چند شب پیش، فیلم تئاتر «مرد بالشی» را دیدم که کاری از محمد یعقوبی و آیدا کیخایی است، براساس نمایشنامهای از مارتین مکدونا: پس از وقوع چند قتل، پلیس آقای کاتوریان را که درکنار کار اصلیاش داستانکوتاه هم مینویسد، دستگیر میکند، برای اینکه قتلهای روی داده شباهت کاملی به قتلهای داستانهای او دارند. پس از بازجویی، سرانجام معلوم میشود که کاتوریان نقشی در قتلها نداشته است، اما او بازهم باید تاوان بدهد؛ زیرا «به یک معنا» خون همه آن مقتولان بهگردن این نویسنده است. نمیدانم ماجرای جنایت خیابان «گاندی» را میدانید یا نه؟ سال ۷۵، پسر و دختری شانزدهساله که «شاهرخ» و «سمیه» نام داشتند، متأثر از فیلم «قاتلان بالفطره» و گونههای «هویمتال» و «رپ» در موسیقی، دست به جنایتی فجیع زدند که هنوز هم نقل محافل و مجالس است. اگر بخواهیم مثل آقای توپولسکی، کارآگاه نمایشنامه مکدونا، قضاوت کنیم، باید از الیور استون و کوئنتین تارانتینو و وودی هارلسون و جولیت لوئیس، عوامل فیلم «قاتلان بالفطره» گرفته تا اعضای گروه «بلکسَبَث» و سیاهپوستان ساکن محله «برانکس» نیویورک، یعنی پیشگامان «هویمتال» و «رپ» را برای آن ماجرا محاکمه کنیم، البته اگر دستمان به ایشان برسد! اما ما از این کار عاجزیم و بنابراین مجبوریم به اقدامات دیگر و گاه بیفایده بسنده کنیم.
آقای توپولسکیِ «مرد بالشی» نماینده کسانی است که درک درستی از نسبت هنر با واقعیت ندارند و از اینرو راه مواجهه با هنرمند و اثر هنری را نمیدانند. آنها مثلا با اثر ادبی که محصول زبان است و در معرض سوءتعبیرهای بیشمار، طوری برخورد میکنند که گویی متنی زیستشناختی درباره «تکامل» است و گزارشی دقیق از یک پدیده عینی (بماند که حتی یک متن زیستشناختی هم «یک گزارش دقیق از یک پدیده عینی» نیست). شاید طی چند روز گذشته ماجرای کتابهای درسی ادبیات را شنیدهاید که نام فلان نویسنده یا شاعر را قلم گرفتهاند و بهمان شعر یا داستان را حذف کردهاند و.... یکی از مسئولان این امر در مصاحبهای گفته است: «کتابهای درسی جای معرفی اندیشه افراد و سهمخواهی فرد نیست. در این انتخاب، اصل بر انطباق متون نثر و نظم با موضوع و اهداف برنامه درسی ادبیات، رعایت سیر زمانی از گذشته تا به امروز و پرهیز از متون دارای اندیشههای جهتدار بوده است.»
واقعیت این است که حذفها به فراموشی صاحب اثر نمیانجامد، بلکه ما را از خوانش و درک درست بازمیدارد. نتیجه چنین کاری میشود پرورش مردمانی که بهموقع، آشنایی درستی با تاریخ و فرهنگ خودشان حاصل نکردهاند و این هولناک است! شاهعباس اول که دوران فرمانرواییاش دوران اوج سلسله صفوی بود، برای آنکه هیچ خدشهای به اقتدارش وارد نشود، هرکسی را که سرکشی میکرد یا حتی ممکن بود خیال شورش در سر بپروراند از دم تیغ گذراند و بدینترتیب سالها مقتدرانه حکومت کرد، اما همان سرکوبها مقدمه تضعیف و سرنگونی دودمان او را فراهم آورد و به وقایعی انجامید که همه کمابیش از آن باخبرند. عدهای کاسه داغتر از آش که امروز عهدهدار «آموزش» و «پرورش» فرزندان این سرزمیناند و چنین میکنند، نمیدانند که دارند شاخهای را که خود بر آن نشستهاند میبُرند و تیشه به ریشه خویش میزنند. آنها که قرار است در آینده عهدهدار امور این کشور شوند باید تصور جامعی از فرهنگ ما داشته باشند، باید هم خوبِ آن را دیده و شنیده و خوانده باشند و هم بد آن را، وگرنه شاهسلطانحسینوار در محدودهای کوچک اسیر خواهند شد و ایرانی ویرانه را برای آیندگان خود باقی خواهند گذاشت.