شاعر محله آبکوه از خاطراتش می‌گوید

آنچه دانستم نوشتم بهر خود

  • کد خبر: ۹۱۶۹
  • ۲۵ آبان ۱۳۹۸ - ۰۷:۲۸
آنچه دانستم نوشتم بهر خود
زمانی - زندگی انسان‌ها هرکدام داستانی دارد، چه خوب و چه بد، اما خاطراتی است که برخی افراد آن را در قالب نوشته یا سروده با دیگران به اشتراک می‌گذارند. سیدعباس حسینی، ساکن محله آبکوه، شاعری است که سعی کرده با شعر حرف‌ها و تجربیاتش را بیان کند. با او هم‌کلام شدیم تا از خاطرات خود و محله برایمان بگوید.

سفر به مشهد
شهریورماه سال ۱۳۱۸ در روستای سیدآباد نیشابور به دنیا آمدم. روستای ما کوچک بود، اما فیروزه‌های آن هنوز معروف است. آن زمان امکانات نبود و من فقط توانستم تا کلاس چهارم درس بخوانم. ضمن اینکه به مدت ۳ ماه نیز در مکتب قرآن آموختم. زیارت امام رضا (ع) مانند دیگر مردم برای من نیز ارزش زیادی داشت بنابراین در سال ۱۳۳۷ راهی مشهد شدم. به قصد زیارت به مشهد آمده بودم و در خیابان سعدی قدم می‌زدم که ناگاه من را به جرم اینکه باید به سربازی بروم، دستگیر کرده و به محلی در چهارراه نادری بردند. افسری که در آنجا بود پس از سؤال‌کردن درباره خانواده‌ام به من گفت هنوز یک سال برای خدمت فرصت دارم و اگر فردی ضامن من شود آزادم می‌کنند، اما من در مشهد غریب بودم و به همین دلیل رضایت کتبی خود را برای رفتن به سربازی اعلام کردم. در دوران سربازی میان ۱۲ هزار نفر به عنوان اولین تیرانداز انتخاب شده و در یک مسابقه در تهران و سپس اصفهان نیز موفق به کسب رتبه اول شدم. به همین دلیل در اصفهان درجه گروهبان سوم را به من اعطا کردند و در اصفهان ماندگار شدم. پس از پایان سربازی به سیدآباد رفتم و متوجه شدم پدرم به مشهد نقل مکان کرده و در محله آبکوه- سعدآباد ساکن شده است. من نیز به این محل عزیمت کردم.
محله سعدآباد به قلعه سعدآباد معروف بود و بهترین آب و هوای مشهد را داشت. جلوی در خانه ما قناتی به نام قنات سعدآباد وجود داشت. آب قنات به حدی بود که کودکان را آب می‌برد. قنات دیگری در محله وجود داشت که از زیر بازارگوهرشاد کنونی عبور می‌کرد و به آب سرده معروف بود. قنات دیگری که به سمت میدان سعدی می‌رفت، سناباد نام داشت و دیگری، کال قره‌خان نام داشت و قنات ملک‌آباد نیز در باغ ملک‌آباد بود. همچنین قناتی از احمدآباد عبور می‌کرد که به آن رکن‌آباد می‌گفتند.
این قنات از سمت ملک‎آباد شروع و به میدان تقی‌آباد ختم می‌شد و قنات دیگر به سلسبیل معروف بود که به حمام سلسبیل می‌رسید. قنات سعدآباد آن زمان از جای خانه مردم محل عبور می‌کرد و به همین دلیل ما از آن آبی نمی‌آشامیدیم بلکه آب خوردنی را از قنات سرده که دست‌نخورده بود برمی‌داشتیم. حدود سال ۴۵ و ۴۶ چاهی حفر شد که آب تمام قنات‌ها را خشک کرد. به خاطر دارم که آن زمان مردم آن را با خاک پر کردند طوری‌که از سازمان آب و شهرداری آمدند و به کار مردم ایراد گرفتند. در نتیجه رئیس سازمان آب به مردم قول داد که لوله‌کشی کند و سرانجام یک لوله با ۳ فشاری برای آن تعبیه کرده و مردم از آن استفاده می‌کردند.

طبع شاعری
او ادامه می‌دهد: برای کار هرجا که نیاز به کارگر داشت، کارگری می‌کردم. سختی زیادی کشیدم و از کارگری گرفته تا شوفربودن را انجام دادم. سال ۴۰ ازدواج کردم و در محله آبکوه خانه‌ای اجاره کردم. آن‌زمان خانه‌های شهر ارزان‌تر از این محل بود و من بعد‌ها توانستم خانه‌ای به قیمت ۱۵۰۰ تومان بخرم که چوبی بود و در زمان خودش خانه خوبی محسوب می‌شد. سال ۴۲ گواهی‌نامه گرفتم. به یاد دارم که گواهی‌نامه‌ام حاضر بود، اما باید ۳۰ تومان پول تمبر می‌دادم و نداشتم. به کاظم‌آباد رفته و به کارگرانی که در یک قنات کار می‌کردند پیشنهاد همکاری دادم. کار سختی بود و قدرت بدنی زیادی می‌خواست و آن‌ها هم استقبال کردند. یک هفته به صورت ۲ شیفت کار کردم و با پولی که به دست آوردم توانستم گواهی‌نامه‌ام را تحویل بگیرم.
ابتدا شوفر تاکسی بودم و سرانجام یک کامیون خریدم. در این راستا به کشور‌های خارجی سفر می‌کردم و بار می‌بردم. سال ۵۹ انجمن اسلامی کامیون‌داران را تشکیل دادم. هنگام سفر در جاده هر زمان که خوابم می‌گرفت شعر می‌سرودم و بلندبلند برای خود می‌خواندم. البته طبع شاعری در خون ما جریان داشت، زیرا پدرم نیز در روستایمان با لهجه آنجا شعر می‌سرود. از کودکی به خواندن کتاب علاقه‌مند بودم ضمن اینکه حافظه خوبی نیز داشتم. به همین دلیل اطلاعات زیادی در زمینه‌های مختلف داشتم. سال ۶۰ همسرم درگذشت و شعر‌هایی نیز برای او می‌سرودم.
آقای حسینی به یکی از مصرع‌های شعر خود اشاره می‌کند: «آنچه دانستم نوشتم بهر خود» و ادامه می‌دهد: سال ۷۳ تصمیم گرفتم شعرهایم را بنویسم و اقدام به این کار کردم تا اینکه سال ۸۹ نوشته‌هایم را به اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی بردم و مورد تأیید آن‌ها واقع شدم؛ بنابراین اولین کتاب من در سال ۸۹ به چاپ رسید و در سال ۹۵ موفق به چاپ دومین جلد کتاب خود شدم. شعر‌ها بیشتر طنز انتقادی و اعتقادی است. اکنون در حال نوشتن کتاب سوم هستم. این کتاب درباره مسائل مربوط به طب است. از آنجایی‌که درباره علم طب اطلاعات دارم آن‌ها را به شکل شعر می‌نویسم تا مردم ضمن خواندن شعر به اطلاعاتشان افزوده شود. علاوه‌براین می‌خواهم خاطراتم را نیز بنویسم تا ماندگار شود.
شاعر محله به گل‌کاری نیز علاقه خاصی دارد و گیاهان خانه‌اش چشم‌نوازی می‌کند. او دراین‌باره می‌گوید: ۵ سال پیش یکی از مستأجرانم از جاتلویزیونی خانه خوشش آمد و آن را با خود برد و در قبال آن به من نهال موز داد اکنون آن یک نهال ۴ تا شده است و برایش گلخانه‌ای هم درست کرده‌ام. همچنین یک درخت پیوند زده‌ام که ۱۷ رقم میوه دارد و قصد دارم چند مورد دیگر به آن پیوند بزنم.
گزارش خطا
ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.