خبر ویژه
راه و بیراه

ازدواج خام

  • کد خبر: ۱۰۵۹۳
  • ۱۲ آذر ۱۳۹۸ - ۰۶:۴۵
متین نیشابوری - احساساتم را به بازی گرفت و بعد هم به راحتی سرم کلاه گذاشت. اشتباهم این بود که موضوع را از خانواده ام مخفی کردم و مثلا نمی‌خواستم دیگران را قاتی زندگی ام کنم.
البته نتوانستم به بچه ام دروغ بگویم و به اوگفتم چه تصمیمی گرفته ام. او خیلی حساسیت نشان داد و چند روز با من حرف نزد. برایش توضیح دادم که این ازدواج از سر هوی و هوس نبوده و، چون نیاز به یک حامی داشتم ناچار شدم چنین تصمیمی بگیرم. از طرفی به دخترم قول دادم که هیچ وقت تنهایش نگذارم و اجازه ندهم مشکلی برایش پیش بیاید.
سحر با آنکه از این بابت خیلی نگران بود، کوتاه آمد و در حالی که گریه اش گرفته بود گفت: «مامان فقط حواست رو جمع کن یه وقتی مشکل و مسئله‌ای پیش نیاد.»
برای اینکه سحر خاطر جمع بشود درباره شخصیت و معرفت فردی که تعهد داده بود سایه سرم باشد با مبالغه تعریف و تمجید کردم.
همین حرف‌هایی که درباره او زده ام باعث شده است حالا نتوانم به صورت دخترم نگاه کنم و در برابر سؤالات او سرم را پایین بیندازم.
بعد از مرگ شوهرم سعی و تلاش خودم را خیلی جدی به کار گرفتم تا برای سحر هم پدر باشم و هم مادر، نمی‌خواستم احساس کند سایه پدر روی سرش نیست. مسئولیت سنگینی بود، اما کم نگذاشتم و از جان و دلم هزینه کردم تا دخترم کم و کسری نداشته باشد.
سحر بچه بود که پدرش در حادثه‌ای از دست رفت. حدود ۲ سال از این مصیبت گذشت و برایم خواستگاری پیدا شد. خانواده ام اصرار داشتند ازدواج کنم. پدر و مادر شوهرم نیز می‌گفتند اگر آدم خوب و آ شنایی مطمئن پیدا شد می‌توانی ازدواج کنی و از این بی سرو سامانی در بیایی. من در برابر حرف هایشان جبهه می‌گرفتم و می‌گفتم به هیچ عنوان مرد دیگری را نمی‌توانم به جای شوهر خدا بیامرزم قبول کنم. چون ما در شهری کوچک زندگی می‌کردیم و حال و حوصله حرف‌ها و نصایح دوست و آشنا را نداشتم کارم را به مشهد انتقال دادم. خانواده ام با این تصمیم مشکل داشتند و می‌گفتند چرا باید تنها و بی پشتوانه به شهری بزرگ بروی و...
اوایل احساس دلتنگی می‌کردم، اما با شرایط جدید زندگی ام کنار آمدم. سحر هم حالش بهتر شده بود. تنها مشکل من احساس تنهایی بود. حس می‌کردم جای یک نفر در زندگی ام خالی است تا با او درددل کنم و حامی و پشتیبانم باشد. با این احساس دلتنگی بود که فردی جلوی راه زندگی ام سبز شد.
او به محل کارم رفت و آمد داشت و به من ابراز علاقه می‌کرد. تصورم این بود که جواب منفی و بداخلاقی ام او را از تصمیمش منصرف می‌کند. سماجت کرد و گفت ازدواج موقت می‌کنیم و بعد از آ نکه اوضاع را مهیا دیدیم عقد مان را رسمی خواهیم کرد.
البته ارتباط ما در فضای مجازی باعث شد خام حرف هایش بشوم. نمی‌دانم چرا گول حرف هایش را خوردم.
اصلا فکرنکردم و از خودم نپرسیدم زن حسابی، این خواستگارت پسری جوان و چند سال از تو کوچک‌تر است و باید قبل از هر تصمیمی خانواده اش را ببینی.
به همین راحتی اعتماد کردم و چند ماه نگذشته دستم را در حنا گذاشت و رفت. او می‌گفت می‌خواهد کمکم کند یک ماشین مدل بالاتر بخرم. با وعده‌هایی که می‌داد راضی شدم ماشینم را بفروشم. پول‌ها را از دستم گرفت تا به قول خودش مبلغی هم او کمک کند و یک ماشین آ برومند بخرم.
فتوکپی مدارکم را هم گرفته بود. به این بهانه که دوست ندارد همراهش از این نمایشگاه به آ ن نمایشگاه ماشین بروم سرم کلاه گذاشت. چند روزی گذشت. بدون ماشین خیلی مشکل داشتم. زنگ زدم که بپرسم: «هنوز یک وسیله خوب برایم پیدا نکرده ای؟»، اما او جوابم را نداد و بعد از آنکه با پرس و جو ردش را پیدا کردم گفت: خانواده اش راضی به این ازدواج نیستند و بهتر است همدیگر را فراموش کنیم.
سراغ پول‌های بی زبان ماشینم را گرفتم. طفره رفت و جواب بی سرو ته داد. چند روز دیگر هم دندان روی جگر گذاشتم تا بلکه از خر شیطان پیاده شود. اما او دیگر اصلا جوابم را نمی‌داد. برای شکایت به کلانتری رفتم، اما حالا هیچ مدرکی برای اثبات این ادعا که پول هایم را به او داده ام ندارم.
ارسال نظرات
نام:
ایمیل:
* captcha:
* نظر:
سرخط خبرها

{*Start Google Analytics Code*} {*End Google Analytics Code*}