چهل سال هم که طول بکشد...

حسن احمدی‌فرد - روزنامه نگار

حالا فرصت ندارم تعریف کنم که چه خواب هایی دیده بودم برایت و چه نقشه هایی کشیده بودم. همین قدرش را بگویم که پیش خودم، در عالم خیال، هزار بار آمده ام توی اتاق انتظار مطبت نشسته ام؛ طوری نشسته ام که منشی ات ببیند که آدم شکسته بسته ای، انگار که مال آن طرف شهر نباشد، آمده روی صندلی اول اتاق انتظار نشسته تا نوبتش بشود. وقتی منشی ات اسم و فامیل را پرسیده، جوری جوابش را داده ام که انگار نمی دانم این جا مطب توست. بعد که منشی سمجت با تعجب پرسیده که با خانم دکتر نسبتی دارم، سینه سپر کرده ام که:
بله پدرش هستم.
و تو که صدایم را شنیده ای دویده ای بیرون و با خنده مهربانت گفته ای:
بابا!
و من سر چرخانده ام سمت آن دیگرانی که روی صندلی ها نشسته اند و با لحنی انگار که از سر ناچاری باشد گفته ام:
دختر است دیگر.
این صحنه اش را بگویم هزار بار در خیالم تماشا کرده ام، دروغ نگفته ام. شب ها که خسته از کار، این دوچرخه زهواردررفته را رکاب می زنم، همین که از کنار «پاکوه» رد می شوم و کج می کنم سمت «مسجد جامع» خیالت می دود به سرم. می نشانمت روی دوچرخه و سرخوش رکاب می زنم. آن وقت می بینم که بزرگ شده‎ ای؛ که قد کشیده ای؛ که خانمی شده ای برای خودت؛ آن قدر که همین روزهاست که کسی از همین آشناهای دور و نزدیک، پا پیش بگذارد برای پسر رشیدش، اما تو که سرت به درس و مشقت گرم است و قرار است به شهر دوری بروی و چند سال، شب و روز درس بخوانی و دکتر بشوی و برگردی میناب؛ تا من و مادرت، دیگر جوش دوا و درمانمان را نزنیم. پیری است دیگر و حتما سراغ ما هم می آید و در آن سرِ پیری چی از این خوش تر که آدم، دخترکش، دکتر شده باشد.
حالا فرصت ندارم همه اش را برایت تعریف کنم. خودت که می دانی بابا! جنگ است؛ جنگ و دخترهای بسیاری مثل خودت، دلشان به این گرم است که من و مردهای دیگر، نمی گذاریم دشمن، پوتین های کثیفش را بگذارد روی خاک پاکمان.
چهل روز گذشته بابا! اما خاطرت جمع؛ چهل سال هم که طول بکشد، آخرش یک روز که جنگ تمام شده باشد، می آیم کنار قبر کوچکت. بست می نشینم همان جا برای همیشه. و یک دل سیر تعریف می کنم که چه خواب هایی دیده بودم برایت و چه نقشه هایی کشیده بودم. یک دل سیر گپ می زنم و گریه می کنم.

پربازدید
آخرین اخبار پربازدیدها چند رسانه ای عکس
Start Google Analytics Code <-- End Google Analytics Code -->