قرائتی از قرآن با قصه

مروری بر زندگی حجت‌الاسلام‌والمسلمین محسن قرائتی، نخستین رئیس سازمان نهضت سوادآموزی به بهانه چهل‌وپنجمین سالروز تأسیس این سازمان​

آزاده چشمه سنگی
نویسنده
بغض شکسته زکریا
علینقی‌خان نشسته بود جایی دورتر از جمعیت. سرش را تکیه داده بود به کنجی و داشت با تسبیح، رشته غصه‌هایش را یکی یکی بالا و پایین می‌کرد. آدم‌ها با لباس‌های احرام، لبیک‌گویان از کنارش عبور می‌کردند، او اما لبیک‌هایش را گفته بود. هفت دور گرد کعبه چرخیده بود و حالا نشسته بود گوشه‌ای. دل ویرانی داشت. ویران و مخروبه مثل تکیه‌هایی که خودش یک‌تنه توی کاشان آباد کرده بود و حالا کسی نبود دستی به غبار غصه‌هایش بکشد. موهای سرش داشت یکی‌در‌میان سفید می‌شد و هنوز اولادی نداشت که توی دکانش وسط بازار کاشان، مشغول بازی شود. مرد خوش‌نامی‌ بود. در خانه‌اش به روی تمام مردم شهر باز بود. سال‌ها می‌آمدند و می‌رفتند و مردم پای جلسات قرائت قرآن خانه‌اش می‌نشستند، اما کو اولادی که پیاله قند را بگیرد دستش و میان مهمانان دور بگرداند. غمگین بود و صدای شکستن دلش میان زمزمه حجاج گم می‌شد. همانجا‌، با همان حال استیصال، وقتی بغض امانش را بریده بود، انگار با دستان زکریای پیر دامن خدا را گرفته باشد گفت: «ای که گفتی بخوانیدم تا اجابتتان کنم! اگر به من فرزندی بدهی، نذر می‌کنم که به لطف و هدایت خودت، او را مبلغ قرآن و دینت کنم.» آن روز علینقی با پشت دست اشک‌هایش را پاک کرد، از جا بلند شد و همه چیز را به صاحب کعبه سپرد غافل از آنکه سوز دلش از میان طواف حاجیان بالا رفت و مدتی بعد مثل یازده قطره باران به دامنش نشست. محسن، اولین قطره بارانی بود که کویر آرزوهای علینقی را سبز کرد.

 

نذری که ادا شد
محسن هنوز توی قنداقه مادرش بود که با طنین جلسات قرائت قرآن خانه پدری به خواب می‌رفت و با صدای صلوات جمعیت از خواب بیدار می‌شد. علینقی نگاه به قدم نورسیده‌اش می‌انداخت و بعد سری به آسمان بالا می‌گرفت و برای چندمین بار به آن بالادستی یادآوری می‌کرد که زیر قولش نمی‌زند. محسن اما به سن درس و مدرسه که رسید، زیر بار طلبگی نرفت. می‌خواست برود دبیرستان. علینقی هرچه پدرانه سمت حوزه علمیه را نشانش داد، افاقه نکرد. آخرش هم حریفش نشد. محسن رفت مدرسه و یک روز وقتی با سروصورت زخمی‌ به خانه برگشت، تصمیم گرفت دیگر به دبیرستان برنگردد. با بچه‌های یاغی مدرسه نمی‌ساخت و انگار عدو سبب خیر شده بود. از فرداش، دفتردستکش را زد زیر بغل و رفت حوزه علمیه کاشان، پای درس آیت‌ا... صبوری. روزها توی حجره و کلاس‌های درس سر می‌کرد و شب‌ها مسئله‌آموز جلسات تفسیر شیخ علی نجفی بود. علینقی‌خان حالا یک نفس راحت بعد از چهارده سال می‌کشید. نذرش ادا شده بود و خیالش آسوده.

 

ظهر یک روز گرم در کاشان
نشسته بود گوشه حیاط مسجد. حالا دیگر شانزده سال از آن روزی که با سروصورت زخمی‌ به خانه آمد و گفت می‌خواهد برود حوزه، می‌گذشت. به رسم آخر هفته‌ها، از قم برگشته بود کاشان و حالا وقت نماز ظهر مثل کبوتری بغ کرده نشسته بود توی سایه‌ای کنار دیوار. چشم‌هایش آن روز، شبیه به چشم‌های علینقی بود وقتی بیست سال پیش از سر استیصال چشم دوخته بود به پرده کعبه. سرش لبریز از ایده‌های آموزشی و تبلیغی بود، اما بستری برای ارائه نداشت. داشت اصول تدریسش را توی سرش مرور می‌کرد که رشته افکارش با شیطنت چند پسربچه دور حوض وسط حیاط پاره شد. بچه‌ها بی‌هدف مشغول بازی بودند و در یک لحظه انگار ده نفر توی سر شیخ پچ‌پچه می‌کردند که؛ چه فرصتی از این بهتر! از جا بلند شد، رفت سراغ بچه‌ها و ایستاد میان حلقه هفت‌نفره‌شان. شروع کرد با همان زبان شیرین، یک روایت کوتاه را با چاشنی شوخی و مزاح، تعریف کردن. بچه‌ها تکان نمی‌خوردند. او اولین پامنبری‌هایش را پیدا کرده بود و خیال داشت با وعده روایت‌های شیرین‌تر، هفته بعد همین‌جا برگردد با این شرط که باید حلقه دوستانشان را بزرگ‌تر کنند. هفته‌ها آمد و رفت و محسن قرائتی درس‌های قرآن را از حیاط کوچک مسجدی در کاشان آغاز کرد. محفلی که خیلی زود آوازه‌اش به گوش اهالی رسانه رسید. تا جایی که رژیم دعوت کرد به تلویزیون بیاید، اما زیر بار نرفت. توی قاموسش نمی‌گنجید برای طاغوت قدمی‌ بردارد حتی در پوشش آموزه‌های اسلامی. هر چیزی به وقتش اتفاق می‌افتاد. آن‌چنان‌که پس از انقلاب اسلامی، به تأیید امام(ره) در قاب تلویزیون ظاهر شد.

 

78سال در مسیر نور
سال‌1358 بود که حضرت امام(ره) خیلی کوتاه و صریح به اهالی تلویزیون پیغام داد: «باید باشد!» منظور، محسن قرائتی بود. آن روزها میان مسئولان سازمان صداوسیما، هنوز از اهالی رژیم پهلوی بودند کسانی که فقط کراوات از دور گردنشان باز شده بود و قلبا میانه‌ای با حضور روحانیون در قاب تصویر نداشتند، اما حکم امام(ره)، واضح و قاطع بود. آن شیخ شیرین بیان کاشانی، حالا می‌توانست از تریبونی به وسعت تمام ایران، درس‌های قرآنی‌اش را با یک تخته سیاه کوچک آغاز کند. فرصتی که به درازای عمر انقلاب، قدمت یافت و حالا حلقه پامنبری‌هاش از آن هفت نوجوان توی مسجد به هزاران مخاطب مشتاق در شهرهای مختلف وسعت گرفته بود. سه سال بعد با حکم دیگری از امام(ره)، محسن قرائتی به ریاست سازمان نهضت سوادآموزی منصوب شد. مسئولیتی که به تشخیص رهبر کبیر انقلاب، شایسته طلبه‌ای چون او بود که سازوکارش را بر مبنای اصول قرآنی به پیش می‌برد، خلاق بود و می‌توانست با ایده‌های اجرایی خود، به پیشبرد اهداف نهضت سوادآموزی کمک کند. در سال‌1369نیز‌، هدایت ستاد اقامه نماز را عهده‌دار شد. سمتی که تا به امروز همچنان در آن مشغول به خدمت است. اما آنچه از همان سال‌های طلبگی تا امروز در زندگی محسن قرائتی اولویت تمام فعالیت‌هایش بوده، اهتمام به تفسیر قرآن بوده است. اشتیاق و پشتکاری که سرانجام در قالب 10جلد کتاب، از او به یادگار باقی ماند.

 

کتابی از تبار نور
«تفسیر نور»، عنوان مجموعه‌ای 10جلدی به همت حجت الاسلام‌والمسلمین محسن قرائتی است که پیام‌هایی از قرآن را با همان ادبیات ساده و روان و عامه‌پسند، برای استفاده عموم به رشته تحریر درآورده است. این تفسیر با پرداخت به تمام آیات قرآن کریم، با ارائه نکات کاربردی و اخلاقی، علاوه بر اثرگذاری در دل و جان مخاطب، قابلیت ترجمه آسان به تمام زبان‌های زنده دنیا را نیز دارد.

 

درس نماز
«قرآن و نماز»، مجموعه‌ای از آیات نماز برگرفته از تفسیر نور حجت‌الاسلام‌‌والمسلمین قرائتی است که با حذف نکات غیرمرتبط، مشخصا به تفسیر آیات با محوریت تأکید بر اقامه نماز می‌پردازد و در محورهایی نظیر آثار نماز، آداب نماز، اقامه نماز، حکم نماز و نمازگزاران، اوقات نماز، قبله و طهارت نکات کاربردی و آموزنده‌ای را به مخاطب ارائه می‌دهد.

پربازدید
آخرین اخبار پربازدیدها چند رسانه ای عکس
Start Google Analytics Code <-- End Google Analytics Code -->