این روزها جلسات شورای اجتماعی محلات در هر محله با قوت بیشتری در حال برگزاری است.
البته منظورم از قوت، بیشتر کمیت است تا کیفیت. معمولا پس از پایان هر جلسه متصدیها گله میکنند که چرا اعضا در جلسات شورای اجتماعی محلات بهطور منظم شرکت نمیکنند؟
حرفی نیست. باید شرکت کنند! اما کاش بهجای این همه تأکید روی شرکتکردن چگونگی این مشارکت هم این میان مسئله بود. چگونه دیدن، تحلیلکردن و مطالبه داشتن.
غالبا در این جلسات در خود مچاله میشوم و حرفی نمیزنم. گوشی موبایل را میگذارم یک گوشه تابهحال خود گفتوگوها را ضبط کند و حتی قلمم هم روی کاغذ پیش رویم نمیچرخد. گوش میدهم و فقط گوش میدهم و بیشتر و بیشتر در خود مچاله میشوم و غمگین. با خودم فکر میکنم که اعضای حاضر در جلسه، افرادی که حالا نماینده مردم هستند و تأثیرگذار در راستای پیشرفت یک محله، در عمرشان چند کتاب خواندهاند و چقدر فیلم خوب دیدهاند؟ شاید الان با خودتان بگویید که جلسات شورای اجتماعی محلات چه ربطی دارد به کتاب خواندن و فیلم دیدن و این دست کارها؟! اما من فکر میکنم که ربط دارد، آن هم یک ربط مستقیم مستقیم مستقیم.
اصلا همین ورودی است که خروجی را تعیین میکند. همین بیشتر دیدن و خواندن است که درون آدمها را وسیع میکند و دغدغههایشان را عمیق. چه چیز به اندازه آگاهی و کتاب برای یک محله و درنهایت یک جامعه نیاز است؟ به نظر من هیچ چیز.
اگر پیش از این کتاب (بادبادک باز) یا (هزاران خورشید تابان) را خوانده باشیم نظرمان در این جلسات درباره انبوه افغانستانیهای ساکن در محله چقدر متفاوت است؟ خیلی!
اگر فیلم (لیست شیندلر ) را دیده باشیم حالا میتوانیم دیکتاتورهای کوچکی باشیم که فقط بهزعم خود برای افراد یک محله نسخه بپیچیم؟ هرگز! آدمهایی که به خالیهای درونشان پی نبردهاند چطور میتوانند خالیهای یک محله و درنهایت شهر و کشورشان را پر کنند؟ آدمهایی که به اندازه کافی ندیده باشند، نخوانده باشند و نشنیده باشند چطور میتوانند با کفشهای دیگران روی زمین قدم بگذارند و از چند بعد متفاوت مسائل را در نظر بگیرند؟ مقدمه منعطفشدن، پذیرابودن و جهانشمول دیدن همین مطالعه و آگاهی است.
چیزی که امروز جای خالیاش در هر جمعی احساس میشود. جلسات شورای اجتماعی محلات هم از آن مستثنا نیست. این عمق نگاه ماست که محله ما را میسازد، عمقی که میتواند به قدر یک برکه باریک باشد یا یک اقیانوس وسیع...