درباره وطن آدم که جایی است در دل خاطره‌هایش

جغرافیای جان

حسن احمدی‌فرد
روزنامه نگار
 وطن آدم، بیشتر از آنکه جایی در جغرافیا باشد، ریسمانی است که آدم را متصل می‌کند به آن جغرافیا؛ چارمیخی است که کوبیده شده روی دست و بال آدم. نخ و سوزنی است که کوک زده آدم را به گوشه‌ای از قبای تاریخ. وطن آدم، جایی است در تاریخ و جغرافیا و خاطره‌هایش. وطن آدم، سرزمینی است مه‌آلود و دوست‌داشتنی در سرش، در دلش، در رگ‌های تنش. عشق خراسانم؛ عاشق نفس کشیدن در این هوای عارفانه تاریخی. همان‌قدر اما عشق جنوبم؛ عاشق قدم زدن در آب بی‌قیدی سرخوشانه. وجب به وجب خوزستان را می‌شناسم و آفتاب داغش، تنم را سوزانده است. شب‌های زیادی را در شرجی نفسگیر نخلستان‌هایش صبح کرده‌ام و بوی نفت، جاخوش کرده در عمق ریه‌هایم. عاشق کردستانم؛ عاشق آن کوه‌های بلند و روستاهایی که خانه‌هایش روی شانه‌های هم نشسته‌اند. عاشق کویرم؛ عاشق دریا. صبح که از «ترمینال جنوب»، راه می‌افتادیم، عصرها می‌رسیدیم حوالی «خرم‌آباد». آن‌وقت در سکوت حوصله‌سربرِ اتوبوس، سرم را تکیه می‌دادم به صندلی و کوه‌های بلند و رودخانه‌های پرآب را تماشا می‌کردم؛ مشتاقانه چشم می‌کشیدم و آدم‌هایی را تماشا می‌کردم که خراب و خسته داشتند به خانه برمی‌گشتند. چشمم می‌افتاد به روستاهایی با تک‌تک چراغ‌های کم‌نور زرد، که سرشبی، روشن شده بودند.
یک شب، «فیلبند» خوابیدیم؛ در اتاقی با سقف چوبی و کاه و کلش. صبح سحری، قبل از اینکه بچه‌ها از خواب بیدار بشوند، زدم بیرون. گشتم و یک راه خاکی پیدا کردم که سربالا، صاف می‌رفت به عمق جنگل تاریک. بوی نم باران توی هوا بود و بوی علف تازه. رفتم و رفتم؛ آن‌قدر که ترس برم داشت که نکند گم بشوم لابه‌لای انبوه درخت‌ها. داشتم نگران می‌شدم که رسیدم لب پرتگاه؛ جایی که می‌شد فیلبند و دریای ابر زیر پایش را دید. بعد خورشید بالاتر آمد و همه آن دریای سفید، ناگهان رنگ نارنجی گرفت به خودش. منظره‌اش انگار از خود بهشت آمده بود.
شب که در کویر بمانی، تازه می‌فهمی آسمان پرستاره یعنی چه. «کویر پروند» را کمتر کسی بلد است؛ جایی پرت‌افتاده در دل بیابان‌های بین سبزوار و شاهرود؛ با شب‌های ساکت پرستاره؛ با گرمای دل‌چسب آتش و چای داغ. آن‌وقت هزار تا قصه یادت می‌آید از ترس و تنهایی؛ از وهم و وحشت. صبح که بیدار می‌شوی، خنده‌ات می‌گیرد از آن خیالات دور و دراز شبانه.
وطن آدم، جغرافیایی است لبریز از خاطره‌هایش. کی خیال کرده می‌تواند این خاطره‌ها را از آدم بگیرد؟ کی حق دارد شلیک کند به این خاطره‌ها؟ خوابش را پریشان می‌کنیم. مثل خواب پریشان همه آن‌هایی که آمده‌ بودند خاطره‌های ما مردم را از ما بگیرند؛ و حالا رفته‌اند و گم شده‌اند در غبار تاریخ.
وطن آدم، جان آدم است؛ غلط کرده هرکس که خیال کرده می‌تواند جان ما را از ما بگیرد.

پربازدید
آخرین اخبار پربازدیدها چند رسانه ای عکس
Start Google Analytics Code <-- End Google Analytics Code -->