صبح روز دوشنبه بود. هنوز داشتیم از داغ لاله های میناب تلو تلو می خوردیم که خبر عین بمب افتاد روی سر تک تکمان. یکی توی خانه پای تلویزیون خبردار شد. آن یکی توی مسیر محل کار با تلفن همراه و این مابین آن هایی که بخت یارشان بود، آن روز صبح رفته بودند حرم امام رضا(ع) و همانجا خبر به گوششان رسید. آن روز، بیرق سبز گنبد پایین آمد و انگار که محرم خودش را بی وقت رسانده باشد به در و دیوار حرم، از بالای نیم طبقه ها، طاقه های سیاه سرازیر شد پایین و سیاهی، نشست بالای سر گنبد و آهسته آهسته از گوشه کنار صحن ها، حجله های عزا برپا شد و بعد برای اولین بار، چراغ های داخل ضریح قرمز شد. سرخِ سرخِ سرخ. زائران و مجاوران، عین آدم های عزیز از دست داده سر گذاشته بودند به سرمای دیوارهای حرم و در میانه یک سوگ دسته جمعی آرام آرام اشک می ریختند. آن روز توی قلب تمام آدم هایی که خبر را شنیدند و سوختند و گریستند، یک حفره سیاه عمیق پیدا شد. حفره ای که همه جا همراهشان بود. هم را می دیدند و بغل می گرفتند و زار می زدند و حفره های سیاه به هم نزدیک می شدند. شب ها، توی خیابان با پرچم های کوچک و بزرگ، به میدان می آمدند و زیر پیراهن های سیاهشان، آن حفره عمیق را نفس می کشیدند. زیر تابوت ها را می گرفتند و ا...اکبرگویان قدم برمی داشتند و به روی خودشان نمی آوردند که حالا باید با آن حفره سیاه چه کار کنند. حالا دیگر چهل روز از روز واقعه گذشته است. بیرق سیاه بالای گنبد، آرام آرام پایین می آید و آن بیرق سبز نصر مِن الله بالا می رود.
اما این جماعت داغ دارِ صاحب عزا، هنوز بعد چهل روز یک دل سیر گریه نکرده اند. هر بار چشمشان افتاد به آن صندلی خالی تویِ عکس های حسینیه امام، لب گزیدند. سال نو شد و آن صندلی چوبیِ توی نیم طبقه حرم را توی عکس ها دیدند و به روی خودشان نیاوردند که چقدر دلتنگ آن یا مقلب القلوبِ دم سال تحویل اند. در عوض، تمام این چهل روز را عین آن مادری که هشت شهید تقدیم خاک وطن کرده بود و پرچم به دست در خیابان ها حاضر می شد، سینه صاف کردند و با پشت دست اشک هایشان را پاک کردند و مدام به هم یادآوری کردند پرچم نباید زمین بماند. چهل روزِ خستگی ناپذیر برای مردمی که از اهالی اربعین حسینی بودند. اصلا انگار آن تجربه دشوار سفر اربعین یک مانور همگانی برای چنین روزهایی بود. حالا این مابین هرجا رمق از پاهایشان می رفت، یک یا حسین(ع) می گفتند و حیدرحیدرگویان بار دیگر به میدان برمی گشتند.
این چهل روز را خوب آبروداری کردند این مردم. نگذاشتند دشمن شاد شود ایران. اما وقتش که برسد، توی همین صحن و سرای رضوی، یک دل سیر برای تمام بغض های فروخورده، گریه خواهند کرد و بعد اشک هایشان را پاک خواهند کرد و دنباله گام های رهبر جوانشان را خواهند گرفت تا آن روزی که کسی بیاید، داغ تمام خون های ریخته شده توی این روزها را از دل مادران و پدران و فرزندان داغ دار بردارد. کسی که دارد نگاهمان می کند و شاید زیرلب برای استقامت و بردباری مان والعصر می خواند.