تلخترین لحظههایی که میهمانی داشتیم لحظهای بود که پدر و مادر بچههای میهمان آنها را از وسط خالهبازی و قایم باشک و اسم وفامیل ما صدا میزدند و اعلام میکردند وقت رفتن است. رفتن میهمانها و تمام شدن میهمانی با اینکه میدانستیم همیشه دفعه بعدی هم وجود دارد غمانگیزترین لحظه میهمانی بود، حتی غمانگیزتر از وقتی که خودمان قرار بود از میهمانی برگردیم و خب این علتهای زیادی داشت. میزبان بودن داستان دیگری دارد، در ثانی رفتن همیشه راحتتر از ماندن است. آنکه مانده میماند با غم بشقابهای خالی و با غم جای خالی میهمانها...
امروز برایم از همان روز و شبهاست، از همان شبهایی که از نیمه گذشته و بابای میهمانمان دخترش را صدا میزند و اعلام میکند وقت رفتن رسیده است.
امروز هر چه زائر و مسافر پیاده و سواره که آمده آرام آرام بار و بنهاش را جمع میکند و میرود و ما میمانیم و صاحب خانه و غم بشقابهای خالی و جای خالی میهمانها...
البته که سفره، ولی نعمت این شهر همیشه پهن است و میهمانها همیشه در رفتو آمد، اما ایام پایانی ماه صفر برای ما مشهدیها که میزبان زائران هشتمین اختر تابناک آسمان امامتیم معنای دیگری دارد.
همین دیروز از هر مسیری که به سمت حرم راه میافتادی سیل جمعیتی را میدیدی که از صبح زود راه افتادند به سمت حرم، ایستگاههای صلواتی متعدد که با هر چه از دستشان بر میآمد از زائران پذیرایی میکردند و البته همه هم مشهدی نبودند، چون این میهمانی فقط برای ما نیست، اینجا هر کس که بخواهد میزبان است...
امروز، اما شهر آرام آرام چهرهاش را تغییر میدهد، ایستگاههای صلواتی آرام آرام از شهر و جادههای منتهی به مشهد جمع میشود و این تصویر غریب را به رسم هر سال باز هم برای ما میسازد.
باز ما میمانیم و صاحب این خانه، خوش ماندنی است این ماندن و ما نیک میدانیم که در این آمد و شد رفتن برای شما سختتر است، اما چه کنیم... دلمان تنگ میشود، برای ترک و تاولهای پاهای مبارکتان، برای خستگی و گرفتگی تنتان، برای آفتاب سوختگی و سرمازدگی پوست صورتتان، برای تک تک شکستگیهای دلتان، برای قطره قطره اشک چشمتان، برای تک تک بغضهایی که در راه مشهد قورت دادید، برای نوحههایی که تا برسید مشهد با خودتان زمزمه کردید، برای حال خوبی که به شهر آوردید، برای بنرهای ... کیلومتر تا حرم که برای شما نصب کردیم، برای شور و شوق خدمتی که در دل پیر و جوانهای این شهر کاشتید، دلمان برای این حال و هوا تنگ میشود، هنوز نرفتید از همین الان تنگ است، آغوش ما در مشهد همیشه به روی میهمانهای صاحب خانهمان باز است و ما همیشه دلتنگ شما خواهیم ماند...
چشممان به در است، تا باز بیایید و در کنار همه آن رنج سفری که با پاهای خسته و دلهای صاف و زلالتان تاب آوردید دوباره میهمان ما شوید، دوباره تن خستهتان را ماساژ دهیم، برایتان چای بریزیم، لباستان را وصله پینه کنیم و شما هم دل ما را...
برگردید که مشهدالرضا با وجود میهمانهای آقاست که محبوب است و شمایید که تا ابد برای ما حبیب خدا...