عبدالله مقدمی| در راهبندان بزرگراه درحال تخمه شکستن و حرصخوردن بودم که بچه چند لحظهای گریه و زاری و شماره یک و شماره دو را فراموش کرد و خیلی متفکرانه پرسید: «بابا! چرا این آهنهای بغل جاده را کجوکوله میسازند؟» نگاهی به کنار خیابان کردم و فهمیدم منظورش از آهن، گاردریل است. گفتم: «نه باباجان! کج نمیسازند. اولش صاف است اما بعدا ماشینها بهش میزنند و کج میشود.» گفت: «یعنی الان آن ماشینها چون پول ندارند، توی زنداناند؟!» چیزی نگفتم. دیدم اگر بچه به همان عملیات گریه و زاری مشغول باشد، بهصرفهتر است. خب من چه باید میگفتم؟ مثلا خوب بود میگفتم: «نهخیر. آن ماشینها کلی هم پول دارند اما الان توی پارکینگشان با وجدان راحت گرفتهاند و خوابیدهاند.»؟ آن وقت بچه برنمیگشت و نمیگفت: «پس چرا پول خرابکردن گاردریلها را ندادهاند؟» خب شما بفرمایید من چه میگفتم؟ آن وقت مجبور نبودم علیه بخشی از هموطنان بیانیه صادر کنم؟ تازه اینکه چیزی نیست. اگر به بچه رو داده بودم، میخواست درباره دستاندازهای پلاستیکی کندهشده، میل باتومیهای دربوداغان، نردههای شکسته و کلی چیزهای دیگر هم سؤال کند. میبینید که من تیزبازی درآوردم و همان ابتدای کار خودم را زدم به شوتبازی!
آخر نمیشود که بهخاطر اشتیاق یک بچه تازه ازپوشکجداشده، اعتبار و وجدان اجتماعی کلی آدم سی، چهل، پنجاه، شصت و حتی گاهی هفتاد و هشتادساله را زیر سؤال برد. بههرحال هرچه باشد بچه است و نمیفهمد که بعضیها وقتی هوس میکنند و میلهای پلاستیکی کنار خیابان را مثل حباب روی مشمع میترکانند، چقدر کیف میکنند. بهزودی خودش بزرگ میشود و میفهمد وقتی در عالم هپروت بزند به گاردریل و بعد بزند به چاک جاده، چقدر کیف دارد. حتی از لحظهای که آن گاردریل بدبخت جانش را نجات داد هم باحالتر است.