلارم نمیدهند... مردانی صبرپیشه که گاهی حتی باید بیادبی مارکپوشان و گرانسواران را تحمل کنند و آخر برای برداشتن بیفرهنگی دیگران کمر خم کنند!