مرد تلاش‌های بزرگ

  • کد خبر: ۱۲۴۴
  • ۱۲ تير ۱۳۹۸ - ۰۹:۴۱
مرد تلاش‌های بزرگ
روایتی از حضور در معدن تا تکیه بر کرسی مدیریت

معصومه فرمانی‌کیا - مرد تلاش‌های بزرگ؛ اولین عبارتی که بعد از گفت‌وگوی چندساعته با سیدسهراب ارجمند به ذهنم می‌رسد چیزی جز این نیست. مردی که آرزوهای بزرگی را در سر پرورانده و به خیلی‌های آن رسیده است و هنوز هم هر وقت صحبت از تأسیس پروژه‌های صنعتی می‌شود، به وجد می‌آید و می‌گوید شادی و سرزندگی 71سالگی‌اش را از همان روزها دارد و بس .
چیزی نیست که او را خسته کند. خستگی از مردی که پست‌های مدیریتی مختلف را تجربه کرده و عاشق صنعت هتلداری است، فرار می‌کند. آدم‌های بزرگ با رؤیاهای بزرگ، باید تلاش‌های بزرگ هم داشته باشند. شاید برای شما هم مثل من، این حرفش جای تعجب داشته باشد که 20سال است یک روز تعطیل هم استراحت نکرده است. اما حقیقت دارد.
مهمان این هفته ما آن‌قدر حرف برای گفتن دارد که روایتش به کتاب هم بکشد. سهراب ارجمند متولد 11شهریور1327 است با عناوین متعدد مدیریتی که هر چه برای نوشتنش تلاش کنیم باز چیزی از قلم می‌افتد. چهره‌های ماندگار مدیریت ایران، عضو کمیسیون‌های گردشگری و نرخ‌گذاری سازمان میراث فرهنگی، مدیر چند هتل در مشهد، معاون آموزش فنی و حرفه‌ای وزارت کار سازمان آموزش فنی و حرفه‌ای کرمانشاه و سمنان و... از بسیاری مدیران میراث فرهنگی، استانداری و... لوح‌سپاس دارد که برخی‌هایشان را قاب گرفته تا هرازگاهی نگاهی به آن‌ها بیندازد. شاید به همین دلیل است که در 70سالگی هنوز باانرژی و فعال است. این هیجان در لحن حرف‌زدنش هم مشخص است. 

 

زندگی من و پدرم
در بیمارستان مهر تهران به دنیا آمدم. پدرم اصالتا همدانی بود اما به تهران مهاجرت کرده بود. شغل اصلی‌اش کشاورزی بود. در دوران جنگ جهانی دوم دوستانش تشویقش می‌کنند وارد تجارت شود و این حوزه را تجربه کند و پدر می‌پذیرد که متأسفانه نتیجه خوبی نداشت و ورشکسته می‌شود. بعد از این جریان به اصفهان مهاجرت می‌کند اما در این شهر هم ماندگار نمی‌شود و به‌دلیل ارادتی که به امام رضا(ع)داشت، عازم مشهد شده و بدین‌گونه ساکن این شهر می‌شویم. 4بچه بودیم، من، پروین، پرویز و خسرو. از دو سالگی وارد مشهد شدم. هر چند مهاجرت زیاد داشته‌ام اما هنوز هم دلبسته این خاکم .
اجازه بدهید برای روایت زندگی به خیلی قبل‌ترها برگردم. زندگی من جدا از حیات پدرم نبوده است. مردی مغرور و خاص و ویژه. با اینکه سواد نداشت اما کارهای بزرگی کرد و باعث افتخار بود. داشتم می‌گفتم مشهد ازجمله شهرهایی بود که کشاورزی پرقوتی داشت. برای پدرم که حرفه‌اش این بوده است محل مناسبی به نظر می‌آمد و او تلاش زیادی را در این رشته می‌کند. در ابتدای امر فعالیتش را از روستای زورآباد تربت‌جام شروع کرد و بعدها به روستای اولنگ آمد. اولنگ در پایین‌خیابان مشهد بود. از آن دوران چیزهایی به خاطرم مانده است. شب‌ها توی پشه‌بند می‌خوابیدیم. مادرم کنار پشه‌بند سنگ می‌گذاشت که حشرات داخل نیایند و دچار عقرب‌زدگی نشویم. صبح یکی یکی سنگ‌ها را بر‌می‌داشت. ماجرای دیگری که به خاطرم مانده است، اسب چابک پدرم است. در همان سن می‌دانستم که چه ساعتی می‌آید. در مسیر می‌ایستادم، او بدون اینکه از اسب پیاده شود با چابکی مرا بغل می‌زد و با خود می‌برد.


اربابی که کارگری می‌کرد  
بعد از آن کار کشاورزی را در قلعه روغنگران جاده قوچان ادامه داد. گفتم در این رشته خیلی موفق بود. پدر برای بارآمدن محصول خیلی تلاش می‌کرد. روزی دوستانش را ناهار دعوت کرده بود و می‌خواست پز کشاورزی‌اش را بدهد. خانه ما مشرف مزرعه پنبه بود. دیدن مزرعه و محصولات مورد تحسین واقع شد. تا آن‌زمان نمی‌دانستم چشم زخم چیست. وسط تابستان هوای صاف و آفتاب لکه ابر آمد و تگرگی به اندازه تخم‌مرغ مزرعه را با خاک یکسان کرد. بعد به روستای ریحان در 30کیلومتری جاده قوچان رفتیم. درحقیقت این آخرین روستایی بود که پدر در آن کار کشاورزی می‌کرد. آن هم بر روی زمین آستان قدس. درحقیقت مستأجر یک مجموعه 300هکتاری بود. سالی 150هکتار کشت می‌کرد و 150هکتار می‌خواباند. می‌گفتند 38جفت آب دارد. پدرم هیچ‌وقت نقش ارباب را نداشت. در مزرعه مثل دیگر کارگران وجین می‌کرد و مشغول بود. بعد از چند سال اصلاحات ارضی شد. اصلاحات ارضی به‌نوعی کشاورزی ایران را نابود کرد. تمام سرمایه‌گذاری ازسوی مالک انجام می‌شد. روستایی پولی نداشت تراکتور و بذر بخرد. کود و بذر و همه چیز مال ارباب بود و سود حاصل نصف می‌شد و به نظرم بسیار عادلانه بود. گندم وقتی کوبیده و آماده می‌شد به صورت تپه‌ای درمی‌آمد. مالکان مهری چوبی داشتند، این تپه مهر می‌شد که اگر دستبردی انجام می‌گرفت مشخص بود. یک روز سر تپه که آمدیم متوجه شدیم سرقت شده است. پدرم می‌دانست این سرقت کار دهقان و از روی ناآگاهی است. خیلی  عصبانی شد، می‌گفت آدم از خودش هم دزدی می‌کند؟


نمایشگاهی که گل کرد
پدر بهترین چغندر قند را تولید می‌کرد و جایزه‌های مختلفی را در این حوزه از آن خود کرده بود. نمایشگاهی در کوهسنگی داشت از محصولات پنبه که در سه رنگ کرم، سفید و شکلاتی بود. شاید باورتان نشود بوته‌های پنبه به اندازه قد آدم بود. هر کس که می‌آمد تعجب می‌کرد که پنبه به صورت درخت باشد. این موضوع در نمایشگاه به‌شدت گل کرد.  این‌ها را برایتان تعریف کردم تا بگویم من تحت‌تأثیر چنین پدری بزرگ شدم.
اصلاحات ارضی که انجام شد زندگی‌مان از این‌رو به آن‌رو شد. پدرم تحت‌تأثیر جریان‌های روز دست از کار کشید و  نتوانست ادامه بدهد. یک سال بعد بیشتر زارعانی که با او کار می‌کردند، در منزل آمدند و برای شروع کار دوباره خیلی اصرار داشتند ولی پدرم قبول نکرد. قنات یک قطره آب نداشت و خشک شده بود. عجیب بود کشاورزان با وجود ملکی که 38جفت آب داشت باید برای استفاده از قنات رنج رفتن تا روستای بعدی را به جان می‌خریدند. پدر خانه‌نشین شده بود.  یادم رفت بگویم که او از دوستان حاج حسین آقا ملک بود. گاه‌گاهی ناهار میهمانش بود. در یک دورهمی دوستانه حاج حسین آقا به او می‌گوید: «ابوتراب‌خان اطرافت را نگاه کن، هر جا از این زمین را می‌خواهی سندش را به نامت کنم.» پدر از آن میهمانی برمی‌گردد و دیگر به سمت حاج حسین نمی‌رود. آخر این حرف را برای خودش توهین می‌دانست.
 بعدها یکی از دوستان ریاست اراضی آستان قدس را به او پیشنهاد می‌کنند. مادرم گفت که ابوتراب سواد خواندن ندارد و از پس آن برنمی‌آید اما آن دوست بیان کرد، 4معاون می‌گذارم. او فقط نظارت و امضا کند. پدر با او هم قطع رابطه کرد.  تا 83سالگی با آبرو زندگی کرد و با آبرو رفت.


اتفاقی که مسیر زندگی‌ام را تغییر داد
مشهد کوچه حسن آقای صنعی زندگی می‌کردیم. من تحصیلاتم را از دبستان بدر که در کوچه باغ سنگی بود، شروع کردم. 3سال آنجا درس خواندم. بعد در مدرسه طاهر ادامه دادم و بعد آن به دبیرستان فیوضات مجاور با مدرسه شاهرضا رفتم. 2سال آنجا بودم و بعد به اجبار رفتم دبیرستان خسروی. تا سوم را آنجا مشغول تحصیل بودم و بعد رفتم هنرستان رشته برق صنعتی خواندم. اتفاقی باعث شد مسیر زندگی‌ام تغییر کند. در دبیرستان خسروی دبیر ریاضی سخت‌گیری داشتیم که حساسیت خاصی به من داشت، نوجوان بودم و شیطان. به نظرم یک مدرس باید ظرفیت‌های زیادی داشته باشد. قرار نیست همه بچه‌ها آرام باشند به محض اینکه سر کلاس می‌آمد، بیرونم می‌کرد. البته من معلم ریاضی خصوصی داشتم که این کم‌لطفی‌ها را جبران می‌کرد. خلاصه آن سال جبر را 20 و هندسه را 18گرفتم اما او جبرم را 2داد و هندسه را 20 . و به من گفت اگر 10سال بمانی نمی‌گذارم از این کلاس بالا بروی. این بدترین خیانت به یک دانش‌آموز است. موضوع را از خانواده پنهان کردم و به هنرستان رفتم. هنرستان بچه‌های شیطان زیادی داشت. به طور کلی علاقه‌مند به رشته هتلداری بودم و دوست داشتم وارد این صنعت شوم. زمانی که دیپلم گرفتم، دانشکده هتلداری نبود و باید به خارج کشور می‌رفتم. حتی می‌توانستم دوره مهندسی را در تبریز ادامه بدهم ولی این‌کار را نکردم، چون هزینه زندگی ما را برادرم می‌داد و نمی‌خواستم سر بار او باشم، هرکاری کرد زیر بار نرفتم. گفت: «کار می‌کنی به صورت قرض‌الحسنه برمی‌گردانی.» اما غرور زیاد باعث شد قبول نکنم. رفتم سربازی سپاه دانش. تهران و مشهد خدمت کردم.


با معدن شروع کردم
استخدام زمان ما مثل حالا نبود، یعنی برای آغاز کار خیلی سخت نمی‌گرفتند. اولین کارم را به‌عنوان مدیر فنی معدن مس بیرجند وسط کویر آغاز کردم.180کیلومتر بعد از بیرجند بود و دستمزد خوبی داشت. می‌خواستم پول جمع کنم و بعد در رشته مورد علاقه خودم ادامه تحصیل بدهم. معدن 5مسئول داشت که 4نفر مسلمان و یک ارمنی بودند. اتاق‌هایمان در یک ویلا و کنار هم بود. نمی‌دانم چطور بود که رفتن من آن‌ها را ناراحت کرده بود. از همان روز اول شروع به نقشه کشیدن کردند که مرا برگردانند. من مصمم‌تر از این حرف‌ها بودم و گفتم می‌مانم ولی کاری کردند که باعث شد از آن‌کار صرفه‌نظر کنم. با هم تبانی کرده بودند که نابودم کنند. به معدن آشنا نبودم، دومین روز ورودم گفتند«نمی‌خواهی معدن را بازدید کنی.» بدم نمی‌آمد با معدن که تا به آن روز ندیده بودم آشنا شوم. خودشان کلاه‌های چراغ‌دار و تجهیزات داشتند، من را بدون هیچ امکاناتی به عمق 120متر بردند. شما ببینید بالاترین برج مشهد 90مترست، حالا عمق 120متری را تصور کنید. شروع به حرکت کردیم غافل از اینکه چه طرحی برایم ریخته‌اند. مسیر معدن مستقیم نبود، کوچه پس کوچه زیاد داشت. رفتیم و رفتیم و رسیدم به انتهای خط. یک ساعت و نیم تا دو ساعت  طول کشید. شما ببینید پیچ و خم‌ها را رفتیم اما نمی‌دانستم کدام نقطه از معدن هستیم. آن‌ها که مسیر را می‌شناختند، چراغ‌ها را خاموش کردند و مسیر را برگشتند و من ماندم و تاریکی. اصلا توصیف‌شدنی نیست. فکر کردم یک شوخی است. تصور نمی‌کردم تصمیم کشتنم را گرفته باشند .دستم از همه جا کوتاه بود. من بودم و خالقم. در تاریکی مطلق هیچ چیزی را نمی‌توانستم ببینیم. نیم‌ساعت روی دو زانو نشستم و به خدا گفتم کمکم کن، به من انرژی مبارزه بده، فکرم را جمع کردم تا ببینیم چه‌کار می‌توانم انجام دهم. من که اسم معدن را هم نشنیده بودم چه‌کاری از دستم ساخته بود؟ فکری به ذهنم رسید که تا به حال هر چه آمدیم سرپایینی بوده و باید هر چه می‌توانم سربالایی بروم. راه افتادم بارها به بن‌بست می‌خوردم، سرم به سنگ می‌خورد  اما از پا ننشستم. راهی دیگر پیدا و آزمایشش می‌کردم. 8ساعت و نیم جدال من و تاریکی به نقطه روشنی رسید. شعاع اولین نور را که دیدم خدا را شکر کردم. حس کردم می‌توانم موفق شوم. آن‌سو را گرفتم و بیرون آمدم. چشیدن طعم پیروزی بعد از آن همه جدال شیرین بود. بیرون که رسیدم با خودم گفتم «تو که این‌قدر مبارزی نباید این‌طور به خانه برگردی.» ساعت 9شب بود. رفتم کنار جوی آب لباس‌ها را تمیز کردم و وقتی که آمدم، دیدم آن‌ها جشن گرفته‌اند. وقتی وارد شدم شوکه شدند. تنها حرفی که زدم این بود چه شوخی بامزه‌ای و شب را گذراندم و گفتم دیگر اینجا جای ماندن نیست.


ساخت مرکزی در کرمانشاه
دیگر سراغ معدن نرفتم و دوباره بیکار شدم. یکی از اقوام پیشنهاد استخدام در بانک ملی را با عنوان مدیر فنی داد. شرایط خوبی را هم پیشنهاد داد. یک شب با خودم فکر کردم اگر بپذیرم تا آخر عمر می‌گویند فلانی بهش کار داد. این اخلاق را از پدر به ارث برده بودم. غرورم اجازه نداد قبول کنم. 4ماه بیکاری را تحمل کردم. تا سال52 در سازمان آموزش فنی و حرفه‌ای استخدام شدم. هم‌زمان در کنکور رشته برق صنعتی آزمون دادم که نه‌تنها قبول شدم، بلکه جزو نفرات برتر هم بودم، اما بنا به‌دلایلی که توضیحش زیاد است در رشته بتن مشغول به کار شدم. این امر تأثیر خیلی بدی روی من داشت. قرار شد کارورزی را در اصفهان بگذرانم اما هیچ انگیزه‌ای برای من نمانده بود. با این حال 10ماهی در اصفهان بودم و بعد منتقل مشهد شدم .سال53 وارد مشهد شدم و تا سال56 مدرس رشته بتن بودم اما علاقه‌ای به این رشته نداشتم تا اینکه پیشنهاد ساخت مرکز بزرگی در کرمانشاه شد. برای سنجیدن مکان به این شهر رفتم. وقتی مکان را دیدم، این امر که قرار است مجموعه در جایی ساخته شود که 60سال مرکز تخلیه زباله شهر کرمانشاه بوده است برایم دور از باور بود. باید آنجا را فقط می‌دیدید تا حرف من باورتان شود. کوهی از زباله بود و انبوهی از مگس و حشرات. حقیقتش اول منصرف شدم، شب به مدیرکل گفتم عذر می‌خواهم و باید برگردم اما حرف جالبی زد که ماندگارم کرد. گفت: «تو اعتقاد داری اینجا باید آباد شود؟» حرفش را تأیید کردم. گفت: «همه حرف‌هایی که می‌زنی، درست اما این همه سرمایه‌گذاری که شده نباید یک نفر اینجا را آباد کند؟» گفتم چرا .گفت: « آن یک نفر نباید تو باشی؟» ماندم چه پاسخش را بدهم. حرف حق پاسخی نداشت.


ساخت مجموعه وسط زباله
 قرار بود تشکیلات وسط زباله‌ها ساخته شود در حالی‌که هیچ امکاناتی حتی آب نداشت. برای حمل زباله‌ها هر چه با شهردار جنگیدم زیر بار نمی‌رفت. بالأخره موافقت جابه‌جایی را به این شرط گرفتم که مکان جدید را پیدا کنم. جای مناسب را پیدا کردم. دستور بود که کارشناس‌های شهرداری باید تأییدش کنند تا دستور و جابه‌جایی انجام شود و این‌کار انجام شد. برای آبادی محل ریسک زیادی کردم و دست به کارهای عجیب زدم. به‌ویژه که زمین‌ها شیب بود. استخر ساختم و تانکری گرفتم و رفتم سراغ شهردار که آب نداریم و داستان را تعریف کردم. از او موافقت یک تانکر آب را گرفتم اما با مأمور چاه هماهنگ کردم تا استخر را پر کند. فضا تغییر کرده بود. همه فواره‌ها کار می‌کردند. از بس در زمین فاضلاب نفوذ کرده بود، مستعد کشاورزی شده بود. نهال و درخت که کاشتیم بیدمجنون‌ها و رز و نرگس خیلی زود جواب داد. 4کارگر و 4دستگاه سم‌پاشی گذاشتم که یک‌سره سم‌پاشی کرده و حشره و مگس را نابود کنند. مردم تعجب کرده بودند. خبرها به مسئولان رسیده بود و تصور دیگری برایشان پیش آمده بود. یک روز چند نفر آمدند دفتر که «تو  با این همه حیف و میل چه‌کار می‌کنی؟ 18ماشین گازوئیل این همه سم و سم‌پاش و ساخت استخر معلوم است برای چیست؟» گفتم اینجا پاسخ شما را نمی‌توانم بدهم. آن‌ها را بردم وسط زمینی که هنوز بوی تعفن داشت 80درصد بو ازبین رفته بود اما هنوز بقایایی بود. آنجا همه مسائل را باز کردم و گفتم: «حالا من دزدم؟» حرفشان را پس گرفتند و کلی تشویقم کردند و حتی تقدیرنامه برایم فرستادند و در اولین سال مرکز نمونه کشور شدیم.


ایستادن پای جریان‌های سیاسی
اواخر سال58 کرمانشاه شلوغ شد. احساس امنیت نمی‌کردم و متقاضی انتقال شدم. مدیرکل سمنان پیشنهاد کرد با حفظ سمت معاون او شوم و پذیرفتم. کارم را در مجموعه‌ای با تشکیلات 60هزار متری شروع کردم. هنوز نظام شکل نگرفته بود. دانشجویان سیاسی بودند از فدائیان، جنبش رستگاری و اقلیت تا... آن مجموعه را اشغال کرده بودند. یک دفتر و یک اتاق نگهبانی در اختیار من بود و بقیه در اختیار آن‌ها قرار داشت. هر چه با استاندار کلنجار رفتم، حمایتشان می‌کرد تااینکه آقای ثقفی استاندار شد. ماجرا را تعریف کردم و گفتم این‌ها بازی سیاسی است. خواست یک ماه فرصتش بدهم سمنان را بشناسد.
یک ماه گذشت تا جلسه‌ای گذاشته شد و گفت و گویی انجام دادیم. ثقفی می‌خواست پیشنهاد بدهم. گفتم حکم تخلیه اینجا را صادر کند آن هم آخر خرداد که همه دانشجویان رفته باشند و دستورش را داد. حکم توسط دادگاه انقلاب صادر و ابلاغ شد و آن‌ها را بیرون کردیم. هر چند گفته بودند من را زنده نمی‌گذارند و چند بار هم قصد جانم را کردند اما به هر حال به خیر گذشت. کارشناس روس هم آوردیم، بعد از چند ماه آنجا به بهره‌برداری رسید و سال بعد مؤسسه نمونه کشور شد.


تجربه حرفه‌ای دیگر
 بعد پیشنهاد مدیرکلی همدان و کرمان را دادند اما نخواستم و با جدال زیاد به مشهد انتقالی گرفتم. سال60 در بدو خدمتم مجری تشکیل یک کلاس برای صنعت قند شدم. برای این موضوع از  33کارخانه کشور دعوت کردم و دوره ازسوی متخصصان با بالاترین سطح اجرا شد. بعدها موافقت ایجاد مرکز صنایع قند را گرفتم. در جاده طرق زمینی در اختیار صنعت قند قرار گرفت و بدین‌گونه مرکز ثابت صنایع قند پا گرفت .
بعد رئیس کارآموزی آزاد شدم. آن‌زمان 320آموزشگاه بود که تازه از نیروی انسانی به آموزش فنی و حرفه‌ای واگذار شده بود. کارکردن با خانم‌ها سخت بود. آن هم در حالی که با فرهنگ گذشته خو گرفته بودند و باید با فرهنگ جمهوری اسلامی هماهنگ می‌شدند، به‌دلیل این موضوع درگیری‌های سنگینی داشتم. علاوه‌براین آدم منضبطی بودم و سخت‌گیر به همین دلیل طومارهای زیادی نوشته و به مراکز مختلف از مجلس شورای اسلامی و استانداری گرفته تا فرمانداری و وزارتخانه فرستاده بودند. دوباره مسئولان پیگیر ماجرا شدند و باز قانعشان کردم.


صنعت گردشگری فقیر است
بعد از این دوران سال‌ها مدیریت هتل را در بخش خصوصی و عمومی عهده‌دار شدم و حاشیه‌اش کارهای زیادی
انجام دادم که گفتنش از حوصله خارج است. خلاصه کنم و برسم به این نکته که صنعت گردشگری خیلی فقیر است و برای تحول در آن باید سیاست سازمان میراث فرهنگی تغییر کند و برنامه منسجمی دنبال شود. روزی که گردشگری زیرپوشش رئیس جمهوری رفت خوشحال شدم و گفتم اقتدارش بیشتر می‌شود، چرا تا آخر عمر باید محتاج درآمد نفت باشیم. دنیا روی صنعت گردشگری می‌تواند بچرخد اما باید سیاست‌گذاری جدیدی شکل بگیرد. این نیازمند به سرمایه‌گذاری کلان است. اکنون خیلی از مکان‌های باستانی یک سرویس بهداشتی استاندارد ندارند، یعنی در ساده‌ترین موضوع مشکل داریم. در حمل و نقل و امنیت گردشگر مشکل داریم. این‌ها باید مدیریت شود. حرف در این باره خیلی زیاد است.


حرف آخر
ما در حاشیه میدان اقبال لاهوری ساکن هستیم. می‌توانم بگویم بهترین منطقه شهری است. شاید به این دلیل که براساس برنامه‌ریزی ساخته شده است. بولوار استاندارد و ساختمان‌ها مستحکم و خوب هستند و علاوه‌برآن به هر چیزی که بخواهید دسترسی دارید .

گزارش خطا
ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.