سمیرا منشادی| رامین شاهینفر سال1349در آبادان به دنیا آمد، اما بزرگشده محله هفدهشهریور مشهد است. همه زندگی او از سال13۵6 تا به امروز، با کوچههای خیابان نسترن گره خورده و دوران کودکیاش با خرید یخهای قالبی بزرگ و ماندن در صفهای دوساعته نان عراقی سپری شده است.
او که سالهاست در محله هفدهشهریور کار و کسبش را دارد، از 10سال پیش در خیابان نسترن۲۲ مغازهاش را دایر کرده است. آقارامین با همان خونگرمی جنوبی، از روزهایی میگوید که وقت فوتبال در زمین خاکی، از ترس دورهگردها فرار میکردند و حالا پای ثابت مسجد الرضا(ع) است. اگر یک روز در مراسم نماز جماعت نباشد، جای خالی شوخیهایش حس میشود.
ایستگاه اول
سال1359 پدرم خانهای در خیابان نسترن3 ساخت که تا همین 10سال پیش همانجا ساکن بودند. بعد از سربازیام تا سال1395 که به مغازه جدیدم نقلمکان کردم، در طبقه پایین خانه پدریام آرایشگاه راه انداخته بودم. اسم آرایشگاهم را به یاد پسرخاله شهیدم، نادر کاشانیپور، «نادر» گذاشتم.
ایستگاه دوم
یکی از تفریحاتمان در دوران کودکی این بود که زنگ خانه همسایهها را میزدیم و فرار میکردیم. یک روز بعد از فوتبال، تصمیم گرفتیم همین کار را بکنیم. هرکدام زنگ یک خانه را زدیم و دررفتیم، اما در کمال تعجب کسی از خانه بیرون نیامد. یکی از بچهها به خانه رفت و چند دقیقه بعد آمد و گفت از یک ساعت پیش برق محله قطع شده است.
ایستگاه سوم
کارخانه یخی در تقاطع خیابان نسترن22 بود. سالها پیش این کارخانه تعطیل شد. قدیم با بچههای محله با دوچرخه به این کارخانه میرفتیم و یخ میخریدیم. قالبهای کوچک یخ دو تا سه تومان و قالبهای بزرگ پنج تومان بود. گاهی این یخها از روی زین میافتاد و خاکی میشد. بالاخره از یک قالب بزرگ یکسومش در بین راه از بین میرفت و آب میشد.
ایستگاه چهارم
یکی از خاطرات مشترک ما دههشصتیها ایستادن در صف نانوایی است. نانوایی محلهمان نان تنوری میپخت و همیشه صفهای طولانی داشت. چون بچه آخر خانه بودم، بیشتر مواقع باید برای خرید نان میرفتم. حدود دو ساعت از روز را در صف نانوایی میگذراندم. این نانوایی در کوچه نسترن16 تا سیزدهسال قبل سرپا بود.
ایستگاه پنجم
از 10سال پیش که مغازهام را به خیابان نسترن22 آوردهام، برای نماز به مسجد الرضا(ع) میروم. یک هفته از رفتنم میگذشت که شنیدم برخی نمازگزاران به امام جماعت گفتهاند که این جوان را به مسجد راه ندهند.چون شیطنت میکند. حالا بعد از گذشت این سالها به شوخیهایم عادت کردهاند.
ایستگاه ششم
نزدیک کوچه شهیدسالم8 زمین خاکی و بزرگی بود که با بچهها برای فوتبال و والیبال به آنجا میرفتیم. اما تابستانها گروهی دورهگرد به آن زمین خاکی میآمدند و چادر میزدند. با آنکه بزرگترها به ما هشدار داده بودند نزدیک آنجا نشویم، یکبار برای بازی رفتیم و آنها دنبالمان کردند. از ترس فرار کردیم و پشتسرمان را هم نگاه نکردیم.