مرجان زارع کوهها بعضی وقتها دلشان تنگ میشود برای آدمها و سر و صدایشان، برای صدای خندههایشان. دلشان میخواهد آدمها مثل مورچه از سر و کولشان بالا بروند و تفریح کنند و بلندبلند آواز بخوانند. آن وقتهاست که دل سنگی کوهها پر از شادی میشود. آنقدر شاد میشوند که دلشان میخواهد مثل آدمها بلندبلند بخندند: قوه و قوه و قوه! درست مثل کوه سنگی قصّهی ما.
کوه سنگی نزدیک شهر بود. روز تعطیل آخر هفته، مردم گروه گروه می آمدند و دور و بر او و روی سر او می نشستند و تخمه می شکستند و چای دم می کردند و کلّی تفریح می کردند. کوه از سر و صدا و جیغ بچّه ها خوشحال بود و می خندید. آدم ها همه ی روز می گفتند و می خندیدند تا شب می شد. آن وقت، بار و بندیلشان را جمع می کردند و سوار خودرو هایشان می شدند و بوق و بوق، از کوه پایین می رفتند تا به خانه برگردند. آن وقت بود که کوه دوباره تنها می شد، ساکت و بدون خنده، بدون جیغ بچّه ها و بدون بوی خوراکی های خوشمزه. کوه منتظر می ماند تا دوباره روز تعطیل آخر هفته برسد تا دور و برش و روی سرش شلوغ شود. البتّه خیلی طول می کشید. خورشید باید 7 بار می آمد و می رفت و آسمان باید 7 بار روشن و تاریک می شد تا یک آخر هفته ی دیگر برسد. یک روز کوه با خودش گفت: «چرا این قدر صبر کنم آخر هفته برسد؟ اگر مردم نمی توانند وسط هفته به دیدن من بیایند، بهتر است من به دیدنشان بروم.» و این جوری شد که خودش را تکان داد و شروع به حرکت کرد و آهسته رفت و رفت تا نزدیک شهر رسید، نزدیک خیابان های شلوغ پر از آدم. آدم ها تا کوه را دیدند، شاد شدند و جیغ کشیدند و وسط روز و وسط هفته کارشان را تعطیل کردند و خوراکی هایشان را برداشتند و دست بچّه هایشان را گرفتند و راه افتادند سمت کوه. دور و بر کوه، روی سر کوه. کوه حسابی خندید و شاد شد بیشتر از همیشه. ساعت ها گذشتند و گذشتند تا شب رسید و مردم از دور و بر کوه و روی سر کوه پایین رفتند و به خانه هایشان برگشتند. کوه هم آهسته و آهسته راه افتاد تا به خانه اش برگردد و وقتی به خانه اش وسط دشت رسید، چشم هایش را بست و با شادی خوابید. از آن به بعد، کوه همیشه شاد بود، همیشه و همیشه، حتّی وسط هفته ها که کسی به دیدنش نمی آمد. خب، حالا هر وقت دلش برای آدم ها تنگ می شد، راه می افتاد و به دیدن آن ها می رفت. به همین راحتی! باور نمی کنید؟ کسی چه می داند؟! شاید یک روز کوه شهر شما هم راه بیفتد و به دیدن شما بیاید!