ایلیا موسایی -
پرده اول
دختری که داشت توی کوچه «نسترن» لِی لِی میکرد. تمام موهایش گُر گرفت و پیشانی اش با تکهای از صورتش سوخت. پوست هردو دستش از سوختگی پیر و چروکیده شده بود...
باراد و نیما سه روز تمام کلنجار رفته بودند که با این مرحله چه کار کنند. باراد گفته بود: «اگر انجامش ندیم باید تنبیه بشیم و معلوم نیست چی برای مجازاتمون انتخاب کنه» روز اول نیما گفته بود: «یکی از این دختر گداها رو پیدا میکنیم» و همین طور هم شد. عصر آنقدر گشته بودند که سر چهارراه یک دختربچه با لباسهای گل گلی و صورت کثیف پیدا کردند. دوتا پسربچه هم همراهش بودند که تنبک و دف میزدند. باراد بهشان گفت: «یه کیسه لباس داریم میخواین؟» دختر چشم هایش را تنگ کرد گفت: «ها» باراد گفت: «بیا دم خونه بگیر» دختر سرش به جویدن نخی گرم بود که از سرآستینش بیرون زده بود. یکی از پسرها با لهجه غلیظ خاصی چیزی به دختر گفت. باراد گفت: «فقط خودت بیا. لباسا زنونه ست» دختر یک صدایی مثل هُششش از خودش درآورد و به پسر همراهش تشر زد. بعد پسر دفش را بالا گرفت و با صدای بلند سر داد: «یا رب بده تو باران به حرمتِ...» دختر یک سیخ چوبی به دست داشت و دنبالشان راه افتاد. محله خلوت بود و فقط یک موتوری داشت با سروصدا سکوت محله را میشکافت. سر یک راه باریکه بن بست ایستادند. دختر ایستاد. هرکاری کردند حاضر نشد توی آن کوچه تنگ بیاید. همین شد که باراد لگدی پراند و گفت که گم شود.
دو روز بعد نیما تازه به این فکر کرد که باید موها را آتش بزنند. بعد رفت و توی خرت وپرتهای بالکن گشت و یک بطری کوچک آتش زا پیدا کرد که نصفه نیمه ژل آبی رنگی داشت.
صبح توی یکی از محلهها دختری را پیدا کردند که تنهایی بازی میکرد. یک حلقه رنگی انداخته بود دور کمرش و کش وقوس که میآمد حلقه میچرخید و یک شعر عجیب و غریب هم میخواند. کنار خانه یک عقب رفتگی بود. چیزی شبیه به یک حیاط کوچک که نردههای خاک گرفته قدیمی داشت. گیاهان باغچه چنان درهم و ژولیده بودند که معلوم بود سال هاست کسی به آنها سر نزده. اسم کوچه نسترن بود. آن را نشان کردند و عصر به سراغش رفتند.
محله خلوت بود. آنقدر ایستادند تا دختر بچه پیدایش شد. با گچ سفید روی آسفالت جلو خانه یک جدول کشید و تویش را با عددهای کج وکوله و اشتباه پر کرد. بعد شروع کرد به لِی لِی کردن. لباس راحتی گلدار تنش بود؛ که دامنش تا زانوهایش میرسید. موهای مجعد و کزدارش را با کشِ قرمز، بالای سرش جمع کرده بودند و مشخص بود کسی حوصله نداشته شانه اش بزند.
باراد جلو رفت. گفت: «می خوای به موهات از این ژلا بزنم صاف بشن؟» دختر گردنش را کج کرد و با چشمهای تنگ شده نگاهش کرد. گفت: «سااامااان از رو همه شون پرید» به سمت در خانه اشاره کرد. کسی نبود. فقط آن طرفتر همان نردههایی دیده میشدند که بوتههای تیره رنگِ بلند لابه لای آنها رشد کرده بودند. باراد گفت: «خودم هم زده ام. ببین موهام چقد خوب شده»
«مهتابو با خودش برده اونجا قایم کرده، چون با خودکار رو صورتش نوشتم» و با جفت پاهایش پرید روی خانه بعدی که تک بود.
باراد گفت: «بریم دنبالش بگردیم» به سمت عقب نشینی خانه قدیمی رفت و کنار نردهها ایستاد. بعد یک آبنبات چوبی بیرون آورد.
نیما دست به جیب عقبتر نگهبانی میداد تا به وقتش فیلم بگیرد. باراد تمام سر دختربچه را آتش زا مالید. موهای کزه خورده دختر هالهای آبی رنگ گرفت. نیما گفت: «زود باش» گوشی را گرفت سمت آن ها. دختر گفت: «کیت کَت مو نداره» باراد فندک را بیرون آورد و گوجه کپل موها را آتش زد. دختربچه دو قدم رفت جلو و یکباره جیغ زد. یک مرد میان سال پشت سر نیما پیدایش شد. داد زد: «چیکار میکنید؟» گوشی را از دست نیما قاپید. دختربچه روی زمین دراز کشیده بود و زنجموره میکرد. یکی از پنجرهها باز شد. نیما تا به خودش بجنبد، باراد یک چاقوی شکاری را بیرون کشید و بدون هیچ حرفی توی صورت مرد فرو کرد. گوشی را از زمین برداشت و با تمام توان دویدند...
یک محله بالاتر سوار ماشینی شدند و تا آن سر شهر جایی دور از خانه هاشان پیاده شدند. نیما مضطرب بود. وسط نفس زدن هایش داد زد: «چیکار کردی؟» باراد لکه خیس روی شلوار نیما را دید. روبه روی نیما ایستاد. صورتش چنان نزدیک بود که نفس هایش را توی صورت نیما بیرون میداد. گفت: «با شلوار خیس دیگه نمیشه لاف بزنی؟... چی با خودت فکر کردی» ...
مادر
مادر توی آشپزخانه نشسته بود و به این فکر میکرد که دیروز تولدش بوده، اما هیچ کس تا الان چیزی نگفته. تازه روز تولدش را از پیامکی فهمیده بود که ایرانسل برایش فرستاده. حالا چند روز میشد که باراد به خانه شان نیامده بود و نیما هم کز کرده بود توی اتاق خودش. خبری هم از صدای موسیقی بلند نبود.
پدر که از سر کار آمد مثل همیشه روی مبلها جا خوش کرد و روزنامه را گرفت دستش. مادر گفت: «امشب بریم بیرون؟»
به جای جواب، روزنامه ورق خورد.