از نهم آبان۱۳۰۴ که مجلس پنجم مشروطه به انقراض قاجاریه رأی داد تا ۲۲بهمن۱۳۵۷ کشور تغییرات بسیاری را تجربه کرد. این تغییرات نه تنها در شکل و ساختار شهری تهران، پایتخت ایران، و نه تنها در زمینه عمران و آبادی، که در راستای آماده کردن زیرساختهای توسعه و پیشرفت، همچنین ایجاد و تحکیم دیوان سالاری نوین، ایجاد ساختار ارتش مدرن، تنظیم بودجه و اعتبارات برای ارتش و شهربانی و ژاندارمری، تبدیل عدلیه به دادگستری، احداث راههای ارتباطی راه آهن، توسعه مدارس نوین، تأسیس دانشگاه و به طور خلاصه ایجاد تغییراتی بود که آن را شبه مدرنیسم نام نهاده اند.
در دوره پهلوی دوم نیز علاوه بر این ها، گامهایی در راستای توسعه صنایع داخلی مورد نیاز جامعه و آموزش وپرورش و آموزش عالی برداشته شد که شبه مدرنیسم وارداتی را تقویت کرد. اصلاحات ارضی رژیم مخالفت روحانیت و اقشار مذهبی را برانگیخت، اما فئودالیسم منحط را برانداخت و از طریق شرکتهای سهامی زراعی و تعاون روستایی، خوش نشینان را با کشت مکانیزه آشنا کرد. سپاه دانش و بهداشت و ترویج آبادانی نیز در حد خود خدماتی (هرچند جهت دار و همسو با منافع دربار و اشرافیت و سرمایه داری وابسته) در روستاها ارائه داد.
در تحلیل ریشههای انقلاب اسلامی، ازجمله مهمترین دلایل سقوط سریع رژیم، شکاف اجتماعی عظیم ناشی از اجرای شبه مدرنیسم سلطنتی برشمرده میشود. چرا؟ درحالی که طبقه متوسط در جامعه ایران رشد کرده بود، چه شد که شبه مدرنیسم، خود سبب سقوط رژیم شد؟ در بیشتر تحلیلهای مربوط به سقوط ۲ دلیل برجسته و نقش آفرین درباره کارکرد شبه مدرنیسم در پایان کار رژیم سلطنتی برشمرده میشود.
الف- ایدئولوژی رژیم پهلوی: این ایدئولوژی که حامل شبه مدرنیسم بود، ناسیونالیسم سلطنتی شمرده میشد. ملی گرایی منفی با مذهب سنتی مردم و آحاد جامعه میانهای نداشت و روحانیون با آن احساس تضاد میکردند. گرچه روشن فکران حامی رضاخان که عمده بار فرهنگی رژیم را به دوش میکشیدند، برای تزریق وجه فرهنگی سلطنت، آن هم به عنوان تنها کشور جهان که مذهب رسمی تشیع دارد و توجیه فره ایزدی به جای تعالیم دینی تلاشهای فراوانی میکردند، اما فاصله طبقه متوسط و طبقات فرودست جامعه که توجیه گر آن ناسیونالیسم بود، فراتر از این تلاشها نمود داشت. سرانجام این زاویه اندیشه به تضاد عمیقی تبدیل شد که هم زمان با فقر و شکاف طبقاتی در جامعه بود. این احساس تضاد به کمک مخالفان انقلابی رژیم آمد و گرایشهای نوین نواندیشی دینی ناسیونالیسم افراطی سلطنتی را درهم شکست و به تعبیر روشن فکران اجتماعی، جوانان از کاخ جوانان به حسینیه ارشاد آمدند.
ب- دیکتاتوری سلطنتی: دیکتاتوری سلطنتی در دوران رضاخان و در دوران پهلوی دوم فاصله مردم را با رژیم هر روز عمیقتر میساخت. رضاخان گرچه در زندگی خصوصی خود و اداره کشور از یک نظم ذاتی نهادینه شده همراه با اقتدارگرایی بهره میبرد، این نظم همراه با دریافت عمیق از بی مایگی اطرافیان خود بود که او را از کارگزاران حکومت متنفر میکرد. این تنفر و به گفتهای سوءظن به همگان او را هرچه بیشتر به سمت دیکتاتوری سوق میداد. این دیکتاتوری که همراه با میل شدید او به مصادره املاک ثروتمندان و تصاحب مستغلات در کشور بود، بر نفرت مردم از رژیم میافزود. فرزند او نیز که پیش از ۲۸مرداد۳۲ چندان سن و سال و جایگاهی برای ابراز قدرت و تجسم دیکتاتوری نداشت، پس از کودتا و سقوط تنها شخصیت حکومتی مخالف، به تدریج از کارگزاران حکومت فاصله گرفت و در قالب یک دیکتاتور خودشیفته همه پیشرفتهای اجتماعی را محصول ذهن و هوشمندی و تلاش شخصی خود میدید.
شاه که از اطرافیان و دربار جز تملق، چاپلوسی، کرنش و تعظیم مشاهده نمیکرد، به تدریج بنا به گفته ناظران نزدیک، از چنان مالیخولیایی رنج میبرد که قادر به پذیرش هیچ حقیقتی درباره وضعیت بد اقتصادی و احساسات منفی مردم درباره حکومت نبود.
رشد آگاهی طبقه متوسط در مقابله با دیکتاتوری و اندیشه ناکارآمد ناسیونالیسم سلطنتی، شالوده حکومت را چنان فروریخت که دیگر بازسازی آن امکان پذیر نبود.