دیگ گرم، برای آدم‌های سرد

  • کد خبر: ۲۳۲۹
  • ۰۱ مرداد ۱۳۹۸ - ۱۰:۳۴
دیگ گرم، برای آدم‌های سرد
روایت مرد نیکنامی که لذت زندگی را در کمک به کارتن‌خواب‌ها یافته است

سیده نعیمه زینبی - این روزها که خانواده‌ها در تکاپوی ثبت‌نام فرزندان خود در مدارس هستند تعدادی از خانواده‌ها در طرق در تلاش هستند تا از ثبت‌نام تعدادی از دانش‌آموزان مهاجر به مدرسه جلوگیری کنند یا حداقل کلاس درس بومیان و مهاجران تفکیک شود. در این گزارش شهرآرامحله با نگاه بی‌طرفانه تلاش کرده به تمام ابعاد این مسئله بپردازد. چندین سال‌ است تعداد زیادی از پناهنده‌های کشور افغانستان که به کشور ما مهاجرت کردند بنا به دلایلی از جمله وجود کارخانه کمپوست و ارزانی قیمت ملک در شهرک طرق، این محله را برای زندگی انتخاب کردند. این مسئله به دلیل ایجاد مشکلاتی برای بومیان طرق، زیاد با مذاق آن‌ها خوش نیامده است. مسئله تحصیل دانش‌آموزان پناهنده در مدارس طرق در همان سال‌های ورود آن‌ها به یکی از چالش‌ها بین خانواده‌های ایرانی و مسئولان مدارس طرق تبدیل شد. همواره برخی از خانواده‌ها به شکل‌های مختلف از مدیران مدارس و مسئولان آموزش و پرورش درخواست داشتند تا از ثبت‌نام دانش‌آموزان پناهنده جلوگیری کنند و یا حداقل کلاس‌های درس آن‌ها به صورت جداگانه تشکیل شود. البته همواره این تلاش‌ها بی‌نتیجه باقی مانده است. البته آنچه مشخص است این است که مسئله اصلی مردم طرق دانش‌آموزان مهاجر نیستند بلکه فضای آموزشی کمی است که در اختیار دانش‌آموزان ایرانی است. اکنون مشکلات ثبت‌نام و کلاس‌های بالای 40نفر یکی از مسائل متعددی است که بزرگان طرق پیگیر رفع آن هستند.

 

دیگ گرم، برای آدم‌های سرد
پشت در می‌دانیم که قرار است چند بازنشسته را ملاقات کنیم که دور هم جمع شده‌اند و غذا می‌‌پزند تا بین کارتن‌‌‌خواب‌ها توزیع شود. این تمام تصور ماست. از میان وسایلی که در راهروی جلو راه چیده شده است، عبور می‌کنیم، مردی دور سرش دستمال را عمامه‌ای پیچیده و در حال خالی کردن صافی‌های برنج داخل دیگ است. بخار توی صورتش می‌زند و فضا را کمی‌ محو می‌کند. درست مثل ابهامی که با ورود به این فضا ما را در بر می‌گیرد. اینجا شبیه یک آشپزخانه خانگی مجهز است که بیشتر وسایل آشپزخانه‌ای را دارد. یک مسیر دالانی طولانی که از حیاط خانه جدا شده ولی بخشی از خانه مرد است. مرد حسابی گرفتار سامان دادن به دانه‌های قد کشیده برنج توی صافی‌هاست. رفقایش اعتراف می‌کنند که بیشتر کارها را خودش می‌کند و بیشتر وقت‌ها آن‌ها فقط اندک کمکی به او می‌رسانند. او عاشق این کار است و این عشق به او قوت می‌‌دهد تا سن و سالش مانع فعالیتش نباشد. مردی که پول را تا آنجا دوست دارد که کار کسی را راه بیندازد. او و همسرش کار راه انداز و خیر محله‌ هستند. حاج آقا نجات‌زادگان، همسایه 69 ساله محله صدر، است که حالا نیکی را در کمک به کارتن‌خواب‌ها و گرفتاران یافته است. او مردی است که هرگز برای خودش به کسی رو نزده است تا عزت نفسش را قربانی خواهش نکند اما از اینکه برای دیگران به خیران رو بیندازد، هیچ ابایی ندارد.


از هرچه خودمان می‌خوریم
صافی‌ها را یکی، یکی بلند می‌کنند و روی ته‌دیگ زعفرانی که کف دیگ در انتظار پخت است، می‌ریزد. آرام و نرم که خاطر طلایی لایه ته دیگ آشفته نشود. وقتی برای کسی که گرسنه است غذا می‌بری شاید از دلت بگذرد که مهم نیست چطور غذایی باشد. اصل این است که شکمش را سیر می‌کند ولی پیرمرد اهل کم گذاشتن نیست. برایش مهم است که همان چیزی را به آن آدم‌های خاک‌نشین برساند که خودش سر سفره اهل و عیالش می‌گذارد. وسواسِ انتخاب مواد غذایی را دارد تا نکند فکر کند که ما که وضعمان بهتر است باید نان بهتر هم بخوریم و او که پول نان سفره‌اش را خرج موادش می‌کند باید به نانِ شکم سیرکنی قانع باشد. هر هفته تعداد غذایی که می‌پزند بیشتر از مقدار توزیع میان کارتن‌خواب‌هاست تا به ایتام و افراد نیازمند هم کمک شود. هر بار 220 غذا می‌پزد که 50 پرس از آن صرف این کار می‌شود. خرید آشپزخانه کوچکشان را با وسواس انجام می‌دهد. بهترین‌ها برای اینکه بهترین کیفیت را داشته باشد.


فیلمشان را دیده‌ام
داماد حاج آقا او را تشویق می‌کند که هر چهارشنبه آشپز هیئتی شود که به جای حسینیه در گوشه‌های خرابه‌ها و زیرپل‌ها به بدبختی‌شان مشغول هستند. غذای متبرک شده با نام حضرت زهرا(س) به داد گرسنگی‌شان می‌رسد تا شاید روزی در مسیر بهبودی قرار بگیرند و از این فلاکتی که خودشان هم باورش دارند، نجات یابند. خودش تا به حال با هیئت توزیع همراه نشده است تا بداند که چه افرادی از این سفره مهربانی لقمه می‌گیرند و دلی از عزای گرسنگی بیرون می‌آورند. اما می‌گوید: فیلمش را دیده‌ام. افرادی که بیمار و کارتن‌خواب هستند این غذا را میل می‌کنند. وقتی که می‌بیند این غذا به دست چه کسانی و در چه وضعیتی می‌رسد، متأثر و شاید برای هفته بعد مصمم‌تر می‌شود. شاید می‌داند این آدم‌ها کسانی هستند که از جانشان برای موادشان می‌گذرند و گرسنگی برای هر انسانی در هر وضعیتی که باشد، تأثر برانگیز و رقت‌بار است. آن‌هایی که مواد دارند شیره جانشان را می‌مکد و هیچ خوراک سالم و به موقعی هم ندارند که بخواهند جان بگیرند و در میان گرسنگی و بیچارگی خودشان دست‌وپا می‌زنند اما از مواد نمی‌گذرند.


بانی می‌خواهد گمنام بماند
می‌گوید: «ما هر چند هفته که پخت می‌کنیم به بانی صورت حساب می‌دهیم.» میان اصرارهایمان برای شناختن کسی که این کار خیر را حمایت می‌کند یکی، یکی صافی‌های برنج را توی دیگ بزرگ می‌ریزد. دانه‌های قد کشیده برنجی که بخارش عرق بر پیشانی او می‌نشاند و عطرش ضعف از دل ما می‌برد. صدایمان را بالاتر می‌بریم تا شاید در میان ضرب آهنگ به هم خوردن صافی‌ها بهتر بشنود و بالاخره نامی بر زبان جاری کند. اما او همچنان مصر است که بانی دلش نمی‌خواهد اسم و رسمی در این کار داشته باشد و سکوت می‌کند و آخر می‌‌گوید: «بنویسید خیران هزینه‌های کار را تقبل کرده‌اند.»
آنچه از لابه‌لای صحبتمان بیرون می‌زند این است که خودش هم سهم زیادی در آن دارد. می‌خواسته امروز را استانبولی بپزد ولی چون دست تنها مانده نظرش را به قیمه تغییر داده است. برکت و خوشمزگی غذا را به زیاد بودنش می‌داند. نه آشپزی را کسر شأن می‌داند و نه حتی جارو زدن کوچه‌ها را! شرافتش را در این می‌داند که اهل کار است و بیکاری را دوست ندارد. ماه محرم و تاسوعا و عاشورا دستمال به کمر می‌بندد و پخت‌های بالای دو هزاری هیئت را هم راه می‌اندازد.


کاسه‌های شله، سفالی بود
سرقابلمه برنجش را می‌گذارد و تکه ورقه فلزی را به پایه‌های اجاق گاز و بغل دیگ می‌چسباند که باد بر سر شعله‌ها آوار نشود و آن را خاموش نکند. سرش را زیر دیگ می‌برد و یکی، یکی شعله‌ها را بالا و پایین می‌کند تا نظرش را بگیرد. چهار شعله‌ای که هر کدام تا وقت معلومی باید به زیر دیگ حرارت برسانند تا ته دیگ برشته و طلایی زینت بخش پلوی سر ظهرشان باشد. روی یک تخته 4ساعت را یادداشت کرده که هرکدام نشان می‌دهد هر کدام از شعله‌ها را چه ساعتی باید خاموش کنند. فاصله 15دقیقه برای شعله‌های کوچک و 20 دقیقه برای شعله‌های بزرگ! حاصل آتش و آب به جان لپه‌های خورشت قیمه افتاده است و حالا دیگر نرمشان کرده‌اند. قرمزی خورشت را از لابه‌لای کجی سر قابلمه خودش را به چشم ما می‌رساند. کلمات را صبورانه ادا می‌کند و می‌گوید: «از زمانی که با کنده آتش می‌کردند و با گاری برای دیگ آب می‌آوردند و با تین‌های حلبی اجاق بر پا می‌کردند، من شله می‌پختم.» مرد متولد 1332 است و از شله‌پزی قدیمی‌ها خوب یادش هست. کمک دست پسردایی‌اش بوده که همه پخت‌هایش صلواتی و رایگان برپا می‌شده است. از آن زمان که دیگ‌های مسی سیاه بعد از پخت را باید دوباره سفید می‌کردند و به جای بشقاب‌های رنگارنگ لعابی از ظرف‌های تخت سفالی بهره می‌بردند. می‌گوید: «عالمی داشتیم.»


این کار مال دیگری است
روزهایی که می‌‌داند باید دیگ غذا را بر سر بار بگذارد بعد از نماز بیدار می‌ماند و مشغول پخت غذا می‌شود. وقت‌هایی هم هست که مثل دیشب دست تنها بوده و خودش همه پیازهای خورشت امروز را با دست ریز کرده و تا یک شب مشغول به کار بوده است. دستگاه خردکن دارد ولی دلش رضا نمی‌دهد که بخواهد کار خودش را راحت کند و از حاصل کار غافل بماند. می‌گوید: «توی دستگاه همه پیازها مثل حلوا می‌شود. این کار جز عشق چیزی نیست.»رفیقش هم که گاهی برای پخت به کمکش می‌آید به شوخی ادامه می‌دهد: «من که اینجا ایستادم نیم ساعت کار می‌کنم و این آقا 7ساعت! تازه من بعد نیم ساعت می‌روم چای می‌خورم.»هرجا کار خیر باشد، حاج آقا هست. حتی وقتی رفقا همراهی‌اش نکنند و کاری برایشان پیش بیاید خودش به تنهایی آشپزخانه را سامان می‌دهد و غذای چهارشنبه‌ها را لنگ نمی‌گذارد. متکی به خودش مشغول می‌شود و کار را به انجام می‌رساند.تعطیلی کار برایش معنا ندارد. حتی وقتی خستگی شانه‌هایش را بیندازد. همان‌طور که ته دیگ‌ها را برش می‌زند، می‌گوید: این کار مال کس دیگر است. از نظر ظاهر بخواهید نگاه کنید هرکی باشد می‌گوید خسته می‌شوید ولی به لطف خدا خسته هم باشم این کار به قوت خودش باقی است.
البته گرانی‌ها کمی او را هم به دردسر انداخته است. اگر باقی اجناس را کلی می‌خرد، مجبور است گوشت را تازه به تازه بخرد تا از پس هزینه‌هایش بربیاید.


پول برایم معنا ندارد
رفیقش می‌گوید:«ایشان آشپزی می‌کند. پول آب و برق وگاز را هم می‌دهد. از جیبش خرج می‌کند.»حاجی هم دعوایش می‌کند: «توی خاکی نزن!» و او را وادار به سکوت می‌کند. در پاسخ تشویق ما برای توضیح کارش می‌گوید: «من زندگی‌ام را وقف ائمه کرده‌ام. یعنی هرچی الان دارم وقف آن‌هاست. من هر چیزی که خواستم و صلاحم بوده از حضرت رضا(ع) گرفتم. من بست بالا بازار وزیرنظام شاگرد بودم. قبلش اسطبل اسب بود. من شاگرد کفش فروشی بودم. یک روزی پستچی برای استادم نامه آورد. شب عید بود. استادم یک 5 قرانی به او عیدی داد و من ناراحت شدم که چرا این قدر کم؟ از همان‌جا پشت پنجره رفتم و منقلب شدم. آنجا گفتم یا امام رضا(ع) اگر ثروتی می‌خواهی به من بدهی اول دست دهنده‌اش را بده و بعد مالش را! از آن زمان اگر خداوند پولی به من داده، توفیقش را اول داده است. به فضل خدا توانستم در راه خیر خرج کنم و افتخار می‌کنم و مدیون پدر و مادرم هستم.» آنچه برایش جالب است این است که هرچه بخشیده از زندگی‌اش کم نشده است. می‌گوید: «همه چیز خوب است. همسر، فرزند، نوه و رفقای خوبی دارم. الحمدلله. هر وقت دست کردم در جیبم پول بوده است و سلامتی هم دارم دیگر چه می‌خواهم. همین که محتاج نباشی بس است. من توکلم به خداست و محتاج هم نشدم.»همان طور که با ما حرف می‌زند خورشتش را هم می‌زند و شعله‌های زیر برنجش را کنترل می‌کند. می‌گوید: «از زمانی که پول توی دستم هست کار خیر را رها نکردم. پول معنایی نداشت برایم. الان هم به فضل خدا بی نیازم و هر کاری از دستم بر بیاید دریغ ندارم.»


شام نان آبنبات می‌خوردیم
زندگی و کودکی سختی را پشت سر گذاشته است. می‌‌گوید: «زندگی ما صفر بود. یعنی به حدی که من می‌رفتم از پایین خیابان ته دیگ‌های خشک چلوکبابی‌ها را می‌خریدم و به خانه می‌آوردم و آن‌ها را پلو می‌کردیم و می‌خوردیم. شب‌ها 2تا آبنبات و یک تکه نان می‌خوردیم. اما به قدری مادرم آبرودار بود که هیچ‌کس نمی‌دانست در زندگی ما چه می‌گذرد. این قدر خوب حفظ ظاهر می‌کرد که همه غبطه می‌خوردند. با همین تفاسیر ما 2بار در سال سفره می‌انداختیم. بره‌های کوچک دانه 21 تومان را اول بهار می‌خریدیم تا اول پاییز با آن‌ها قورمه می‌پختیم و همه فامیل را دعوت می‌کردیم. یک بار هم ماه مبارک رمضان از گوشت‌هایی که توی کوزه کرده بودیم آش می‌پختیم و فامیل را دعوت می‌کردیم. در حالی‌که نزدیکان ما وضع مالی‌شان خیلی خوب بود ولی تا زمان مردنشان سفره‌شان را ندیدیم. هرکسی هم مسئله‌ای در فامیل و محله داشت مادر ما رفع می‌کرد. حرف مادرم برای اهل محل حجت بود. ما زاده عیدگاه بودیم و تا سربازی هیچ چیزی نداشتم. هر 2سال کفش و هر 4سال کت و شلوار می‌خریدم. هرچه کار می‌کردم به مادرم می‌دادم. مادرم تا آخر عمرش مرا دعا می‌کرد.»
او ماجرای معاف شدن از سربازی‌اش را هم تعریف می‌کند تا بگوید چقدر با امام رضا(ع) رفیق بوده و چطور هرچه خواسته از امام رئوف گرفته است: «تمام دارایی من بعد از سربازی 2 هزار تومان بود که ماجراهای پیچیده‌ای داشت تا به اینجا رسیدم.» وقتی به او می‌گویم که از کی وضعیتتان روبه‌راه شد، می‌گوید: «ما وضعمان همیشه خوب بود. بزرگ‌ترین ثروت قناعت است که ما داریم. پس همیشه وضعمان خوب بوده است.»


آشپز هیئتمان هم هستم
او در دوران انقلاب و جنگ هم کار و کاسبی را رها کرده است تا از اعتقادی که دارد دفاع کند. خاطرات جالبی هم از آن دوران دارد. در هر اتفاقی که می‌خواهد از گذشته‌اش بیرون بکشد یک خدا رحمت کند نثار مادرش می‌کند. مادری که سختی زیاد کشیده ولی تلاش کرده است تا عزت نفس فرزندش را قربانی نداری نکند. همان پسر کهنه پوش نداری که از پول کارگری‌اش خرج خیر می‌کند حالا به جایی رسیده که از مال دنیا بی نیاز است ولی جوانه‌های مناعت طبع مادری که سال‌ها در وجودش شکفته، حالا بارور شده است تا پول برایش تا جایی ارزش داشته باشد که کار مسلمانی را راه بیندازد. او یکی از پایه‌گذاران هیئت و رئیس هیئت مدیره انصار الحسین(ع) میدان ده دی هست ولی جایش معمولا میان آشپزخانه است تا بعد از عزاداری دستپخت او زیر زبان هیئتی‌ها مزه کند. می‌گوید: «ما از صفر شروع کردیم. زمینش را دو تا خانه بود که هر کدام را 30 میلیون خریدیم. زمین اولیه 600 متر شد. ساختیم و بهره‌برداری کردیم. با ماشین خودم کاشی‌ها را می‌بردم و می‌آوردم. در تمام کارهای عملیاتی‌اش بودم. تا زمانی که فرش کردم، حضور داشتم. به من مسئولیت دادند ولی جایگاهش را نپذیرفتم. الان اشتیاقم به اینکه آشپزی کنم بیشتر از ریاست است. آشپزخانه آنجا را اجاره داده‌ و شرط کرده‌ایم که پخت‌وپزهای حسینیه روی زمین نماند. حالا هم پخت‌و‌پزهای هیئت با خودم است.»


مهدیه مهرآباد را کمک کردیم
او به تازگی هم در حال همکاری برای ساخت یک مهدیه در مهرآباد هستند که از هیچ کمکی دریغ ندارد. می‌گوید: «بچه‌هایی بودند که از مهرآباد برای جشن‌ها به انصارالحسین کمک می‌کردند. مدتی نیامدند و پیگیرشان شدیم. یکی‌شان آمد گفت تا جای ما هم بیایید. گفتند یک آپارتمانی فردی به نام مهدیه بخشیده است و ما داریم آنجا فعالیت می‌کنیم. نیمه شعبان جشن خوبی داشتند که در مسجد و خانه‌های مردم بلندگو گذاشته بودند و خیلی اذیت می‌شدند. به دنبال زمینی گشتند. پای قولنامه که رسید صاحبش قیمت را بالا برد و زمینش را به مهدیه نداد. با کمک شهرداری زمینی گرفتیم. 1050 متر زمین به ما دادند که شروع به ساخت کردیم. آنجا منطقه ضعیفی هستند و بیشتر کارگر هستند. کمک از اینجا و آنجا گرفتیم. من گفتم جایی اسم من را ثبت نکنید ولی نمی‌دانم که چه کار کردند.»
می‌پرسم: شما که وضعتان خوب است و سنتان هم بالاست برایتان راحت‌تر نیست که پول بدهید تا آشپز غذا را بپزد. این طور هم مشارکت دارید و هم خودتان به زحمت نمی‌افتید. اما حاجی شبیه جوانی‌اش پویا و پرتلاش است و دلش نمی‌خواهد کاری که از عهده خودش برمی‌آید، به دیگری بسپارد.


با صلوات غذا می‌پزم
می‌گوید: «من خیلی روی پخت غذا حساسم. این غذا با جان مردم سر و کار دارد. بعضی‌ها رعایت نمی‌کنند. خودم دوست دارم با عشق و علاقه این کار را خودم به سرانجام برسانم. بهترین جنس را خودم می‌خرم. می‌خواهم با توان خودم این کار را انجام بدهم. خدا از آدم بیکار خوشش نمی‌آید. وقتی خودم این غذا را درست می‌کنم واقعا لذت می‌برم.»
وقتی عشق باشد سختی کار معنا ندارد. در طول مدتی که غذا را هم می‌زند یا می‌کشد، لب‌هایش به هم می‌‌خورد و چیزهایی را زیر لب می‌گوید. نجواگونه‌ای که انگار هم‌گام با او تمام مراحل پخت و کشیدن را همراه است. می‌گوید: «هرکس عقیده‌ای دارد. وقتی غذا را با نام ائمه متبرک کنی هم غذا برکت می‌کند و هم کسی که می‌خورد اگر عقیده داشته باشد، شفاست.»
ذکر غالبش صلوات است. صلواتی که از آن داستان‌های زیادی دارد. از پدر همسرش به خاطر می‌آورد که خوابش را می‌بیند. می‌گوید: «در خواب وضو می‌گرفتم که پدرزنم با قبای سورمه‌ای و شال سبز آمد. سلام کردم و می‌خواستم ببوسمش که نگذاشت و گفت باید بهایش را بدهی. فکر کردم چه چیزی به این سید بدهم. برایش صلوات فرستادم و در خواب بوسیدمش. پیش از این هم این ذکر ورد زبانم بود که این خواب بر آن صحه گذاشت.»


با نام یا زهرا...
او تمام زندگی و آنچه دارد را از ائمه می‌داند. ارادتی بی‌حد به سیدالشهدا(ع) دارد. در حادثه سقوط از سقف انباری مغازه‌اش خانه‌نشین می‌شود تا پزشکان تنها چاره‌اش را عمل بدانند. عملی که نتیجه‌اش معلوم نیست. نزدیک محرم است که درازکش گوشه خانه واگویه‌های ذهنی‌اش را با امام حسین(ع) در میان می‌گذارد. دلشکسته از این در جا بودن است که مورد عنایت سیدالشهدا(ع) قرار می‌گیرد و بیماری‌اش بهبود می‌یابد. حالا یادگار آن حادثه‌ای که پزشکان رأی به قطع نخاعش داده بودند، تکه پارچه‌ای را دور مچ دستش پیچیده است. شاید یک نشانه کوچک تا همیشه در خاطرش بماند که این لطف کسی است که در مسیرش قدم زده و برایش بارها پای دیگ ایستاده است. چند دقیقه‌‌ای هست که شعله روی دیگ خاموش شده است. سر دیگش را با نام یازهرا برمی‌دارد و حاضران صلوات می‌فرستند. دیگی که از ابتدای شروع به کارش با نام ائمه متبرک می‌شود. بخار برنج بالا می‌زند و عرق روی حاج آقا می‌نشیند. برای مزه کردن خورشتش از ما کمک می‌گیرد. کار ظرف کردن شروع می‌شود. همه با هم همکاری می‌کنند.


پول داشته باشم ناراحتم
می‌گوید: «آن‌قدر بدم می‌آید که به کسی بگویم چیزی را به دست من بده. به یاد نمی‌آورم برای خودم چیزی از کسی طلب کرده باشم و خدا همیشه لطفش شامل حال من بوده است ولی برای دیگران و کارهای خیر رو می‌زنم. همسرم می‌گوید من نفهمیدم که کی تو داری و کی نداری. یک بار همسرم گفت نان بگیر اما من پول گرفتن یک نان را نداشتم. در جاسیگاری ماشینم یک 200 تومانی پاره پیدا کردم که چسب زده بودم و با همان خریدم. 3روز ماشینم را دم خانه برای پول بنزین خواباندم ولی کسی نفهمید که من آه در بساط ندارم. من از پول بدم می‌آید. شاید هیچ کس باور نکند. وقتی در جیبم پول دارم، ناراحتم. خیال می‌کنم این باید جایی خرج شود که نشده است. همان که از حضرت رضا(ع) خواستم به من داد.» این بی‌نیازی در ظاهر رفتارش هم مشهود است و تا جایی که بتواند اگر دنبال وسیله‌ای باشد خودش به دنبالش می‌رود و به کسی نمی‌گوید. حواسش به کسانی که ظرف می‌کنند هم هست تا نکند برنج پر نباشد یا گوشت یک ظرف کمتر باشد. بی‌نیازی غبطه برانگیز در مرامش است و نه فقط در مادیات زندگی‌اش. حرف‌های ما به آخر نمی‌رسد ولی زمان پخت غذا به اتمام رسیده و ظرف‌ها آماده می‌شوند که بچه‌های توزیع از راه می‌رسند. قرار است چند خودرو این غذاها را به نقاطی که شناسایی کرده‌اند، ببرند و به دست کارتن‌خواب‌هایی برسانند که شاید تنها وعده گرم غذایشان همین باشد که با حساسیت حاجی پخته و ظرف شده است.

گزارش خطا
ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.