متین نیشابوری - مرحله سخت زندگیام تازه شروع شده، از اول مهر که پسرم وارد کلاس اول ابتدایی شده، سختیها دوچندان شده است. روز اول که او را به مدرسه بردم تنها سؤالی که آن روز ذهنش را مشغول کرده بود و پرسید این بود که چرا لباسهایش با بقیه همکلاسیهایش فرق دارد. در این باره سؤال کرد و به ناچار جواب دادم: «برایت سفارش دادهام که یک لباس با پارچه جنس خوب بدوزند.» پسر کوچولویم نفس عمیقی کشید، لبخندی زد و مثل همیشه وقتی آرزوهای کوچکش را نمیتوانستم برآورده کنم سرش را به نشانه تأیید تکان داد. لبخندی زد و به آن سوی حیاط مدرسه رو برگرداند تا اشک و دلتنگیهای مادرش را نبیند. انگار میفهمید در دلم چه غوغایی برپاست. حتی برگشت و گفت: «اصلا همین لباسهای خودم قشنگ و راحتتر هستند، من لباس مدرسه نمیخواهم.»
پسر کلاس اولیام در صف مدرسه هم کیفش را روی کفشهایش گذاشته بود. کفشهایش را تمیز شسته بودم، اما نمیخواست بچهها ببینند گوشه کفش کتانیاش را با نخ دوختهام.
پسرم آرزوهای قشنگی دارد. میگوید دوست دارم درس بخوانم تا وقتی بزرگ شدم پول داشته باشم و مادرم را به دکتر ببرم، برایش لباسهای خوشگل و غذا و میوههای خوشمزه بخرم.
نگاه او به زندگی با بچههای هم سن خودش که خیلی از امکانات، وسایل بازی و تفریح و مسافرت و میهمانیهای دورهمی فامیلی دارند فرق میکند. او با درد و غم روزگار خو گرفته و معنا و مفهوم قناعت و شکرگزاری به درگاه خدا را خوب میفهمد. او سرزبانی و شیرین گاهی از آرزوهایش حرف میزند.
شبهایی که غذا کم است و بهانه میآورم که اشتها ندارم، میگوید بیا هواپیما بازی کنیم. لقمهای در دهان خودش میگذارد و لقمه دیگر را مثل حرکت یک هواپیما به سمت دهان من میبرد. بیتردید شرایط و موقعیت را خوب درک میکند و نمیخواهد چیزی به رویم بیاورد که مبادا غرورم خرد بشود.
خدا را شکر میکنم. چند روز از آغاز سال تحصیلی بیشتر نگذشته بود که یکی از همسایهها با خرید لباس مدرسه آرزوی پسرکم را برآورده کرد .از خوشحالی در پوست خودش نمیگنجید. حالا هر روز از مدرسه که برمیگردد لباسهایش را در میآورد، تا میزند و در کمدش میگذارد تا چروک نشوند.
بخش قبلی زندگیام از زمان ازدواجم آغاز شد. چند سال قبل ازدواج کردم و با عشق و علاقه پا به خانه شوهر گذاشتم و برای ساختن زندگیمان از خیلی خواستههایم گذشتم و با قناعت کنار شوهرم بودم. ما صاحب یک بچه شدیم و همه چیز داشت خوب پیش میرفت که درگیر یک بیماری شدم. ضعف جسمی و بیتفاوتی همسرم در مورد درمانم باعث شد حالم روز به روز بدتر شود. یک حادثه تصادف هم قوز بالای قوز شد تا بیماری در وجودم ریشه بدواند.
بعد از آن حادثه لعنتی که به دلیل یک لحظه غفلت شوهرم در رانندگی رخ داد شریک زندگیام تغییر کرد. میگفت جوان است و هزار امید و آرزو دارد. نمیخواستم وبال گردنش باشم. کاری به کارش نداشتم. مرا با یک بچه تنها گذاشت و رفت. بلاتکلیف بودم و نمیدانستم چهکار کنم. بالأخره آمد و طلاقم داد. من ماندم با پسرم و یک دنیا آرزوهای قشنگ.
به پیشنهاد مادر پیرم که از روز اول با این ازدواج موافق نبود، از شهرمان به مشهد آمدیم. در تمام این سالها هیچ وقت امید و توکلم را از دست ندادهام. شوهرم که زن دیگری گرفته بود گاهی میآمد و از پسرمان سر میزد. اما عمرش به دنیا نبود، بیمار شد و فوت کرد.
من و مادرم یک سری کارهای خانگی انجام میدهیم و خرج زندگیمان را در میآوریم. خوشبختانه بیماریام بهتر شده است. امسال که پسرم را به مدرسه فرستادم هزینههایمان بیشتر شد. این بچه ذوق و شوق زیادی برای درس خواندن دارد اما میترسم مجبور شوم یک سال او را از مدرسه بگیرم. وجود او به من انرژی و امید میدهد. وقتی او را دارم احساس میکنمکه یک مرد پشت سرم ایستاده است.
من برای آبروی خودم و خانوادهام خیلی ارزش و احترام قائل هستم. تا حالا هم دست نیاز به سمت هیچکس دراز نکردهام چون معتقدم خدای بزرگ روزیرسان است.
این سرنوشتم بوده و ناشکری نمیکنم. اما اگر به نصیحت مادرم در زمان ازدواجم گوش میکردم اینطور نمیشد. خدا بیامرزد شوهرم را، اگر بیماری و شرایط من برایش پیش میآمد هیچ وقت روی احساسات و دلشکستهاش پا نمیگذاشتم و لحظهای اجازه نمیدادم تنها بماند. وقتی شنیدم بیمار شده به همسرش زنگ زدم و دلداریاش دادم. شوهرم فقط گریه میکرد. گفتم که او را بخشیدهام حالا برایش دعا میخوانم. امیدوارم خدا هوای همسر و فرزندش را هم داشته باشد.