داستان پلیسی

در سایه‌های شب (قسمت اول)

ایلیا موسایی -
یک
پسرجوان ولوم ضبط را چرخاند و صدای موسیقی بلند شد. دختری که کنارش نشسته بود گفت «کمش کن دیوونه... تو چطوری اینا رو گوش می‌دی؟!» پسر گفت «چی می‌گی؟ نمی‌شنوم» و پایش را بیشتر روی گاز فشار داد. پهنه شب ستاره‌باران بود و مسیر خاکی بیابان تهی از هر جنبنده‌ای. دختر داد زد «یواش‌تر کامران... ماشین بابام کاری‌اش بشه دیگه واقعا صداش درمیاد» پسر گفت «حواسم هست... ناسلامتی حرفه‌ای‌ام» آرنجش را تکیه داده بود به لبه شیشه سمتش و با دست دیگر روی فرمان همراه با موسیقی ضرب گرفته بود. بعد گفت «چطوریه که بهت گیر نمی‌ده تا این موقع شب کجا بودی ولی خاک روی ماشین دل‌خورشون می‌کنه» دستش را به حالت احترام توی هوا تکان داد. دختر یکی از دکمه‌های ضبط را زد و آهنگ عوض شد. گفت «هوووف... اینا همه‌شون عین همن که!...» بعد رو به پسر کرد و صورتش را مثل آدم‌های ناراحت جمع کرد. پسر گفت «ببخشید اساعه ادب شد سرکار علیه» یکهو اتاقک ماشین شروع کرد به لرزیدن و پسرک سریع پایش را روی گاز شل کرد و ماشین از سرعت افتاد. دختر جیغ کشیده بود و حالا دستش را روی دهانش گرفته بود. پسر گفت «نترس بابا... چندتا سنگ بود رفت زیر پامون» دختر گفت «دیوونه قلبم ریخت... حالا کجا داریم می‌ریم این همه از شهر دور شدیم؟» پسر به روبه‌رو اشاره کرد. در سیاهی شب که پر بود از خال‌های نقره‌ای ستاره‌ها، سایه سورمه‌ای رنگی شبیه به یک غول قوزکرده دیده می‌شد. گفت «دقیقا اونجا توی دل اون کوه قشنگ» دختر گفت «اینجا که خیلی ترسناکه... اصلا آدم دیده نمی‌شه» پسر گفت «همینش خوبه دیگه» خندید و یک چشمک زد.
دو
ستوان جوان گفت «نمی‌دونم اینا ساده‌ان یا دیوانه... واقعا چجوری اعتماد می‌کنن؟» سرگرد که سبیل جوگندمی کوتاهی داشت روی یک تخته‌سنگ نشست. گفت «بس‌که آدم رفته و اومده اینجا رو کلا به‌هم ریخته‌ان... کسی نیست بگه تو صحنه جرم نباید این‌طوری رژه برین» توی دستش یک پلاستیک کوچک بود که یک کلیپس گل‌دار کوچولو را توی آن گذاشته بودند. سرگرد پلاستیک را توی هوا تکان داد. گفت «حتما اینجا درگیری شده... یه‌سری رد روی خاک بود. آفتاب عصر تمام سنگ‌ها را طلایی کرده بود. ستوان جوان گفت «واقعا نمی‌دونم خانواده‌هاشون یعنی هیچی بهشون نمی‌گن؟» بعد خاطره‌ای تعریف کرد که تا زمان دانشجویی تنهایی به سفر نرفته بوده و اولین‌بار که سوار اتوبوس‌های ترمینال شده چقدر می‌ترسیده. از این بالا پهنه بزرگ بیابان قهوه‌ای‌رنگ بود درست به رنگ پوست شترها. سایه بوته‌ها این‌وقت روز روی خاک کش می‌آمد و آسمان خالی خالی تا انتها می‌رفت و آبی فیروزه‌ای‌اش رنگ می‌باخت و خاکستری می‌شد. دورتادور بیابان بود. جز پایین دامنه که به روستای کوچک کم‌جمعیتی می‌رسید.
سه
دختر گفت «خلاصه بهش گفتم یه شب هزار شب نمی‌شه... یه‌کم خودمو لوس کردم آخرش بله رو گرفتم» و بلند خندید. بعد گفت «با مهسا هماهنگم. بهش گفتم اگر زنگ زد و سراغ منو گرفت بگه همینجا تو اتاقه یا رفته سرویس. بعدش خبر بده که خودم بهش زنگ بزنم» پسر دستش را مشت کرد و شستش را نشان داد. گفت «ایول سناریو... بیگ لایک داری»
چهار
سرگرد با پایش سنگریزه‌ها را کنار زد. گفت «روز اول دیدم هفت‌هشتا کارگر داشتن پای کوه کار می‌کردن» ستوان دست‌هایش را روی یک سنگ بزرگ ستون کرده بود تا بتواند آن پایین را نگاه کند. گفت «آره داشتن پله سنگی می‌زدن تو مسیر قله...» بعد گفت «جناب سرگرد... بد نیست یه چرخی هم تو ده‌شون بزنیم» سرگرد نگاهی به ستوان انداخت. گفت «معلوم نیست این چندشب چی کشیده‌ان» ستوان گفت «معلومه جناب سرگرد، آخه اینم جاست برای تفریح؟! شما خودت اجازه می‌دی دخترت بیاد اینجا؟ اونم با یه پسر غریبه؟»
پنج
پسر گفت «چیزی که فراموش نکردی؟... مطمئنی همه‌چیزو آوردی؟» دختر داشت به آن‌سمت شیشه نگاه می‌کرد. جایی که هاله‌های نقره‌ای بوته‌ها در شب پیدا بود. گفت «یه‌چیزی دیدم تو اون درختچه‌ها تکون می‌خورد... از اون‌موقع هم مدام صدای زوزه میاد» پسر گفت «این‌قدر سوسول نباش بابا» دختر نگاهی به پسر انداخت «تو نمی‌ترسی؟ جک و جونور نمیاد تو کوه؟» پسر گفت «من هزاربار تا الان اومده‌ام. هنوزم زنده‌ام» و خندید. دختر گفت «با کی اومدی؟» پسر با دست به پیشانی خودش زد «تو رو خدا شروع نکن...»
شش
ستوان گوشی موبایل را توی جیبش سراند. گفت «کریمی بود... می‌گه ماشینو تو دره پشت ده پیدا کرده‌ان» سرگرد گفت «جسدی، بقایایی، چیزی؟» «نه هیچی فقط ماشین خالی بوده» ادامه دارد...

پربازدید
آخرین اخبار پربازدیدها چند رسانه ای عکس
Start Google Analytics Code <-- End Google Analytics Code -->