غلامرضا شهیدی| اقتصاد، پیش از آنکه علم اعداد باشد، علم احساس امنیت است. جامعه، پیش از آنکه با شاخصهای رشد و تورم زندگی کند، با ادراک خود از آینده نفس میکشد. به همین دلیل، گرانی فقط بالارفتن قیمت کالاها نیست؛ پایینآمدن سقف آرزوهاست. تورم، پیش از آنکه قدرت خرید را هدف بگیرد، قدرت امید را نشانه میرود. این دیگر یک قصه نیست که بتوان آن را شنید و از کنارش گذشت؛ غصهای است که هر روز، خود را در سفره خانوادهها، در تصمیمهای اقتصادی، در ازدواجهای بهتعویقافتاده، در کسبوکارهای نیمهجان و حتی در سکوت آدمها تکرار میکند. جامعهای که هر صبح با قیمت تازهای از خواب برمیخیزد، شب را نیز با نگرانی تازهای به پایان میرساند، فراتر از بیثباتی اقتصادی به بیقراری روانی مبتلا میشود. چند روز پیش، متولی ساخت مسجدی از خیران خواسته بود که وعدههای مالی خود را زودتر عملی کنند. نه از آن رو که به وفای آنان تردیدی داشته باشد اتفاقا مطمئن بود که خواهند پرداخت. نگرانی او از جای دیگری میآمد؛ از آب رفتن ارزش پول. برای اثبات حرفش، نه به گزارشهای اقتصادی استناد کرد و نه به نمودارهای بانکهای مرکزی. فقط قیمت یک کیسه سیمان را روایت کرد؛ کالایی که در فاصلهای کوتاه، چند برابر شده بود. همین مثال ساده، شاید گویاتر از دهها گزارش کارشناسی باشد.
تورم، زمانی که به مصالح مسجد میرسد، یعنی از بازار عبور کرده و به متن زندگی رسیده است. اینجاست که باید میان گرانی و تورم، از یکسو، و فرسایش سرمایه اجتماعی، از سوی دیگر، رابطهای مستقیم دید. اقتصاد فقط جابهجایی پول نیست؛ جابهجایی اعتماد نیز هست. پولی که هر روز از ارزش میافتد، تنها قدرت خرید را کاهش نمیدهد؛ اعتماد مردم به ثبات تصمیمها، قابلیت پیشبینی آینده و کارآمدی سیاستگذاری را نیز تضعیف میکند. جامعهای که نتواند برای شش ماه آینده برنامهریزی کند، چگونه میتواند برای 10سال آینده رؤیا بسازد؟ خطر بزرگتر، اما جای دیگری است. تورم، اگر مزمن شود، به یک فرهنگ تبدیل میشود؛ فرهنگی که در آن همه، عجله دارند؛ برای خرید، برای فروش، برای تبدیل دارایی، برای فرار از کاهش ارزش پول. در چنین فضایی، سرمایهگذاری بلندمدت جای خود را به سوداگری کوتاهمدت میدهد. تولید، قربانی سفتهبازی و آینده، زیر پای امروز له میشود. این، در نوع خود بحران حکمرانی اقتصادی را نشان میدهد. زیرا حکمرانی موفق، پیش از هر چیز، باید بتواند آینده را قابل پیشبینی کند. جامعهشناسان سالهاست از مفهومی به نام «اضطراب اجتماعی» سخن میگویند؛ اضطرابی که پیش از هر عامل دیگری، محصولِ بیثباتی اقتصادی است. پس میتوان گفت، مسئله امروز ایران، فقط کنترل تورم نیست؛ بازسازی اعتماد است.
اعتماد همان سرمایه نامرئی است که اگر آسیب ببیند، با هیچ بسته حمایتی و هیچ سیاست مقطعی بهسادگی ترمیم نمیشود. اعتماد، زمانی بازمیگردد که مردم احساس کنند تصمیمهای اقتصادی، قابل پیشبینی، منسجم و مبتنی بر منافع بلندمدت کشور است. سرمایه اجتماعی، بزرگترین پشتوانه هر اقتصاد ملی است و اگر این سرمایه فرسوده شود، حتی بهترین سیاستهای اقتصادی نیز با دشواری اجرا خواهند شد. باری، امروز بیش از هر زمان دیگر باید از زبان اقتصاد، سخن از انسان گفت. باید از سفره، به منزلت رسید، از قیمتها، به کرامت و از تورم، به اعتماد. اگر سیاستگذاری اقتصادی نتواند امید را به متن زندگی مردم بازگرداند، شاید شاخصها روزی اصلاح شوند، اما جامعه همچنان احساس فقر خواهد کرد؛ فقرِ اطمینان به آینده. آیندهای که بیاطمینان باشد، باعث هراس امروز هم میشود. پس هرچه زودتر باید کاری کرد....